|
|
|
|
بسم الله تقدیم به ابروپیوسته ای که نگاهش خسته است و دلش ...
يک دفعه سر وکله اش پيدا مي شود. نمي دانم چرا و چه طور. اما ناگهان کنار خودم حسّش مي کنم. برمي گردم و پشت سرم مي بينمش. گاهي حتي جلوي پايم سبز مي شود. گاهي هم زير پايم! هرچه سعي مي کنم از ش فرار کنم نمي شود. مي دوم اما باز هم دنبالم مي آيد. بعضي وقتها فکر ميکنم از شرّش خلاص شده ام. اما چند قدمي که راه مي روم يا جايم را که عوض مي کنم دوباره يک جايي روي ديوار، روي شيشه، زمين يا جاي ديگر مي بينمش. اين اواخر فهميدم که شب ها راحت تر ميشود از دستش گريخت. اما باز هم حسش مي کردم.اگر چه کمرنگ تر وبي حال تر؛ اما هنوز وجود داشت. تنها موقعي که همه جا تاريک مي شود نيست. انگار از تاريکي مي ترسد. انگار وجودش وابسته به نور است. براي همين يک هفته است خودم را در تاريکي حبس کرده ام؛ مبادا دوباره پيدايش شود. اطرافيان مي گويند ديوانه شده ام. مي گويند: ((اسم آن هيولايي که تو ازش مي ترسي سايه است. سايه را هم همه ي آدم ها دارند!)) اما من حرفشان را باور نمي کنم. فکر ميکنم اين هيولا، اسمش سايه يا هر چيز ديگري که باشد چيز خوبي نيست. ترسناک است. چون نمي شود حسّش کرد. نه نوري دارد، نه گرمايي و نه صدايي... حتي نمي شود لمسش کرد! انگار نامرئي است...اما من مي بينمش! آن قدر در تاريکي مي مانم تا خسته شود و برود... اگر نرفت؟!... اگر نرفت ميکشمش! گردنش را ميگيرم و خفه اش مي کنم. آه! نگاه کن! دوباره پيدايش شد. انگار دوباره پرده ي پنجره کنار رفته. حتما يواشکي از آنجا آمده تو. الان خفه اش مي کنم!... خفه ات مي کنم! .... خفه ات ... خفه ... خَـ ... خِـ.... Ugh!
و من پشت قاب تلویزیون ... ۸/۸/۸۸ و خوابم تعبیر شد ... ضریح امام رو میبینم و نمیتونم برم تو ... دعایم کنید ... یا امام هشتم ... اگه حال داری ، ادامه مطلب ... :
... هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور خورشید : تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست ... دوباره دلهره ی همیشگی به سراغم آمده...
دلهره ی مهر... ماه مدرسه... دلهره ی مشق ننوشتن... درس نخواندن... دزدیدن نگاه از معلم... قایم کردن نمره ها از اولیا... هنوز هم مهر برایم پر است از دلهره... و من هنوز هم به مهر پر از حادثه عادت دارم... |
|