|
|
|
|
نانوا هم جوش شیرین می زند...
. . . بیچاره فرهاد... به نام خداوند خوب خودم! چند وقتی است قلمم خشک شده. چند وقتی است ساکتم. چند وقتی است آرامم. چند وقتی است بی حوصله ام کلا! چند وقتی است خسته ام. – و این خیلی بد است.- چند وقتی است به کسی که دوستش دارم لبخند نزده ام. چند وقتی است در چشم های کسی نگاه نکرده ام تا بگویم ((دوستت دارم)) چند وقتی است تا ازم سوال نشود جواب نمی دهم. چند وقتی است حال و حوصله ی بحث کردن ندارم. چند وقتی است از خیره شدن در چشم های بقیه می ترسم. چند وقتی است بغض نکرده ام. بغضم نترکیده، های های زار نزده ام... چند وقتی است از فیلم های عاشقانه بدم می آید. از سریالهای آب بندی شده ی تلویزیون بدم می آید. چند وقتی است از تکرار بدم می آید. از "چند وقتی است" بدم می آید. چند وقتی است فال حافظ نگرفته ام. چند وقتی است از کتاب خواندن خسته شده ام. چند وقتی است با صدای بلند آواز نخوانده ام. چند وقتی است خودم را می گیرم! چند وقتی است این جمله را زیاد می شنوم: چت شده؟! چند وقتی است مشکوک می زنم. چند وقتی است ناگهان به جایی خیره می شوم و ... چند وقتی است دست هایم داغ نیستند! سرد شده ام... چند وقتی است نگاهم دیگر کسی را اذیت نمی کند. چند وقتی است چشمانم "حسرت" را داد می زند. چند وقتی است موسیقی! چند وقتی است محسن یگانه! چند وقتی است... چند وقتیه... نمی دونم چم شده؟! شما می دونید؟ - بهترین مامان دنیا کیه؟ - مامان خودم! به نام خداوندی که بر گناهانم بردبار است، چنان که انگار بی گناهم! در روزگاران نه چندان دور، پادشاهی قدرتمند و پولدار حکمرانی می کرد که خیلی مورد احترام مردم بود. کوچک و بزرگ شهر به خاطر قدرت و ثروت مرد از او می ترسیدند. آن قدر که اگر او شب را روز اعلام می کرد، همه باور می کردند! یا حتی اگر می گفت دو دو تا می شود ده تا!!! پادشاه قصه ی ما که به شیک پوشی و مد هم خیلی اهمیت می داد، روزی به وزیر اعظمش اعلام کرد می خواهد لباسی داشته باشد که گرانقیمت ترین و زیباترین لباس دنیا باشد و حتی پریان و فرشته ها تا به حال چنان لباس زیبایی ندیده باشند... وزیر اعظم با شنیدن درخواست پادشاه مقدار زیادی درهم و دینار از خزانه طلب کرد تا زبردست ترین خیاطان و طراحان دنیا و زیباترین و گرانقیمت ترین پارچه ها و وسایل را آماده ی براورده کردن خواست حاکم کند. سپس داستان وزیر و لباس زیبا وارد مرحله ی محرمانه ی خود شد و نویسنده پس از بررسی منابع و اسناد و آمارهای مختلف موفق به یافتن سر انجام پول هایی که وزیر از خزانه برداشته بود نشد! اما نتیجه آن شد که همه ی شما می دانید: لباسی که فقط حلال زاده ها آن را می بینند!!! پادشاه که از این لباس خیلی خوشش آمده بود، مدام آن را به اطرافیان و درباریان نشان می داد و آن ها نیز از ترس اینکه تهمت ناحلال زادگی(!) وصله ی تنشان شود، لب به تحسین لباس فاخر پادشاه و خیاطان و طراحان آن می گشودند. ( و البته نویسنده هم ذهن خلاق خیاط را تحسین می کند که چگونه توانسته با یکهمچین فکری ملتی را اسکل کند و پول خزانه را هم تمام و کمال نوش جان کند!) حاکم که از تشویق و تملق درباریان سیر نشده بود، تصمیم گرفت با لباس جدیدش در شهر گردش کند و فک ملت را هم از این زیبایی آویزان کند. برای همین با ندیمان و غلامانش در خیابان های شهر می گردید و مردم نیز از ترس جانشان و اینکه مبادا مورد اتهام کذا واقع شوند، زبان نمی جنباندند... تا اینکه کودکی که حلال و حرام زادگی و پادشاه و گدا حالیش نبود به آهنگ و خنده ندا در داد که: آی لخته و آی لخته...! آی لخته و ...! بقیه ی ماجرا مشخص است! درباریان و پادشاه از حقیقت گویی کودک نفهم برآشفتند و او را به جرم دروغگویی و تخلف اخلاقی و مالی و جانی و اتهام زدن به بزرگان بدون داشتن سند و روحیه ی تهاجمی و دور از اخلاق و شانتاژ و پروپاگاندای تبلیغاتی و ... به باد فحش و کتک گرفتند و تا می خورد زدند! حال آن که جرم پسرک فقط یک چیز بود: آن چه را همه می دیدند، او داد زده بود! عکس کاملا تزیینی است!
کوچـه ای تنگ که آخـــرش ختـــــم می شد به یک خــانــه... خانــه ای مثل بهشــــــــــــــــــــــــت. و پیرمردی کوتاه قامت اما بلند نظر که دستش را به آرامی روی سرم کشید.پیرمردی مثل بهشت. ...حالا، نه کوچـــــــه ای باقی مانده، نه خــــــــانه ای، نه پیـــرمردی و نه ... بهشــــــــــــــــــــــتی. هیچ وقت تقلایم برای رد شدن از لابه لای جمعیت برای رسیدن به پیرمرد یادم نمی رود. شــــــــیرینی لحظه ی تـلــاقی نــــــــــگـاهمــــان هیــــــــچ وقت تلخ نمــی شـــــــــــــود. صورت نورانی پیرمرد، دست مهرش روی سرم، و لبخـــــندی که از هزار جمله گویاتر بود. پیرمرد بهشت را به من هدیه کرده بود. بهشـــتی که گمش کرده ام... بهشت گم شده.
|
|