تبليغاتX
نوای ققنوس
 
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط حسین |

به نام خدای محمد (صلوات الله علیه و آله)

خدای خوبم!   من بار دیگر آمده ام. آمده ام پیش تو. آمده ام در آغوش تو و زار زار گریه می کنم.  گریه می کنم و تنها امیدم تویی...

خدای عزیزم!  من کاری جز اشک ریختن بلد نیستم. و تو خودت خوب منظور مرا از این اشک ها می فهمی. چون تو می دانی در درونم چه خبر است. تو می دانی چه می خواهم. تو مرا خوب می شناسی.

خدای من!     دست های خالیم را  ببین. من هیچ چیزی برای آوردن به در خانه ات ندارم. اما... . اما تو همه چیز داری و تویی که بخشنده ای. به این گدا که با تمام وجودش در درگاهت به گدایی آمده ببخش.

خدای من!     چگونه از درگاهت با دست خالی برگردم در حالی که تمام امیدم به کرم و بخشش تو بود ...؟ همه ی خیالم این بود که مرا از این منجلاب غفلت و تباهی نجات می دهی...

 خدا!           می دانم عمرم را در فراموشی تو تباه کردم. می دانم جوانیم را در دوری از تو به خیال خودم خوش گذراندم. و در همه ی این روزها از خواب سنگین غفلت بیدار نشدم.

خدای خوبم!   حالا این بنده ی توست. بنده ی ضعیف و حقیر تو که در آغوشت افتاده و زار زار گریه می کند و دست آویخته به کرم تو و تنها یک چیز دارد: امید. امیدی که در مقابل کرم تو هیچ است ...

 برداشتی آزاد از فرازهایی از مناجات شعبانیه.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط حسین |

((مِنَ المُومِنينَ رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللهَ عليهِ فمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتظِر وما بَدَّلوا تَبديلاً))

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط حسین

 

همون روزی که خواستم بهت بگم "ماه" رو ببین. یادته؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط سید |

هو المالک

 وقتی تصمیم گرفتم بیام رشته انسانی، خیلی ها ناراحت شدن و سعی کردن جلومو بگیرن.

---

وقتی آمدم انسانی بعضی ها  می کردن من یک روشن فکرم. بعضی ها خیلی تحویلم گرفتن و خیلی ها ناراحت شدن.

بعضی ها به چشم یک استعداد از دست رفته بهم نگاه می کردن. بعضی ها هم به چشم یک خنگ! حتی بعضی دوستام هر وقت منو می دیدن بهم فحش می دادن... که تا الان هم می دن ...

---

وفتی می خواستم از مفید 3 بیام فرهنگ خیلی ها ناراحت شدن. بعضی هام خوش حال.

...............

---

وقتی  پیش دانش گاهی شروع شد و بحث انتخاب رشته دانشگاه آزاد پیش اومد؛

گفتن: هر چی دوست دارید. علاقه مهمه.

گفتم: من جامعه شناسی رو دوست دارم.

خیلی ها چیزی نگفتند. بعضی هام تایید کردند و گفتن: هر چی علاقه داری.

اما وقتی گفتم حقوق دوست ندارم، اصلا باورم نمی شد که خیلی ها از این حرفم ناراحت بشن و فکر کنن که من بهشون ناسزا گفتم!

---

وقتی کنکور دادم یواش یواش تلفن ها شروع شد:

آقای وکیل سلام!

آقا حسین! می خوای بری حقوق دیگه؟

ایشالا حقوق شریف دیگه؟(!!!)

حسین آقا هر چی علاقه داری همون خوبه. اما حیف شماست که حقوق نخونی!

فکرشو می کردم که خیلی ها این حرف ها رو بزنن اما ...

---

وقتی نتایجو زدن دیگه گوشیم پشت سر هم زنگ می خورد. خیلی ها زنگ زدنو خیلی ها گفتن:

با این رتبه ای که آوردی حیفه نری حقوق! حتما برو حقوق...

خیلی از همونهایی که تا دیروز می گفتن: علاقه مهمه.

باورم نمی شد. اما هنوز امید داشتم که باز خانواده ام و بعضی دوستام و معلم هام هستن و پشتم وایسادن. تا این که ...

---

سر سفره ی شام بودیم که بحث شروع شد:

 این بچه هنوز نفهمیده زندگی چه قدر خرج داره!

آخه مگه توی جامعه شناسی هم پول پیدا می شه!

---

تا آخر حرفو گرفتم... می دونستم که آخر این حرف یعنی: "حقوق" و این آخر حرف این قدر سنگین بود که شامم نیمه کاره موند!

باورم نمی شد...

---

فکر کنم چند روز دیگه "در کمال ناباوری" بنویسم:

باورم نمی شه!

انتخاب اول: حقوق روزانه ، تهران

انتخاب دوم: حقوق روزانه، بهشتی

انتخاب سوم: ....

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط حسین |

هو الرحیم

 

۱+90

1+90 یعنی: عدم اراده

1+90 یعنی: عدم تلاش

1+90 یعنی: یک سال بی خیالی

1+90 یعنی: غرور

1+90 یعنی: تکبر

1+90 یعنی: 90 فاصله بین آرمان و واقعیت

1+90 یعنی: 90 نشانه برای غرور بی جا

1+90 یعنی: 90 تا ای کاش

1+90 یعنی: 90 تا ((یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا))

1+90 یعنی: 91

 

*********************************************************************

 

 

 یکی از فواید اسباب کشی اینه که چیزایی رو که خیلی وقته از یاد برده رو پیدا می کنه و خاطراتش براش زنده میشه. این شعر رو پشت یک کاغذ وسط کتاب ها پیدا کردم. فکر کنم اگر شاعرش هم این شعر رو ببینه یادش نیاد که این رو کی و کجا گفته!

نکات تستی:

1- شاعر محترم، این شعر رو در اتوبوسی که ما رو از زورخونه ی یزد به اردوگاه می برد و پس از خواندن شعری از سهراب سپهری توسط این جانب سروده است.  

 

2-بنابر قوانین حفظ حقوق شاعر، ویراستار هیچ گونه تغییری در رسم الخط شعر ایجاد نکرده است!

 

3-شایان ذکر است قالب و قافیه ی شعر مذکور در هیچ قالبی نمی گنجد جز دل!

 

 

جاده بود، مهتاب نبود

گلبانگ اذان صبح پیچیده بود.

سجاده،

گلی لاله، سرخ

زیبا بود.

 

آسمان را نگاه کن،

زیباست، آبی.

خط های سفید و آبی

همه جا سپید است.

 

بوی گل نرگس همه جا،

پیچیده بود

سجده آخر چه قدر طولانی بود

آسمان را نگاه کن.

 

*ماه نبود مهتاب بود!

تقدیم کرد،

تا یادش باشد سر بندش را محکم ببندد.

زیباست،یا علی

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط حسین |

 هو الحی

 

 به خودم قول داده بودم از سر جلسه که بیرون آمدم بیرون نگویم ((می تونستم بهتر بدم !)) این همان جمله ای بود که از کنکوری های سال قبل و سال های قبل شنیده بودم...

به خودم قول داده بودم که این بار هم موفق خواهم شد. این بار هم یک جوری از پس این غول مسخره بر خواهم آمد. یه خودم قول داده بودم از سر جلسه بیایم بیرون و با اطمینان بگویم ((یک))!

*

جهادی که می رفتیم به خودم قول دادم که تا آخرین روز یک نفس کار کنم. قول داده بودم به بهانه ی درد کمر و تاول دست ها نپیچانم و به عنوان آقای قالیباف مفتخر نشوم! قول داده بودم این بار دیگر آدم شوم. می گفتم این بار دیگر زمین نمی خورم. این بار هم موفق خواهم شد ...

*

تمام شد! همه مان مردیم! می توانستم بهتر بدهم. خیلی بهتر. ... ((اصلا سوال های امسال مشکل تر بود!)) ... ((امسال مفهومی تر بود!)) ... ((استرس داشتم!)) ... ((هوا گرم بود!)) ... ((زمین کج بود!)) ... ((اصلا سیستم ـموزش و پرورش ما اشکال داره!)) ... اصلا تقصیر آخونداست! و ...

شاید این حرف ها به درد پدر و مادر و رفیق و بقالی سر کوچه بخورد اما خودم خوب می دانم که ((می تونستم بهتر بدم)) اگر ...

*

برای همه ما ، پیش دانشگاهی زندگی بود. زندگی های متفات با پایان های متفاوت. اما برای من پیش دانشگاهی چیزی بود شبیه یک اردوی جهادی...

*

قول داده بودم. قول داده بودیم این جهادی شروع ((چله ی عاشقی مان)) باشد. فکر می کردیم آقا را در کوچه های خاکی گرمیانگ راحت تر می شود دید تا در هوای آلوده ی خیابان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تهران! ... آماده بودم که این دفعه در مقابل سرعت عجیب زمان بایستم تا نگویم: ((چه زود تمام شد)) و به همین سادگی تمام شد...

خداحافظ مسافرت جهادی دانش آموزی دبیرستان فرهنگ - روستای گرمیانک – تابستان 1386

خداحافظ ...

*

 و به همین راحتی تمام شد... خداحافظ پیش دانشگاهی! سلام زندگی!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط حسین |

غیر فرهنگی ها روی ادامه مطلب کلیک کنند. اما بچه های دوره ۱۴ فرهنگ لطفا به این آدرس بروند.

تاکید می کنم فقط "بچه های دوره ۱۴ فرهنگ"! 

هو الحکیم

  روز 31 شهریوری که  که خیلی خوش حال به دبستان شاهد شیراز می رفتم هرگز فکر نمی کردم روز آخر دانش آموزی ام را قرار است در دبیرستانی به نام فرهنگ آن هم زیر پل سید خندان بگذرانم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط حسین |