|
|
|
|
به مناسبت تولدم چند برداشت کلی از ۴ و۵ آذر یادداشت میکنم...
۴آذر ۱.از صبح میخواستم ۲ نفر از رفقامو که یکیشونو اندازه همه دنیا دوست دارم با هم آشتی بدم... ۲.بالاخره ظهر در ضیافت ناهار من آنها با هم آشتی کردند... ۳.یک ساعت خیلی قشنگ از یک رفیق مهربون و یک دیوان حافظ از یک رفیق با حال هدیه گرفتم... ۴.نمایشگاه بسیج بعد از ظهر با حضور دکتر حداد افتتاح شد... ۵.با خوشحالی به خانه آمدم... ۶.همه خانواده برایم کف زدند... ۷.بعد از شام سریع خوابیدم... ۵آذر ۱.صبح خیلی از رفقا تبریک گویان به سراغم آمدند... ۲.خیلی ها منتظر ناهار بودند... ۳.خیلی از دانش آموزان شیرینی میخواستند... ۴.شام ۵+۱ افتاد هفته آینده... ۵.یک اتفاق ناراحت کننده هم افتاد... ۶.برای یکی از رفقای عزیزم... ۷.قیافه ام را مثل همیشه که اتفاقی می افتد تابلو کرد... ۸.خیلی ناراحت بودم وسریع به خانه برگشتم... ۹.تا اینکه با خودش صحبت کردم و گفت خیلی مهم نسیت فقط دعا کن... ۱۰ خدا کند مهم نباشد... ۱۱.دعا کنید... بسم الله تقدیم به ابروپیوسته ای که نگاهش خسته است و دلش ...
يک دفعه سر وکله اش پيدا مي شود. نمي دانم چرا و چه طور. اما ناگهان کنار خودم حسّش مي کنم. برمي گردم و پشت سرم مي بينمش. گاهي حتي جلوي پايم سبز مي شود. گاهي هم زير پايم! هرچه سعي مي کنم از ش فرار کنم نمي شود. مي دوم اما باز هم دنبالم مي آيد. بعضي وقتها فکر ميکنم از شرّش خلاص شده ام. اما چند قدمي که راه مي روم يا جايم را که عوض مي کنم دوباره يک جايي روي ديوار، روي شيشه، زمين يا جاي ديگر مي بينمش. اين اواخر فهميدم که شب ها راحت تر ميشود از دستش گريخت. اما باز هم حسش مي کردم.اگر چه کمرنگ تر وبي حال تر؛ اما هنوز وجود داشت. تنها موقعي که همه جا تاريک مي شود نيست. انگار از تاريکي مي ترسد. انگار وجودش وابسته به نور است. براي همين يک هفته است خودم را در تاريکي حبس کرده ام؛ مبادا دوباره پيدايش شود. اطرافيان مي گويند ديوانه شده ام. مي گويند: ((اسم آن هيولايي که تو ازش مي ترسي سايه است. سايه را هم همه ي آدم ها دارند!)) اما من حرفشان را باور نمي کنم. فکر ميکنم اين هيولا، اسمش سايه يا هر چيز ديگري که باشد چيز خوبي نيست. ترسناک است. چون نمي شود حسّش کرد. نه نوري دارد، نه گرمايي و نه صدايي... حتي نمي شود لمسش کرد! انگار نامرئي است...اما من مي بينمش! آن قدر در تاريکي مي مانم تا خسته شود و برود... اگر نرفت؟!... اگر نرفت ميکشمش! گردنش را ميگيرم و خفه اش مي کنم. آه! نگاه کن! دوباره پيدايش شد. انگار دوباره پرده ي پنجره کنار رفته. حتما يواشکي از آنجا آمده تو. الان خفه اش مي کنم!... خفه ات مي کنم! .... خفه ات ... خفه ... خَـ ... خِـ.... Ugh!
و من پشت قاب تلویزیون ... ۸/۸/۸۸ و خوابم تعبیر شد ... ضریح امام رو میبینم و نمیتونم برم تو ... دعایم کنید ... یا امام هشتم ... به درخواست نویسنده حذف شد! :
... هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور خورشید : تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست ... |
|