|
|
|
|
خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد. از خود در او دمید. و لیلی پیش از آن که با خبر شود،عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد ، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من. با من گفت و گو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
بخشی از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشته "عرفان نظر آهاری" چند وقتی است که قلبم درد می کند.احساس می کنم دارد می پرد بیرون.این تو جایش تنگ است. یا انگار در مشت گرفته ای و داری فشارش می دهی. داری می چلانی اش. آن قدر که خون ازش بزند بیرون.یا شاید چیزی توی گلویش گیر کرده. لقمه گلوگیر خورده. یا جایی خورده. ترک خورده. یا چیزی زده اند بهش. شکسته. کاش می شد هر موقع که خواستی، بیندازی اش بیرون، یک نو اش را بگذاری توی قلبگاه. البته نه. قلب همین اش خوب است که تا آخر همان است که از اول بوده.برای همین است که فکر می کنی تو خود قلبت هستی و قلبت خود تو. هر چه داری از قلبت داری. خدا. زندگی. خاطره. دوست. دین. علم. و هر چه قلبت بزرگ تر باشد چیزهای بیش تری داری و قشنگ تری. و به خاطر همین است که اگر قلبت را عوض کنند دیگر تو هم عوض شده ای. تو، آن قبلی نیستی. به خاطر همین باید با خوب و بدش بسازی. ولی نمی دانم چه دردش است لامصب. خودش را لوس کرده. بازی درآورده. می خواهد جلب توجه کند. آخر تازگی ها کم تر سراغش را گرفته ام. کم تر حال و احوالش را پرسیده ام. یعنی بیش تر گرفته ام. جدیدن همه کارهایم را با سر و دستم انجام می دهم. همین شب ها یکی داشت حرف می زد برایمان. می گفت: "شخصیت انسان شامل 3 بخش می شود که با 3 نماد سر، قلب و دست معرفی می گردند. سر نماد تفکر. قلب نماد عرفان. دست نماد عمل. اگر به هر کدام از آن ها توجه نشود به همان میزان شخصیت هم ناقص است." راست می گفت. شاید درد را بهانه کرده که بیش تر به اش توجه کنم. اصلن خاصیت درد همین است. تا دردت نگیرد که نمی فهمی چه مرضی داری تا بروی پی درمانش. قلب تنها جایی است که اگر درد بکند خودت می فهمی که خود خودش است. حتا اگر زمین و زمان هم بگوید نه، تو می گویی بله. خود خودش است. چون اگر دردش بگیرد، تمام بدنت درد می گیرد. از آن به بعد است که با سر و دست می روی به سمتش. از درد می گفتم. درد بی درمان گرفته، به گمانم. نه نگرفته. هر کس برای خودش نسخه تجویز می کند. تازگی ها رفتم دکتر. معاینه کرد. چیزی دست گیرش نشد. گفت باید نوار قلب و اکو بگیرم. گرفتم. گفت: "دریچه میترال قلبت کج و کوله شده.یعنی اشکال اول از سینه ات است. سینه ات صاف نیست. به خاطر همین به قلبت فشار می آورد. اذیتش می کند. زده دهانش را سرویس کرده." 2،3 روز پیش رفتیم خانه مامان بزرگ. گفت: "این دکترها چیزی نمی فهمند! این را که به تو می دهم بخور؛ فردا نشده خوب شده ای." جوشیده گل بنفشه بود، به گمانم نامش. تلخ که نه، چیزی تو مایه های زهر مار بود. آن قدر که مامان بزرگ قبل خوردنم گفت: "بینی ات را بگیر. چشمت را هم ببند. یک نفس سربکش لیوان را!" فردایش مدام زنگ می زد (دروغ نگویم 8،7 باری شد) هی از مامان می پرسید خوب شده ام یا نه.قربانش بشوم. بابا می گوید: " همه اش از موبایل است. این قدر با این گوشی بی صاحب سر و کله می زنی، این طور می شود. می زند به قلبت." دوایش هم لابد این است که گوشی دستت نگیری. قربانش بشوم. اما یکی می گفت آن جا که قلب نیست. معده است. پیش خودم فکر کردم اگر معده این جا باشد، لابد روده هم یک تا دو وجب بالاتر چیزی نزدیکی های سر است. و قلب هم یک وجب بالاتر یعنی بالای سر! البته که قلب بالاتر از سر است، حتا اگر پایین تر باشد. ولی مطمئنم که "چند وقتی است که قلبم درد می کند" و هیچ جای دیگرم درد نمی کند. یعنی هیچ جای دیگرم نیست که درد بکند. یعنی وجودش (یا هر چیز دیگرش) را ندارد که بکند درد! یکی دیگر وقتی فهمیده بود "چند وقتی است که قلبم درد می کند" اول فکر کرده بود به سرم زده است. یعنی فکر کرده بود چند وقتی است که سرم درد می کند. اما بعدش که مطمئن شد، SMS زد: "الا بذکر الله تطمئن القلوب"
بابا! امشب قرار است با بچه ها برویم سینما. دی شب هم شام رفته بودیم بیرون. شب قبل از آن هم رفته بودیم عروسی. خیلی خوش می گذرد ... راستی، شنیده ام که تازگی ها زیاد دکتر می روی. حالت چطور است بابا؟ - بهترین مامان دنیا کیه؟ - مامان خودم! من فردا، بیست و چهار اردی بهشت هزار و سیصد و شصت و نه در بیمارستان نجمیه تهران متولد می شوم. من الان توی شکم مادرم هستم و دارم دست و پا می زنم تا هرچه زودتر من را بیاورند بیرون از این تو. آخر آن قدر این تو مانده ام دارم خفه می شوم. دوست دارم بیایم بیرون و یک کمی جیغ و ویغ کنم. فقط خدا کند که خانم دکتر به پشتم نزند. آخر شنیده ام که هر که را که به دنیا می آید همین طوری می زند. من فردا متولد می شوم و به خاطر همین ده، بیست، سی ... بار شمع کیک تولدم را فوت خواهم کرد. من فردا متولد می شوم و تمام بچه های محل را بستنی یخی آلبالویی مهمان می کنم.نه. بستنی آلبالویی ضایع است. بک چیز دیگر. حالا به انتخاب خودشان. فقط نفری 100 تومان بیشتر نشود.چون می خواهم پول هایم را جمع کنم برای آینده.آخر می دانید برای آینده نقشه های زیادی دارم. من فردا متولد می شوم و از همین فردا بدبختی های مامان و بابا شروع می شود.چون قرار است با من به مدرسه بروند؛ با من درس بخوانند؛ بامن کنکور دهند؛ با من دنبال زن که نه دختر بگردند ( البته این یک قلم را بهشان تخفیف می دهم! )؛ با من بچه دار شوند؛ ( آن هم یکی، دو تا.چهار تا پسر قد و نیم قد! ) و با من بزرگ شوند ... من فردا متولد می شوم و با کلی آدم فامیل می شوم. سه تا خاله، سه تا دایی، پنج تا عمه، دو تا عمو ... من فردا متولد می شوم و کلی رفیق و چند تا دوست پیدا می کنم. دوستانی که با هیچ چیز عوضشان نمی کنم. من فردا متولد می شوم و یاد می گیرم دوست داشتن را. دوست داشتن همه چیز و همه کس. من فردا متولد می شوم و بابا و مامانم من را به دنیا و دنیا را به من معرفی خواهند کرد. من فردا متولد می شوم و قرار است از همین فردا خیلی کارهای بزرگ بکنم! من فردا متولد می شوم و شنیده ام که باید زندگی بکنم. من فردا متولد می شوم؛ نه مثل بقیه آدم ها. مثل خودم. من فردا متولد می شوم. یکبار برای همیشه. دوازدهم اردی بهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت: روزی که برای اولین بار روز معلم را فراموش کردم. روزی که بعد از مدت ها واقعن خوشحال شدم. روزی که باز هم به یاد آن روزهای قشنگ دانش آموزی ام افتادم. روزی که از این به بعد در تقویم من پر رنگ تر از همیشه خواهد بود. روزی که یک روز به روزهایی که به من تبریک می گویند، اضافه شد. روزی که 3 smsتبریک برایم آمد. 3 sms فراموش نشدنی از سه دوست عزیز. روزی که فهمیدم "هر که عاشق شد، معلم می شود" یا "هر که معلم شد عاشق می شود". روزی که فهمیدم به خاطر همین یک روز هم که شده خیلی خوشبختم! روزی که دوازده روز زودتر از همیشه به دنیا آمدم. روزی که آرزو کردم ... روز بهشتیِ اردی بهشتی. اولین روز معلم من!
Jamal Malik is one question away .From winning 20 million rupees
?How did he do it
A : He cheated B : He is lucky C : He is a genius D : It is written
!.برای یافتن پاسخ، فیلم میلیونر زاغه نشین (slumdog millionaire) را ببینید. تولد زنده گی، پرانتز باز، عاشقی، پرانتز را نبندید ... بگذارید ادامه یابد تا نقطه سرخط |
|