تبليغاتX
آوای ققنوس

بسم الله

 تقدیم به ابروپیوسته ای که نگاهش خسته است و دلش ...    

 

يک دفعه سر وکله اش پيدا مي شود. نمي دانم چرا و چه طور. اما ناگهان کنار خودم حسّش مي کنم. برمي گردم و پشت سرم مي بينمش. گاهي حتي جلوي پايم سبز مي شود. گاهي هم زير پايم!

هرچه سعي مي کنم از ش فرار کنم نمي شود. مي دوم اما باز هم دنبالم مي آيد. بعضي وقتها فکر ميکنم از شرّش خلاص شده ام. اما چند قدمي که راه مي روم يا جايم را که عوض مي کنم دوباره يک جايي روي ديوار، روي شيشه، زمين يا جاي ديگر مي بينمش.

اين اواخر فهميدم که شب ها راحت تر ميشود از دستش گريخت. اما باز هم حسش مي کردم.اگر چه کمرنگ تر وبي حال تر؛ اما هنوز وجود داشت. تنها موقعي که همه جا تاريک مي شود نيست. انگار از تاريکي مي ترسد. انگار وجودش وابسته به نور است. براي همين  يک هفته است خودم را در تاريکي حبس کرده ام؛ مبادا دوباره پيدايش شود.

اطرافيان مي گويند ديوانه شده ام. مي گويند: ((اسم آن هيولايي که تو ازش مي ترسي سايه است. سايه را هم همه ي آدم ها دارند!)) اما من حرفشان را باور نمي کنم. فکر ميکنم اين هيولا، اسمش سايه يا هر چيز ديگري که باشد چيز خوبي نيست. ترسناک است. چون نمي شود حسّش کرد. نه نوري دارد، نه گرمايي و نه صدايي... حتي نمي شود لمسش کرد! انگار  نامرئي است...اما من مي بينمش! آن قدر در تاريکي مي مانم تا خسته شود و برود... اگر نرفت؟!... اگر نرفت ميکشمش! گردنش را ميگيرم و خفه اش مي کنم.

آه! نگاه کن! دوباره پيدايش شد. انگار دوباره پرده ي پنجره کنار رفته. حتما يواشکي از آنجا آمده تو. الان خفه اش مي کنم!... خفه ات مي کنم! .... خفه ات ... خفه ... خَـ ... خِـ....  Ugh!

+ در تاريخ جمعه 15 آبان1388 و ساعت11:6 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

:

 ...

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

:

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

...

+ در تاريخ یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت7:55 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازی های شاد مدرسه

.

.

.

.

این شعر امسال برایم معنی دیگری دارد. ماه مدرسه امسال برایم بوی دیگری دارد!

بوی پیام بری...

+ در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت2:42 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الحی

کوچه ای تنگ قدیمی با دیوارهای کاهگلی و تیرهای چوبی چراغ برق...

بوی خاک و جوب های هشتی وسط کوچه را هم اضافه کنی می شود همان کوچه ی "قهر و آشتی"...

کوچه ای که تو را از یک طرف می فرستند داخلش و کسی را که چشم دیدنش را نداری از طرف دیگر .

 یک جایی وسط های کوچه، بالاخره تنه تان به هم می خورد و چشم تو چشم می شوید!

آن وقت صدای شکستن چیزی در ته دل جفتتان می آید و ... همدیگر را در آغوش می گیرید...

.

.

.

.

ماه رمضان برایم مثل کوچه ی آشتی کنانی است که خدا از ته کوچه دارد می آید و من جز فرار چاره ای ندارم.

 لا مفرّ الّا الیه...

+ در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت1:15 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فایل صوتی  mp3  با کیفیت 32 k

حجم: 1356 k

شعر خوانی مرتضی امیری اسفندقه  در محضر مقام معظم رهبری

با حال و هوای اغتشاشات و اتفاقات روزهای اخیر...

باربرداری کنید! 

+ در تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت1:52 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

.

.

.

.

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری

+ در تاريخ جمعه 9 مرداد1388 و ساعت11:30 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بسم الله

گاد؛ که از آن به نامهای دیگری مثل منیجر،رئیس و... هم یاد میشود؛ مدیر بازی مافیاست.

او تنها کسی است که همه ی مافیاها و پلیس ها را میشناسد.

اوست که به راحتی دو روی متفاوت بازیگران در شب و روز را می بیند و به روی خودش نمی آورد.

او تنها کسی است که در طول بازی نمی خوابد!

او همه روش های کثیف مافیا برای پیروزی و همه تقلاهای  پلیس را برای کشف حقیقت نظاره گر است.

او حتی گاهی از طرف بازیگران تهدید و تطمیع می شود!

او حساب همه چیز را دارد. رای ها را به دقت می شمارد. نظم را حفظ میکند. تعداد مافیاها و پلیس ها را چک می کند و مراقب است که تخلف و تقلبی صورت نگیرد.

گاد همه چیز را می داند. اما حرفی نمیزند!!!

در آخر بازی، نه برنده است و نه بازنده. فقط دیده است که آدمهای دور وبرش اگر مافیا باشند به چه روشهایی حقیقت را می پوشاند و مخفی کاری می کنند. فقط پی برده که همین آدمها چگونه وقتی که پلیس می شوند برای پی بردن به حقیقت تلاش می کنند. فقط فهمیده که مافیا چه قدر راحت میتواند پلیسی را که همسوی او نباشد شبانه حذف کند تا مسیر پیروزیش ضربه ای نبیند.

... و برای همه ی این دلایل و دلایل دیگر معمولا در مافیا؛ نقش گاد را انتخاب می کنم.


ادامه مطلب
+ در تاريخ یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت0:12 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

تا حالا شده با عشقت دعوات بشه...؟

.

.

.

کاش حداقل بلد بودم با عشقم دعوا کنم!

+ در تاريخ دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت10:49 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدای معصومیت

          تقدیم به پسرکی که دلش از پیراهنش هم سفید تر است...

 

خیلی نامردی!خیلی بی معرفتی!چطور جرات می کنی زل بزنی به من؟

من همه کارها را راست و ریس کرده بودم. همه ی مخفی کار ی ها را انجام داده بودم. نوشته هایم را مخفی کردم. جلوی هیچ کس گریه نکردم. به هیچکس نگفتم: دوستت دارم. دست هیچ کس را نگرفتم. همه شعرهایم را سوزانده بودم. همیشه میخندیدم. لوده بازی درمی آوردم. تا همین آخر کار آدمی بی خیال و خونسرد جلوه می کردم. اما تو همه چیز را به هم ریختی. وگرنه چطور ممکن بود بقیه بو ببرند؟ من حتی نگذاشتم "باد صبا" خبردار شود. اما تو پیش همه رازم را برملا کردی. چرا همه چیز و همه کس می توانند د روغ بگویند، اما تو نمی توانی؟ چرا می شود روی همه چیز را پوشاند جز تو؟ دستم را رو کردی. آبرویم را بردی ... هی ... بی معرفت... هی... حالا هم که با پررویی از توی آینه زل زده ای به من! به خدا خسته شدم. دیگر نمی خواهت! درت می آورم تا دیگر مرا لو ندهی! هی...

بسازم خنجری نیشش ز فولاد ... زنم بر دیده تا دل گردد آزاد... هی... بی معرفت ...

 

+ در تاريخ یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت8:15 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خداوند خوب خودم!

چند وقتی است قلمم خشک شده.

چند وقتی است ساکتم.

چند وقتی است آرامم.

چند وقتی است بی حوصله ام کلا!

چند وقتی است خسته ام. – و این خیلی بد است.-

چند وقتی است به کسی که دوستش دارم لبخند نزده ام.

چند وقتی است در چشم های کسی نگاه نکرده ام تا بگویم ((دوستت دارم))

چند وقتی است تا ازم سوال نشود جواب نمی دهم.

چند وقتی است حال و حوصله ی بحث کردن ندارم.

چند وقتی است از خیره شدن در چشم های بقیه می ترسم.

چند وقتی است بغض نکرده ام. بغضم نترکیده، های های زار نزده ام...

چند وقتی است از فیلم های عاشقانه بدم می آید. از سریالهای آب بندی شده ی تلویزیون بدم می آید.

چند وقتی است از تکرار بدم می آید. از "چند وقتی است" بدم می آید.

چند وقتی است فال حافظ نگرفته ام.

چند وقتی است از کتاب خواندن خسته شده ام.

چند وقتی است با صدای بلند آواز نخوانده ام.

چند وقتی است خودم را می گیرم!

چند وقتی است این جمله را زیاد می شنوم: چت شده؟!

چند وقتی است مشکوک می زنم.

چند وقتی است ناگهان به جایی خیره می شوم و ...

چند وقتی است دست هایم داغ نیستند! سرد شده ام...

چند وقتی است نگاهم دیگر کسی را اذیت نمی کند.

چند وقتی است چشمانم "حسرت" را داد می زند.

چند  وقتی است موسیقی! چند وقتی است محسن یگانه!

چند وقتی است... چند وقتیه... نمی دونم چم شده؟!

شما می دونید؟

+ در تاريخ شنبه 6 تیر1388 و ساعت8:37 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خداوندی که بر گناهانم بردبار است، چنان که انگار بی گناهم!

در روزگاران نه چندان دور، پادشاهی قدرتمند و پولدار حکمرانی می کرد که خیلی مورد احترام مردم بود. کوچک و بزرگ شهر به خاطر قدرت و ثروت مرد از او می ترسیدند. آن قدر که اگر او شب را روز اعلام می کرد، همه باور می کردند! یا حتی اگر می گفت دو دو تا می شود ده تا!!!

پادشاه قصه ی ما  که به شیک پوشی و مد هم خیلی اهمیت می داد، روزی به وزیر اعظمش اعلام کرد می خواهد لباسی داشته باشد که گرانقیمت ترین و زیباترین لباس دنیا باشد و حتی پریان و فرشته ها تا به حال چنان لباس زیبایی ندیده باشند... وزیر اعظم با شنیدن درخواست پادشاه مقدار زیادی درهم و دینار از خزانه طلب کرد تا زبردست ترین خیاطان و طراحان دنیا  و زیباترین و گرانقیمت ترین پارچه ها و وسایل را آماده ی براورده کردن خواست حاکم کند. سپس داستان وزیر و لباس زیبا وارد مرحله ی محرمانه ی خود شد و  نویسنده پس از بررسی منابع و اسناد و آمارهای مختلف موفق به یافتن سر انجام پول هایی که وزیر از خزانه برداشته بود نشد! اما نتیجه آن شد که همه ی شما می دانید: لباسی که فقط  حلال زاده ها آن را می بینند!!!

پادشاه که از این لباس خیلی خوشش آمده بود، مدام آن را به اطرافیان و درباریان نشان می داد و آن ها نیز از ترس اینکه تهمت ناحلال زادگی(!) وصله ی تنشان شود، لب به تحسین  لباس فاخر پادشاه و خیاطان و طراحان آن می گشودند. ( و البته نویسنده هم ذهن خلاق خیاط را تحسین می کند که چگونه توانسته با یکهمچین فکری ملتی را اسکل کند و پول خزانه را هم تمام  و کمال نوش جان کند!)

حاکم که از تشویق و تملق درباریان سیر نشده بود، تصمیم گرفت با لباس جدیدش در شهر گردش کند و  فک ملت را هم از این زیبایی آویزان کند. برای همین با ندیمان و غلامانش در خیابان های شهر می گردید و مردم نیز از ترس  جانشان و اینکه مبادا مورد اتهام کذا واقع شوند، زبان نمی جنباندند... تا اینکه کودکی که حلال و حرام زادگی و پادشاه و گدا حالیش نبود به آهنگ و خنده  ندا در داد که: آی لخته و آی لخته...! آی لخته و ...!

بقیه ی ماجرا مشخص است! درباریان و پادشاه از حقیقت گویی کودک نفهم برآشفتند و او را به جرم   دروغگویی و تخلف اخلاقی و مالی و جانی و اتهام زدن به بزرگان بدون داشتن سند و  روحیه ی تهاجمی و دور از اخلاق و  شانتاژ و پروپاگاندای تبلیغاتی و ... به باد فحش و کتک گرفتند و تا می خورد زدند!

حال آن که جرم پسرک فقط یک چیز بود: آن چه را همه می دیدند، او داد زده بود!

عکس کاملا تزیینی است!

+ در تاريخ پنجشنبه 21 خرداد1388 و ساعت8:48 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

کوچـه ای تنگ که آخـــرش ختـــــم می شد به یک خــانــه... خانــه ای مثل بهشــــــــــــــــــــــــت.

و پیرمردی کوتاه قامت اما بلند نظر که دستش را به آرامی روی سرم کشید.پیرمردی مثل بهشت.

...حالا، نه کوچـــــــه ای باقی مانده، نه خــــــــانه ای، نه پیـــرمردی و نه ... بهشــــــــــــــــــــــتی.

هیچ وقت تقلایم برای رد شدن از لابه لای جمعیت برای رسیدن به پیرمرد یادم نمی رود.

شــــــــیرینی لحظه ی تـلــاقی نــــــــــگـاهمــــان هیــــــــچ وقت تلخ نمــی شـــــــــــــود.

صورت نورانی پیرمرد، دست مهرش روی سرم، و لبخـــــندی که از هزار جمله گویاتر بود.

پیرمرد بهشت را به من هدیه کرده بود. بهشـــتی که گمش کرده ام... بهشت گم شده.

 

 

+ در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 و ساعت4:17 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بسم الله

تخم مرغ رنگی، شعر، مقاله، نوار رنگی، پست وبلاگ، کاردستی، دسته گل، کارت تبریک، خود شیرینی، پیامبری پاره وقت، چوپانی، شهید مطهری، بخشیدن منفی ها، خنده از ته دل، برق چشم ها، معلمی، شمع، سوخت وساز، عاشقی، نگاه تکلیفی، حسرت بچگی،اردی بهشت، بهشت، روز بهشتی اردی بهشت، روز معلم...

 

روز معلم امسال بهانه ای بود برای این که  بیشتر به این فکر کنم "معلم" شدن چه فرقی میکند با "استاد فلانی" شدن...

چه فرقی می کند با ارتباط با دانش آموز، با دوستی با دانش آموز، با وقت گذرانی و کار کردن در مدرسه...

آیا به صرف رد شدن از در جادویی "اتاق معلمان" می شود معلم شد. یا همین که چهارتا دانش آموز "استاد فلانی" صدایم کنند پس شایسته ی  تبریک روز بهشتی اردی بهشتم. خیلی حرف ها دارم که بماند برای بعد...

 

 یک تشکر وبلاگی از همه ی معلم هایم که یواش یواش اسم و قیافه شان از یادم می رود.

و یک تشکر وبلاگی اختصاصی از  معلم های خاصم...

 تشکر می کنم از معلمی که  با زبان کودکانه یادم داد که سعه ی صدر داشته باشم. که انتقاد پذیر باشم. معلمی که  دستم را گرفت بار اول مرا  روی سن تئاتر برد و حالا اینقدر بی معرفت شده ام که جز چهره ی مهربانش چیزی از او به خاطر ندارم.

ممنونم از معلم هایی که هیچ گاه معلم نبودند! معلم هایی که حتی یک لحظه  هم کلاس درس رسمی با هم نداشتیم اما زندگی را و شاید معلمی را به من آموختند. معلم هایی که حاجی هایی بودند برای سید کوچکشان. معلم هایی که از بالا هوایم را داشتند. مثل امین راز نهفته، مثل حاجی ول ، مثل ص...

دست مدیرانی را می بوسم که در حقم "معلمی" کردند و اجازه دادند اینقدر در گرمای خامی نوجوانی ، جوانی کنم تا بلکه چیزی یاد بگیرم و بزرگ شوم. مثل دکتر رهبر، مثل آقا فرید!

و شرمنده ی معلمی هستم که اگرچه با هم اختلاف داشتیم اما هرگز نباید می رنجااندمش ... امیدوارم مرا ببخشد... آقای سلامت! با شما هستم...

 

م ع ل م ؛ معرفت، عداالت، لطافت، مروت و خیلی چیزهای دیگر!

آرزو دارم یک روز معلم شوم...

+ در تاريخ یکشنبه 13 اردیبهشت1388 و ساعت0:33 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

گفت: تفنگ عشق یک تیر بیش تر ندارد.

.

.

.

از وقتی شنیدم از مخم بیرو ن نمی رود. هر وقت یادش می افتم گریه ام می گیرد...

یعنی واقعا یک تیر بیش تر ندارد؟

آن وقت اگر یک بدبختی یک موقعی اشتباهی دستش روی ماشه رفته باشد و همین طوری تیر عشق را شلیک کرده باشد چه بلایی سرش می آید...؟

.

.

.

+ در تاريخ شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت10:20 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

چشم هايش... روزي هزار بار همين را مي گويم فقط! نمي دانم موثر است يا نه ؟! نمي دانم  وارده است يا نه؟! نمي دانم معروفه است يا نه؟! من فقط روزي هزار بار همين را مي گويم. چشم هايش..

+ در تاريخ سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت0:20 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

قلم برداشتم تا داستان بنويسم.

داستان كوتاه...

نوشتم:

داستان كوتاه...

+ در تاريخ چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت10:0 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بسم الله مجیب المضطر اذا دعاه...

چه کسی باور می کرد این چشم های معصوم دروغ بگویند. مگرنه قانون نانوشته ی چشم ها این است که آدم ها هر چه بخواهند می توانند دروغ بگویند اما چشم هایشان نه...

اصلا مگر می شود چشم هم معصوم باشد و هم دروغ بگوید؟

حالا ۵ ماه است که چشم هایش به همه، حتی به دکترها دروغ گفته و ما تازه فهمیده ایم...

...بسم الله مجیب المضطر اذا دعاه

+ در تاريخ سه شنبه 18 فروردین1388 و ساعت3:4 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

راه افتاد. چشم هايش را دوخت به عمق افق،به محل تلاقي آب و آسمان و زمين و راه افتاد...

مي دانست با حرتش خيلي ها را آزار خواهد داد. همه ي آن هايي كه سال هاست بين بقيه غرق شده اند و راه خودشان را ادامه مي دهند. همه ي آنهايي كه كاري به دور و برشان ندارند. همه ي آنها كه نمي خواهند آرامش بي نظيرشان به هم بخورد. اصلا مر جز اين بود كه همه‏، دريا را مظهر آرامش مي دانستند؟ و او راه افتاده بود تا آرامش دريا و آرامش خودش را به هم بزند.

مي دانست راه طولاني و خسته كننده اي در پيش دارد. مي دانست بايد با خيلي ها بجنگد، با باد، دريا‏، طبيعت، آدم ها و خيلي ها ي ديگر، اما راه افتاده بود...

مي دانست اگر سر جايش بنشيند، آرامش دارد طوري كه هيچكس كاري با او ندارد. اگر بماند، زيبا مي ماند... خيلي زيبا! آن قدر كه همه تحسينش كنند. مي دانست اگر بماند نه حرص مي خورد، نه پير مي شود و نه خسته! اما راه افتاد و چشم هايش را دوخت به عمق افق... محل تلاقي آب و آسمان و زمين...

+ در تاريخ جمعه 7 فروردین1388 و ساعت10:41 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

شبيه مرغک زاري، كز آشيانه بيفتد

جدا ز دامن مادر، به دام دانه بيفتد

 

شبيه طفل جسوري كه رنج داده پدر را

براي گريه اش اينک، به فكر شانه بيفتد

 

درست مثل جواني، شرور و هرزه و سركش

كه وقت غصه و غربت به ياد خانه بيفتد

 

شبيه متهمي كه به دست خويش بميرد

و يا به پاي خودش، دستِ تازيانه بيفتد

 

منم مشبه تشبيه هاي فوق و اي كاش

كه از سرم هوس گفتن ترانه بيفتد

 

هدف گرفته دلم را كمان ابروي ماهت

دعا بكن كه مبادا دل از نشانه بيفتد

 

هميشه وقت زيارت شبيه پهنه ي دريا

تمام صورت من در پي كرانه بيفتد

 

شبيه رشته ي تسبيحِ پاره، دانه ي اشكم

به هر بهانه بريزد، به هر بهانه بيفتد

 

وليعهد دلم نه! تو شاه كشور قلبي

كه با تو قصه ي جمشيد در فسانه بيفتد

 

خيال كن كه غزالم، بيا و ضامن من شو

بيا كه آتش صياد، از زبانه بيفتد

 

الا غريب خراسان! رضا مشو كه بميرد

اگر كه مرغک زاري از آشيانه بيفتد

                                                                                            

                                                                                                                                                                   محسن رضواني

+ در تاريخ جمعه 7 فروردین1388 و ساعت7:25 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بلند شده بود.

اگر چه تردید داشت، بلند شده بود. اگرچه هنوز خستگی اش تمام نشده بود

اما بلند شده بود و تمام قد ایستاده بود.

 پشت سری هایش که معذب شده بودند زیر لب غرغر می کردند اما او نمی خواست بنشیند. بغل دستی هایش حتی دستانش را می کشیدند و یواشکی نیشگونش می گرفتند تا بنشیند

اما او محکم ایستاده بود.

از گوشه و کنار می شنید صداهایی را که به بقیه دستور می دادند: ((او را بنشانید!))

اما او بلند شده بود.

حالا دیگر تردید هم نداشت. اصلا بلند شده بود که نظم نِشسته ها را به هم بزند. آمده بود آرامش را، یک دستگی را و سکون را از بین ببرد و بلند شده بود...

و محکم ایستاده بود...

نگاهش را به عمق ساحل، جایی که صخره ها خود نمایی می کردند دوخت و حرکت کرد. می دانست بقیه ای هم هستند که مثل او بلند شده اند و ایستاده اند که به زودی به آنها خواهد پیوست. بقیه ای که هر چه به ساحل نزدیک شود بیشتر می شوند و آن وقت دیگر هیچ سنگ و صخره ای جلودارشان نخواهد بود.

او بلند شده بود و محکم ایستاده بود و... و می خواست نشان بدهد که علت بروز موج فقط باد و زلزله و آتشفشان نیست. فقط اراده می خواهد...

+ در تاريخ شنبه 17 اسفند1387 و ساعت0:15 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدایی که خیلی خیلی مهربان است.

انگاری آب توشه!

حضرات می فرمایند نشونه ش همینه. دونه هاش با دونه های دیگه فرق میکنن که فرقشون هم اینه که انگاری آب توشه!

*

انگاری آب تومه!

نشونه ش همینه. هم اردوی جنوب رو از دست دادم هم هفته ی شهدا رو...

... همین الان پیامک اومد:

hamsafare gerami,farda sare saate 21 jahate savar shodan be ghatar , dar rah ahan ….

راستی چه قدر دلم برای صدای قطار جنوب تنگ شده. اصلا هر قطاری صدای تق و توق خودش رو داره. اگه قطار مشهد یورتمه می ره و قطار کرمان تکنو می زنه، قطار جنوب هم  صدای طبل و سنج  میده... همون طبل وسنجی که ظهر عاشورا می زنن و از صد تا روضه مکشوف خوندن بدتره...

با ریتم یک نواخت اما وحشت ناک تتتق تتق تتتق تتتق تتتق تتق تتتق تتتقتتتق تتق تتتق تتتق...

دکتر گفت پای کامپیوتر نشستن و کتاب خوندن هم ممنوعه. وقتی قیافه ی چپ و چارمو دید گفت: چون تب داری نباید به چشات و سرت فشار بیاری . انگار میدونسته ممکنه مثل الان به دری وری نوشتن بیفتم.

 

پ.ن1: همه ی اونایی که تو یه هفته ی اخیر با من تماس فیزیکی و شیمیایی داشتن خودشونو برای این دونه های آبدار آماده کنن.

پ.ن2: اگه هنوز کسی نفهمیده داستان چیه، بره از اونایی که آبله مرغون گرفتن بپرسه!

 

(به قول ابراهیم:)   

تا دم لحد - یا علی مدد

+ در تاريخ یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت8:30 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فکر نمی کردم این قدر سخت باشد. نگاه تکلیفی ، خیلی از  قصه ها را عوض می کند .

پ.ن: از جمله قصه ی عشق را!

+ در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت2:42 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام

چند سال است که منتظر نشسته ای؟

هنوز امیدواری برگردم؟

فعلاً که این جا خوش می گذرد. البته آب و هوایش خوب نیست. آلوده است. حتی گاهی وقت ها به حالت "اضطراری" می رسد.  اما به جز آب و هوا بقیه ی چیزها رو به راه است. مثل همیشه.

غذا و پول که بهمان می رسد. فیلم و پارک و موسیقی و تلویزیونمان که به راه است. گرچه سرعت اینترنتمان پایین است و فیلترینگش هم اعصاب آدم را خرد می کند اما باز هم راضی ایم...

بیش تر از این توضیح نمی دهم چون خودت بهتر می دانی این جا چه می گذرد.  اما با همه ی این ها گاهی دلم می گیرد و آن وقت است که به تو نامه می نویسم و درد و دل می کنم. آهان! داشتم می گفتم:

چند سال است منتظر نشسته ای؟

جدّاً هنوز منتظری برگردم؟! نه! واقعا با این دلخوشی هایی که این جا داریم فکر می کنی باز هم بر می گردم.

اگر قرار بود برگردم، بر می گشتم همان بار اولی که شنیدم گفته ای "آنان که روي از درگاه من برگردانده اند؛اگر مي دانستند چقدر دلم برايشان تنگ شده است  بند بند وجودشان به شوق من از هم مي گسست و پاره هاي جانشان به اشتياق از هم مي گسيخت و دل و قلبشان از خوشي آب مي شد..."

اگر قرار بود برگردم بر می گشتم همان موقعی که آورده بودیم کنار خانه ی خودت و از عظمتت به سجده انداخته بودیم.

اگر قرار بود برگردم بر می گشتم همه ی آن موقع هایی که دستم را گرفته بودی و من به زور دستم را از دستت کشیدم.

چند سال است که منتظر نشسته ای؟

هنوز امیدواری برگردم؟

خب. دیگر باید بروم به زندگیم برسم. کاری نداری؟

خداحا...! خدایا حافظم باش...

امضا

بنده ی پر روی تو!

+ در تاريخ جمعه 11 بهمن1387 و ساعت8:54 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

 آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

آدم ها عوض مي شوند.

 آدم ها عوض مي شوند.

 آدم ها عوض مي شوند. حتى چشم هايشان عوض مى شود.

 آدم ها عوض مي شوند.حتى چشم هايشان عوض مى شود.

آدم ها عوض مي شوند. حتى چشم هايشان عوض مى شود.

 آدم ها عوض مي شوند.حتى چشم هايشان عوض مى شود.

آدم ها عوض مي شوند.حتى چشم هايشان عوض مى شود.

  آدم ها عوض مي شوند...

+ در تاريخ چهارشنبه 4 دی1387 و ساعت4:26 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

مثل سيبي كه از درخت مي افتد

مثل ماهي كه به شب چهاردهم مي رسد

مثل ذره اي كه به سوي آفتاب پر مي كشد

مثل چشمان متعجب يك كودك شش ساله

مثل رودي كه به دريا مي رسد

مثل فلب عاشق

مثل بادكنكي كه باد مي شود

مثل جوش زير پوستي

مثل موج دريا

مثل ققنوس...

بزرگ شدم….

+ در تاريخ پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت7:20 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

پسرک واکسي گفت: من نمي خوام نا اميد باشم. من دوست دارم فضانورد باشم.

شاعر گفت: فضانوردي هم يه جور اميده که به زودي به نا اميدي تبديل ميشه. حالا چرا فضانورد؟

پسرک واکسي جواب داد: چون اون بالا ديگه کسي کفشاشو واکس نمي زنه.

و شاعر در بهت فرو رفت...

 

+ در تاريخ شنبه 25 آبان1387 و ساعت9:32 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو سریع الرضا

چشم هایش را دوخته بود به زمین سفید، و بی هوا جلو می رفت. انگار نه انگار که باید ادب و احترام را رعایت کند. دم در که رسید لحظه ای ایستاد و گفت: سلام. من که نشنیدم کسی جوابش را بدهد. اما او  مثل این که جواب سلام را گرفته باشد، لبخندی زد و دوباره بی هوا جلو رفت. انگار نه انگار این جا آداب و رسومی دارد. نه اذن دخولی نه زیارت نامه ای. هیچ...

روی برف ها دویدم یا به تر بگویم لیزیدم (!) تا به او برسم. زیر لب برای خودش ترانه می خواند: آخه من کجا برم/ یه کلاغ که رو سیاس/... دیگر طاقت نیاوردم

گفتم: آخر مرد حسابی! همین جوری که نمی شود. بدون اجازه کله ات را می اندازی می آیی تو. بعدش هم جای ذکر گفتن و دعا کردن ترانه می خوانی؟!

جوابم را نداد. نگاهش را دوخته بود به خدامی که با بیل و تی به جان برف ها افتاده بودند و راه را برای زوار باز می کردند و زمزمه می کرد: من که توی سیاهیا/ از همه رو سیا ترم...

 

ازش جدا شدم. گفتم می روم داخل حرم زیارت. شب های برفی خیلی خلوته. دست آدم راحت به ضریح می رسه. دستی برایم تکان داد،کلاهش را روی گوش ها کشید و به سمت یکی از خادم ها رفت. رفتم...

گوش هایم را چسبانده بودم به مشبک های ضریح. پر از صدا بود. مریض دارم...  غریبم... دستم به دامنت...  یا امام رضا...  پول ندارم...شفای راضیه ... سلامتی مش حسن... کار، ماشین، پول، درد و ...

صداها با هم قاتی شدند و چشم هایم سنگین. با صدای اذان صبح به خودم آمدم. برای تجدید وضو که آمدم بیرون دیدمش. تی را گرفته بود دست و راه باریکی از میان برف ها برای زوار درست کرده بود. از دور شده بود مثل یک نقطه ی سیاه وسط یک صفحه ی سفید.

انگار صدایی از بلندگو های حرم می آمد که می گفت: به سیاهی فکر نکن/ تو یه زائری برو ...

 

+ در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت10:14 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فوتبال ما این روزها خیلی به سیاست مان شبیه شده...

 

 

سیاست ما هم این روزها خیلی به فوتبال شبیه شده...!

 

 این عکس ها نه  متعلق به یک گرد هم آیی، نه مربوط به صف مطب دکتر و نه متعلق به یک جلسه ی مهم است. این آدم ها دیروز برای گوش کردن به رادیو دور هم جمع شده بودند و مرا یاد حلقه های دسته جمعی دور رادیو و تلویزیون می انداختند که به بازی ایران و استرالیا گوش می کردند!

 البته قضیه ی دیروز بی شباهت به  مسابقه ی فوتبال هم نبود. مسابقه ای که رئیس فدراسیون اش آن را غیر قانونی خوانده بود اما کمیته ی داوران آن را بر اساس آیین نامه، قانونی دانست و اقدام به برگزاری مسابقه نمود. در این مسابقه که یک دروازه داشت، تیم مهاجم  کوشید تا در وقت قانونی به گل برسد اما دروازه بان  تیم مدافع  که کاپیتان این تیم هم بود همه کا می کرد تا گل نخورد. تا این که در وقت اضافه یکی از بازیکنان تیم مهاجم به نام ((بیژن نوباوه)) که تا قبل از آن کار چندانی در زمین انجام نداده بود با شوت های سر کش خود تیم مدافع را به شدت مورد فشار قرار داد و چندین نفر از اعضای آن تیم را مصدوم و مجروح کرد!

تا این که پس از 6 ساعت تلاش بازیکنان کار به پنالتی کشید و در  این ضربات تیم مهاجم با 188 گل در مقابل 45 گل تیم مدافع ، به پیروزی رسید. در این میان 1۴ بازیکن نیز توپ هاشان را به آسمان زدند!لازم به ذکر است دقایق زیادی از این بازی درآفساید سپری شد...

+ در تاريخ چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت5:5 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فکر می کنیم معشوق ها هیچ وقت عاشق نشده اند.

بیچاره معشوق ها... چه عاشقان غریبی!

از این  طرف رانده،  آز آن  طرف مانده...

+ در تاريخ شنبه 4 آبان1387 و ساعت1:18 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

عشق است و آتش و خون                داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن                        کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن                          گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و                          بال و پری نمانده

با دوست عشق زیباست                   با یار بی قراری

از دوست درد ماند و                          از یار یادگاری

+ در تاريخ شنبه 20 مهر1387 و ساعت10:2 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

 
+ در تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت11:28 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدای محمد (صلوات الله علیه و آله)

خدای خوبم!   من بار دیگر آمده ام. آمده ام پیش تو. آمده ام در آغوش تو و زار زار گریه می کنم.  گریه می کنم و تنها امیدم تویی...

خدای عزیزم!  من کاری جز اشک ریختن بلد نیستم. و تو خودت خوب منظور مرا از این اشک ها می فهمی. چون تو می دانی در درونم چه خبر است. تو می دانی چه می خواهم. تو مرا خوب می شناسی.

خدای من!     دست های خالیم را  ببین. من هیچ چیزی برای آوردن به در خانه ات ندارم. اما... . اما تو همه چیز داری و تویی که بخشنده ای. به این گدا که با تمام وجودش در درگاهت به گدایی آمده ببخش.

خدای من!     چگونه از درگاهت با دست خالی برگردم در حالی که تمام امیدم به کرم و بخشش تو بود ...؟ همه ی خیالم این بود که مرا از این منجلاب غفلت و تباهی نجات می دهی...

 خدا!           می دانم عمرم را در فراموشی تو تباه کردم. می دانم جوانیم را در دوری از تو به خیال خودم خوش گذراندم. و در همه ی این روزها از خواب سنگین غفلت بیدار نشدم.

خدای خوبم!   حالا این بنده ی توست. بنده ی ضعیف و حقیر تو که در آغوشت افتاده و زار زار گریه می کند و دست آویخته به کرم تو و تنها یک چیز دارد: امید. امیدی که در مقابل کرم تو هیچ است ...

 برداشتی آزاد از فرازهایی از مناجات شعبانیه.

+ در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 و ساعت10:31 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

((مِنَ المُومِنينَ رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللهَ عليهِ فمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتظِر وما بَدَّلوا تَبديلاً))

+ در تاريخ شنبه 2 شهریور1387 و ساعت8:11 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد.

هو المالک

 وقتی تصمیم گرفتم بیام رشته انسانی، خیلی ها ناراحت شدن و سعی کردن جلومو بگیرن.

---

وقتی آمدم انسانی بعضی ها  می کردن من یک روشن فکرم. بعضی ها خیلی تحویلم گرفتن و خیلی ها ناراحت شدن.

بعضی ها به چشم یک استعداد از دست رفته بهم نگاه می کردن. بعضی ها هم به چشم یک خنگ! حتی بعضی دوستام هر وقت منو می دیدن بهم فحش می دادن... که تا الان هم می دن ...

---

وفتی می خواستم از مفید 3 بیام فرهنگ خیلی ها ناراحت شدن. بعضی هام خوش حال.

...............

---

وقتی  پیش دانش گاهی شروع شد و بحث انتخاب رشته دانشگاه آزاد پیش اومد؛

گفتن: هر چی دوست دارید. علاقه مهمه.

گفتم: من جامعه شناسی رو دوست دارم.

خیلی ها چیزی نگفتند. بعضی هام تایید کردند و گفتن: هر چی علاقه داری.

اما وقتی گفتم حقوق دوست ندارم، اصلا باورم نمی شد که خیلی ها از این حرفم ناراحت بشن و فکر کنن که من بهشون ناسزا گفتم!

---

وقتی کنکور دادم یواش یواش تلفن ها شروع شد:

آقای وکیل سلام!

آقا حسین! می خوای بری حقوق دیگه؟

ایشالا حقوق شریف دیگه؟(!!!)

حسین آقا هر چی علاقه داری همون خوبه. اما حیف شماست که حقوق نخونی!

فکرشو می کردم که خیلی ها این حرف ها رو بزنن اما ...

---

وقتی نتایجو زدن دیگه گوشیم پشت سر هم زنگ می خورد. خیلی ها زنگ زدنو خیلی ها گفتن:

با این رتبه ای که آوردی حیفه نری حقوق! حتما برو حقوق...

خیلی از همونهایی که تا دیروز می گفتن: علاقه مهمه.

باورم نمی شد. اما هنوز امید داشتم که باز خانواده ام و بعضی دوستام و معلم هام هستن و پشتم وایسادن. تا این که ...

---

سر سفره ی شام بودیم که بحث شروع شد:

 این بچه هنوز نفهمیده زندگی چه قدر خرج داره!

آخه مگه توی جامعه شناسی هم پول پیدا می شه!

---

تا آخر حرفو گرفتم... می دونستم که آخر این حرف یعنی: "حقوق" و این آخر حرف این قدر سنگین بود که شامم نیمه کاره موند!

باورم نمی شد...

---

فکر کنم چند روز دیگه "در کمال ناباوری" بنویسم:

باورم نمی شه!

انتخاب اول: حقوق روزانه ، تهران

انتخاب دوم: حقوق روزانه، بهشتی

انتخاب سوم: ....

+ در تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت6:55 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الرحیم

 

۱+90

1+90 یعنی: عدم اراده

1+90 یعنی: عدم تلاش

1+90 یعنی: یک سال بی خیالی

1+90 یعنی: غرور

1+90 یعنی: تکبر

1+90 یعنی: 90 فاصله بین آرمان و واقعیت

1+90 یعنی: 90 نشانه برای غرور بی جا

1+90 یعنی: 90 تا ای کاش

1+90 یعنی: 90 تا ((یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا))

1+90 یعنی: 91

 

*********************************************************************

 

 

 یکی از فواید اسباب کشی اینه که چیزایی رو که خیلی وقته از یاد برده رو پیدا می کنه و خاطراتش براش زنده میشه. این شعر رو پشت یک کاغذ وسط کتاب ها پیدا کردم. فکر کنم اگر شاعرش هم این شعر رو ببینه یادش نیاد که این رو کی و کجا گفته!

نکات تستی:

1- شاعر محترم، این شعر رو در اتوبوسی که ما رو از زورخونه ی یزد به اردوگاه می برد و پس از خواندن شعری از سهراب سپهری توسط این جانب سروده است.  

 

2-بنابر قوانین حفظ حقوق شاعر، ویراستار هیچ گونه تغییری در رسم الخط شعر ایجاد نکرده است!

 

3-شایان ذکر است قالب و قافیه ی شعر مذکور در هیچ قالبی نمی گنجد جز دل!

 

 

جاده بود، مهتاب نبود

گلبانگ اذان صبح پیچیده بود.

سجاده،

گلی لاله، سرخ

زیبا بود.

 

آسمان را نگاه کن،

زیباست، آبی.

خط های سفید و آبی

همه جا سپید است.

 

بوی گل نرگس همه جا،

پیچیده بود

سجده آخر چه قدر طولانی بود

آسمان را نگاه کن.

 

*ماه نبود مهتاب بود!

تقدیم کرد،

تا یادش باشد سر بندش را محکم ببندد.

زیباست،یا علی

 

+ در تاريخ یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت3:23 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

 هو الحی

 

 به خودم قول داده بودم از سر جلسه که بیرون آمدم بیرون نگویم ((می تونستم بهتر بدم !)) این همان جمله ای بود که از کنکوری های سال قبل و سال های قبل شنیده بودم...

به خودم قول داده بودم که این بار هم موفق خواهم شد. این بار هم یک جوری از پس این غول مسخره بر خواهم آمد. یه خودم قول داده بودم از سر جلسه بیایم بیرون و با اطمینان بگویم ((یک))!

*

جهادی که می رفتیم به خودم قول دادم که تا آخرین روز یک نفس کار کنم. قول داده بودم به بهانه ی درد کمر و تاول دست ها نپیچانم و به عنوان آقای قالیباف مفتخر نشوم! قول داده بودم این بار دیگر آدم شوم. می گفتم این بار دیگر زمین نمی خورم. این بار هم موفق خواهم شد ...

*

تمام شد! همه مان مردیم! می توانستم بهتر بدهم. خیلی بهتر. ... ((اصلا سوال های امسال مشکل تر بود!)) ... ((امسال مفهومی تر بود!)) ... ((استرس داشتم!)) ... ((هوا گرم بود!)) ... ((زمین کج بود!)) ... ((اصلا سیستم ـموزش و پرورش ما اشکال داره!)) ... اصلا تقصیر آخونداست! و ...

شاید این حرف ها به درد پدر و مادر و رفیق و بقالی سر کوچه بخورد اما خودم خوب می دانم که ((می تونستم بهتر بدم)) اگر ...

*

برای همه ما ، پیش دانشگاهی زندگی بود. زندگی های متفات با پایان های متفاوت. اما برای من پیش دانشگاهی چیزی بود شبیه یک اردوی جهادی...

*

قول داده بودم. قول داده بودیم این جهادی شروع ((چله ی عاشقی مان)) باشد. فکر می کردیم آقا را در کوچه های خاکی گرمیانگ راحت تر می شود دید تا در هوای آلوده ی خیابان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تهران! ... آماده بودم که این دفعه در مقابل سرعت عجیب زمان بایستم تا نگویم: ((چه زود تمام شد)) و به همین سادگی تمام شد...

خداحافظ مسافرت جهادی دانش آموزی دبیرستان فرهنگ - روستای گرمیانک – تابستان 1386

خداحافظ ...

*

 و به همین راحتی تمام شد... خداحافظ پیش دانشگاهی! سلام زندگی!

+ در تاريخ سه شنبه 1 مرداد1387 و ساعت12:35 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الحکیم

  روز 31 شهریوری که  که خیلی خوش حال به دبستان شاهد شیراز می رفتم هرگز فکر نمی کردم روز آخر دانش آموزی ام را قرار است در دبیرستانی به نام فرهنگ آن هم زیر پل سید خندان بگذرانم...


ادامه مطلب
+ در تاريخ جمعه 20 اردیبهشت1387 و ساعت12:51 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو المعلم

 

تلویزیون داشت یک "پل" را نشان می داد. از همین پل های چوبی که روی دره ها و رودهای عمیق میبندند و با کوچکترین حرکتی عین تاب شروع به حرکت می کند!

پدر برایم توضیح می داد که اگر بخواهی از روی هم چنین پلی رد شوی نباید زیر پا و یا حتی جلوی پایت را نگاه کنی. چون می ترسی و سرگیجه  می گیری و بعد تعادلت را از دست می دهی و بعد ... تالاپ!!! می گفت باید آرام آرام قدم برداری. باید نگاهت به ته پل باشد. به آخر راه...

 ***

من تا همین جایش خیلی شانس آورده ام! همیشه کله ام را انداخته ام پایین و با آخرین سرعت شروع به دویدن روی این پل خطرناک کرده ام.

 و اگر نبودند دستانی که زیر بغلم را بگیرند و نگهم دارند تا با سر به ته دره سقوط آزاد نکنم...

اگر نبودند کسانی که گاهی بزنند پس کله ام و بگویند: ((هی بچه! آن ته را نگاه کن! نه نوک دماغت را!)) ...

و اگر نبودند بزرگترهایی که گاهی حتی کولم کنند و مرا روی پل جلو ببرند... الان در بهترین حالت در میان آسمان و زمین معلق بودم!... اگر نبودند معلم ها یی که یاد دادند چگونه باید بود ... باید دید... و باید زندگی کرد ...

روز و هفته تان مبارک!

+ در تاريخ پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت11:10 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

یا هو

فکر نمی کردم یه اردوی درسی ذره ای شبیه اردوی جهادی باشه، اما بود!

باز هم عکس دسته جمعی

دست همتون درد نکنه! خیلی زحمت کشیدید.

                                     

بیایید براش دعا کنیم تا هر چه زودتر خوب بشه و برگرده پیشمون ...

            

آتشفشانی تازه در راه است آیا کوه

آماده ی عاشق شدن شد؟ شد! مبارک باد

 

+ در تاريخ شنبه 17 فروردین1387 و ساعت1:11 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

Image and video hosting by TinyPic 

آیینه را فراق تو دیوار می کند
دل را جدا شدتن ز غمت تار می کند
مشق حسین کرده ام و باز می کنم
تکلیف  را  معلم  تکرار  می کند
نم پس نمی دهد دل خونم به غیر اشک
این پرده پوشی است که ستار می کند
حتی بهشت ارزش اشک مرا نداشت
چشمم فقط به خاطر تو کار نمی کند
گفتم مرا بخر که نیفتم به  دست غیر
گفتی که حق معامله با یار می کند
امید وصل شاه و گدایی محال نیست
وقتی حسین روی به بازار می کند
من کربلا ندیده به کس جان نمی دهم
آخر مرا وصال تو بر دار می کند...

+ در تاريخ یکشنبه 23 دی1386 و ساعت12:4 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

دلم برای حرم تنگ شده بود... شاید هم او دلش برایم تنگ شده بود... خلاصه هر چه بود میان برف رفتم سلامی دادم و برگشتم...

سلام...

سلام آقا!

***

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است، همه میدانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

دل ديوانه من اين همه آواره مگرد

خانه دوست همينجاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شماست اگر بگذارند

...

+ در تاريخ دوشنبه 17 دی1386 و ساعت4:50 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بارون می آد. اینجا سایت دبیرستان مفید ۳ است. من پیش دانشگاهی ام. من باید برای کنکور ثبت نام اینترنتی انجام بدم. من باید درس بخونم. من باید تست بزنم. من باید کتاب بجوم. من باید ....

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان


می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛

از برکه های اینه راهی به من بجو!

***

توی بخش نواسخ جلوی حرف ((لیتَ)) نوشته بود ((حرف تمنی)). یعنی برای کاری استفاده می شود كه هيچ اميدي به انجام دادنش نيست...

با خودم فكر مي كنم: (( يا ليتني كنت معكم...))

***

تعطيل!

+ در تاريخ دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت12:39 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

قیصر قصه های من!
دلم برات تنگ میشه...

+ در تاريخ سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت1:46 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |


هو الشهید

مراسم داشتیم. اومد روی سن. هنوز گریه می کرد. اشاره کرد به عکس های روی سن و گفت:
((من هر موقع عکس این دوستان شهید رو می بینم، طاقتم تموم می شه و...)) و...

*

مراسم نداشتیم. سن هم نداشتیم. اصلا کاری نداشتیم. دلمون تنگ شده بود رفته بودیم سر بزنیم... اومد تو. سلام کردیم. لبخند می زد... دیگه گریه نمی کرد! چون دیگه مراسمی نداریم که عکس های دوستاشو بزنیم روی سن. چون "جایگزین شده"!...

"اردوی جنوب" جایگزین "هفته شهدا" شده...

*

یاد بند سوم از نامه ای افتادم که...:
از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفته‌ي شهدا مي‌آيد مي دانيم در رابطه با چه چيزي حرف مي‌زنيم. گويي هفته‌ي‌شهدا تکه‌ي بزرگي از هويت مشترک ماست و هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفته‌ي شهدا، هفته‌ي شهداست ...

***
در ضمن:

1- از همه ی رضوانیون عزیز معذرت می خوام که جای عمل فقط حرف زدم و نتونستم خیلی مفید باشم. فکر نمی کردم یکدفعه اینقدر حجم درس ها بالا بره. شرمنده! از دو عزیزی که فرصت نوشتن توی رضوان رو بهم دادن هم متشکرم.

2- از اونجایی که من امسال "پیشی" ام ، زندگیم تعطیله. پس اینترنت هم تعطیله. پس وبلاگ هم ... فعلا تعطیل می باشد...
 

*

خدایا! کاری کن که هرگز جز برای تو کاری نکنم...
+ در تاريخ سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت5:4 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

« رضوان » قرار است گنجينه‌اي باشد از آثار علمي و ادبي نويسندگان وبلاگ، درد دل‌ها، دست‌نوشته ها و لينك‌هايي كه با محوريت ماه مبارك رمضان تأليف يا تدوين شده‌است.

« رضوان » در ماه مبارك رمضان فعال است و بعد از عيد سعيد فطر، فعاليت آن متوقف و فقط به صورت بايگاني مطالب باقي خواهد ماند.

« رضوان » بهانه‌اي است تا در اين شهر رنگارنگ، بيش از پيش با ماه مبارك مأنوس شويم.

اینجا « رضوان » است

+ در تاريخ یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت12:1 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

اینجا عشق است....

                            تو کجایی؟

                                                              عکس از محمود عظیمی

+ در تاريخ سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت3:46 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام داداش!

دیشب ماه نزدیک شده بود! آمده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل پارسال همین موقع که ماه نزدیک شده بود و دور کعبه می چرخیدیم و می خواندیم: البیت بیتک و العبد عبدک

 

دیشب ماه نزدیک شده بود! امده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل ماه همون خوابم. همون موقع که به ماه اشاره کردی و گفتی: ((بریم؟!)) و تا خواستم جواب بدهم...

 

دیشب ماه نزدیک شده بود! آمده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل ماهِ "آن شب جهادی" ... راستی گفتم "جهادی" ... اصلا فکرش را هم نمی کردم دوباره "بیل" مرا طلبیده باشد! به قول "امینِ راز نهفته": کاش بودی و می دیدی! اما می دانم که تا نبودی و ندیدی. اما یک روز روی ماه خداوند را بوسیده ای... داشتم می گفتم، همین فردا شب عازمیم، این دفعه "گرمیانک" کرمانشاه.... "اللهم ارزقنا جهادی"

 

 

 

دیشب ماه نردیک شده بود! آمده بود پایین بین همه ی مردم. نمی دانم کجا، اما هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

ای منتظر غمگین مباش

قدری تحمل بیشتر

گردی به پا شد در افق

گویی سواری می رسد

...

+ در تاريخ چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت9:53 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

یه جور نگرانی مثل خوره افتاده توی ما که نکند شما ما را به کل فراموش کرده اید ببینید آقا ما اینجا هستیم ما را یادتان هست؟ یک قراری بود که شما جلو بیفتید و ما پشت سرتان و این حرفها........یادتان هست؟

حتما" این هم خاطرتان هست که شب رسیدیم بیابان....از بخت بد شاید مهتاب که بماند یک ستاره هم نبود .چنگ میزدیم به ردای هم که یکهو جا نمانیم چون گم اگر میشدیم  دیگر واویلا بود.

لرز هم گرفته بودیم چه جور ...عین جوجه ی یک روزه ای که پر و بال مادرش را پیدا نکند.لاکردار یک سرمایی شده بود انگاری رفتیم سرزمین یخبندان.سوز میزد توی چشم آدم.

هیچ کی هم نبود . رهگذری خارکنی مسافری..........هیچ. فقط باد بود هی هو میکشید و هماورد میخواست.بوته ی خارها را بلند میکرد و دیر میجنبیدیم می کوفت توی سر و رویمان . مثل یک زن بیابانی دور خودش میرقصید و شن می پاشید توی هوا .شن ریزه ها لای دندان قرچ قرچ می کرد.

هی یکی می افتاد زمین صف می ایستاد تا آه و ناله اش را بکند و پا شود تا یکی دیگر.شما گفتید" این طور که نمیشود. جلوی پایتان را هم نمی بینید" .راستی هم که نمی دیدیم پا که میگذاشتیم اصلا"نمیفهمیدیم کجا است.خار است...خاک است......سنگ است......ولی شما مثل ما نبودید ...چه جور آدم کف دستش را می شناسد؟شما همچین رهوار می رفتید که انگار کن کوره راه ها شیار های کف دستتان هستند .بلد راه بودید آقا چه بلدی..!!!!

بعدش یک تپه ی ماهوری چیزی پیدا شد ما منتظر دستور و حرف شما دیگر نشدیم.همان جا وارفتیم. شما هی دور ما چرخ زدید رفتید اینور آنور. دلتان شور ما را می زد که آیا تا صبح دوام می آوریم یا نه؟

یاد آوری اش البته شرمندگی است ولی چه می شود کرد؟اول زیر لبی بعد که رویمان باز شد بلند بلند شروع کردیم به ایراد بنی اسراییلی گرفتن.یه چیزهایی شبیه این که "ما را برگردان پیش فرعون آنجا خوش تر بودیم." "یک چیز بده همین جا بپرستیم.خدای تو خیلی دوره." حتی اشتباه نکنم آخرش یکیمان در آمد و گفت: "تو و خدایت بروید جلو کار ها را که کردید بیایید دنبال ما."

شما بدتان که نیامد هیچ.....ناز خریدید .وعده دادید ... دستمان را گرفتید و کشیدید .دورمان راه رفتید تا بلکه ما به رفتن رضا بدهیم. یادم نمی آید یکبار گفته باشید: "اکه هی ساربان یه مشت علیل و ذلیل شدم."حتی نشستید و برای پاهای تاولی مان گریه کردید . گفتید: "یک جور باید گرمتان کرد" گفتید:" اگر بشود کاری کرد جلوی پایتان را ببینید!"

ما فقط گوش می کردیم.پشت آن تپه کرخ و مات نشسته بودیم و مثل گنگ ها شما را دید می زدیم که دست سایبان چشم می کردید و نگران افق دور بیابان را می دیدید و با دلهره می گفتید : "این جا گم می شوید!" راست هم می گفتید ولی ما دیگر حوصله ی تا یید هم نداشتیم. همه ی جل و پلاسمان را پیچیده بودیم دورمان فقط چشمهایمان پیدا بود.آن هم نیمه باز و خمار. اولش چرت های نیمه کاره زدیم.بعد راستی  دیگر ندیدیمتان.صداتان  البته تا مدتها می آمد توی گوشمان التماس می کردید : "نخوابید حالا نه حالا نه"

من یکی که آخرین صدایی که از گلوتان شنیدم صدای فریاد بود . داد می کشیدید :"من یک آتش می بینم ."توی همان خماری با خودم گفتم لابد شما فکر کردید ما ساده ایم . به هوای یک آتشی آن دور ها چشممان را باز میکنیم و از این سکر کیفوری می آییم بیرون.ولی نه.......ما سنگین خوابیده بودیم.رفیقمان می گوید شما بعد گفتید : "می روم شعله بیاورم .باید گرمشان کنم!"گفتید : "نور باشد همه چیز درست می شود."ما لای خرناسه ها توی دلمان گفتیم : "طفلک....ساربان جوان!" گفتیم : "چرا دل نمی کنی از ما؟بابا راه خودت را بگیر برو دیگر "

صدای پایی نشنیدیم که بفهمیم از کدام  طرف رفته اید یا چه کار کرده اید ..... داشتیم هفت دولت و هفت تا پادشاه را خواب می دیدیم. نصفه های شب ولی پریدیم . دندان ها از سرما کلید...یک نرمه یخ روی موها و ابروهامان.دیدیم نیستید! پتو ،ردا و لباس هایتان را انداخته اید روی پاهای برهنه ی ما و رفته اید.دیدیم  با دست هاتان دور تا دور،تپه های شنی درست کرده اید که شغال ها ما را دیرتر ببینند . شتر خودتان را زانو زده کرده بودید حایل ما که نکندطوفان شن بیا ید یا گرد بادی . حتی تکه نان و ته مشک آبتان را هم گذاشته بودید کنار دستمان.

گفتیم حتما" جایی همین دور و بر هایید ،ولی نبودید،نه یک قدم نه ده قدم دور تر . فقط چیزی که بود،یک رگه ی مهتاب از آن ابر های تو در تو زده بود بیرون که می شد با همان باریکه ی نور،رد پایتان را پیدا کنیم. چهار دست و پا و وحشت زده افتادیم روی ردتان .

رد پا رفت تا یک بوته ی گزنک،بعد جلو تر،جلوتر و ناگهان قطع شد . ته یک جفت نعلین....ولی ردی از پاهای برهنه نبود . هیچی نبود . همه چیز همان جا روی نعلین ها تمام می شد .

فکر می کنید ما الآن کجاییم؟همان بیابان . همان شب. وحشت زده و یخ کرده کنار رد شما که یکهو تمام شده ،همین. نشسته ایم اینجا و باریکه ای نور از پشت ابر ها افتاده توی صورتمان.

آقای ساربان جوان! یعنی ممکن است ما را یادتان رفته باشد؟

  

نوشته: فاطمه شهیدی

کتاب: "خدا خانه دارد"  (حتما بخونید!)

 

+ در تاريخ سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت9:54 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

روحم و روی ابر می خوابم
خسته‌ام ، توی قبر می‌خوابم!

بوسه‌ات مانده روی بازویم
مادرم گریه می‌کند رویم

توی یک قبر تنگ و بن‌بستم
مثل یک مرده در خودم هستم!

روح من داغ و نیمه‌جان مانده
چشم‌هایم به آسمان مانده

حالت گیجی بدی دارم
استخوان‌درد ممتدی دارم

بوی باران گرفته پیرهنم
مزه‌ی سنگ می‌دهد دهنم!

زنگ تو از صدام افتاده
روحم از پشت بام افتاده

خاک می‌ریزد از نفس‌هایم
دو ٬ سه ساعت شده که اینجایم

نور افتاده بر سر و رویم
یک فرشته نشسته پهلویم

عطر بالش یواش می‌آید
بوی سیب از صداش می‌آید

نفسش توی قبر ، پخش و پلاست
شکل رویای مادرم، حوّاست!

شکل یک سیب سرخ، در سبد است
اسم و فامیل مرده را بلد است

ساکن برج سوم ماه است
بال‌هایش بلند و کوتاه است

مثل یک ماه ، توی بافه‌ی نور
مایه‌ی دلخوشی اهل قبور!

رو به رویم نشسته با خنده
«قطعه تون و  ردیفتون، چنده؟» 

*

-قبر من یک چراغ کم دارد
قبر پایین، کرایه هم دارد؟

من کمی آفتاب می‌خواهم
هفته‌ای یک کتاب می‌خواهم

نه! نریزید! آب لازم نیست
سنگ قبر و گلاب لازم نیست

یک فضای سپید می‌خواهم
سیم کارت جدید می‌خواهم

کنج این قبر شکل کافه شود
«حافظ سایه» هم اضافه شود!

اولین پنجشنبه‌ی هر ماه
مثنوی‌خوانی است با ارواح!

حق تفسیر مال مولاناست
روح او پنجشنبه‌ها اینجاست!

شمس یک گوشه تلخ می‌خندد
مثنوی را نخوانده، می‌بندد

آشناها کنار هم هستند
این طرف بچه‌های بم هستند

چه بهشت و جهنمی داریم
روزها توی قبر بی‌کاریم!

این طرف‌ها غریبی و غم نیست
دور و بر روح آشنا کم نیست

می‌رسد حافظ از سرازیری
با سیه چشم ناز کشمیری

*
حیف شد! زنده‌ای و من تنهام
سال‌هایی که بعد تو اینجام

لطفاً این روزها به لطف خدا
یک تصادف بکن! بمیر و بیا!

منبع:  اینجا  

+ در تاريخ جمعه 2 شهریور1386 و ساعت4:22 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الرحیم

روزهای تولد بچه ها که فرا می رسید؛ آقای بختیاری یه کارت تبریک قشنگ بهشون هدیه می داد و با جمله های قشنگ تری تولدشونو تبریک می گفت. اون روزها همیشه غصه می خوردم که تولد من تابستونه و نمی تونم از این کارت تبریکها هدیه بگیرم. اما وقتی متوجه شدم پایگاه تابستونی هم برقراره امیدوارتر شدم...

*

شنبه زنگ اول مشاوره داشتیم؛ من هم خوشحال بودم که حداقل فردای روز تولدم رو می تونم بین بچه های مدرسه باشم و شاید آقای بختیاری هم یه دونه از اون کارت تبریک های خوشگلش رو بهم بده...

با کمی تاخیر رسیدم. با خوشحالی پریدم پیش سینا قصاع و آروم در گوشش گفتم: تولدم مبارک!.... هیچ عکس العملی نشون نداد.... هیچ کس عکس العملی نشون نمی داد. همه به چشم های قرمز معلم راهنما خیره شده بودند و زیر لب چیزی زمزمه می کردن. جا خوردم... -چی شده؟ -سید محسن... –کی؟ -هاشمیان... دیروز فوت کرده....

 

با صدای آروم و حزین آقای بختیاری به خودم اومدم که حالا روضه ی حضرت قاسم رو می خوند...

روضه که تموم شد، پچ پچ بچه ها شروع شد...

-کِی؟ -دیشب. -چه طوری؟ -دیشب با بچه های بسیجشون رفته بوده کوه که ... –همش تقصیر این بسیجه! – میگم هاشمیان کدوم بود؟!!!  -ببینم زنگ بعد چی داریم؟!   -راستی امروز بعد مدرسه وایسا بریم "مَجِّد"...!!! .....

و به همین راحتی... به همین راحتی رفت! به همین راحتی رفت و ما هم یادمون رفت که تا دیروز "سید محسن"ی بینمون بود و حالا دیگه نیست... به همین راحتی فراموشش کردیم و رفتیم سراغ "زنگ بعد" و روزهای بعد و ماههای بعد و سالها و سالگردهای بعد...

...

و حالا هرسال 25 مرداد به یاد کارت تبریکی می افتم که گوشه ی سمت راستش با راون نویس قرمز نوشته شده بود:

((فوت همشاگردی عزیزمان سید محسن هاشمیان تسلیت باد...))

 

سالگر سید محسن در راهنمایی 1

+ در تاريخ جمعه 19 مرداد1386 و ساعت9:7 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |