تبليغاتX
آوای ققنوس

دوباره دلهره ی همیشگی به سراغم آمده...

دلهره ی مهر...

ماه مدرسه...

دلهره ی مشق ننوشتن...

درس نخواندن...

دزدیدن نگاه از معلم...

قایم کردن نمره ها از اولیا...

هنوز هم مهر برایم پر است از دلهره...

و من هنوز هم به مهر پر از حادثه عادت دارم...

                                                                  

+ در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت11:10 قبل از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

هر چه بیشتر با  فضای شهر اخلاقمان شهر پر از ادب! احترام! شهری که هنوز هم تب و تاب اغتشاشات آن نخوابیده...خلاصه هر چه بیشتر با این شهر خو می گیرم بیشتر هم یاد ۲ ۳ هفته پیش می افتم...

جیرفت...

وقتی از اسکانیای خوشگل مرتبمان که یاد آور خاطرات خوشی حداقل برای من که چند بار با فرهنگی ها برای مسافرت های جهادی سوار آن شدم جلوی مدرسه محل اسکانمان در جیرفت پیاده شدم هرم گرمای عجیبی رو حس کردم...

۱۰ روز تجربه ی جدید...

دوست دارم بیشتر از تجربه های خوبم بنویسم چون هنوز هم وقتی به خاطرات بد فکر می کنم تا یکی دو ساعت حالم بد می شود...

پس از تجربه ی خوشی ها می نویسم...

تجربه ی خندیدن های از ته دل...

تجربه ی صحبت های شیرین...

دوست داشتن های بدون لوس بازی های اذیت کننده...

تجربه ی کمک کردن ها...

خرید کردن ها...

یخ خریدن ها...

بلوک بار زدن ها...

جلسه های شبانه...

وبالاخره تجربه ی جرات یا حقیقت های دوستانه...

+ در تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388 و ساعت9:42 بعد از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

امسال هم اگر خدا بخواد دارم می رم جهادی...

جیرفت کرمان...

مثل سالهای گذشته آماده نیستم...

 

+ در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 و ساعت0:40 قبل از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

نانوا هم جوش شیرین می زند...

.

.

.

بیچاره فرهاد...

+ در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 و ساعت6:15 بعد از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

همیشه وقتی می رفتم عشاق الحسین(ع) با یک ذکر خیلی حال می کردم...

.

.

.

جنوب...کنار اروند...

آب آب فرات بود...

... از کربلا می آمد ...

موج می زد...

انگار حاج قربون مثل همیشه داشت می گفت:

                         موج مزن آب فرات

+ در تاريخ شنبه 17 اسفند1387 و ساعت9:23 بعد از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

بالاخره آب های ۱ساله یا شاید هم بیشتر از یک ساله ام خالی شد...

کربلا بودم... راست می گم...

قرار بود امسال دیگه ۲۸ صفر پیش امام رضا (ع) باشم...

دلم گرفته بود...

این بار هم برنامه زندگی ام تغییر کرد و به جای مشهد...

هیچ وقت یادم نمی رود در طلا ئیه وقتی راوی اصفهانی می خواست شروع به صحبت کند گفت: دانشجویان عزیز به کربلا خوش آمدید...

موقع رفتن یکی از دوستانم لطف کرد و داستان طلا ئیه را برایم گذاشت تا گوش کنم... شنیدم رفتن به طلائیه مثل رفتن به کربلا دعوت شدنی...

شلمچه بودیم... شب شهادت امام رضا(ع)...

از شلمچه تا کربلا با ماشین ۱ ساعت راه بود...

رو به حرم امام حسین (ع) کردم و گفتم چرا باز هم امسال نه کربلا نه مشهد...

نمی دونستم صبح طلبیده می شم... به کربلا...

شوخی نمی کنم طلائیه کربلا بود...

امسال به جای مشهد کربلا بودم...                

                 "ارباب خوبم کرب و بلاتو عشقه"   

 

+ در تاريخ یکشنبه 11 اسفند1387 و ساعت8:38 بعد از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

در کلاس شکسته شده بود!!!

عده ای از دانشجوهای محیط آکادمیک دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران معترض بودند!!!

درست یا نادرست؟؟؟

حدود ۵۰ نفر ریختند و به سمت کلاس ها حمله ور شدند تا کلاس ها تشکیل نشود!!!

در کلاس را شکستند!!!

آهنگ یار دبستانی را می خواندند!!!

بیچاره یار دبستانی من!!!

یار دبستانی من وحشی نبود!!!

یار دبستانی من اگر اعتراضی داشت دیگران را له نمی کرد!!!

بیچاره یار دبستانی من!!!

+ در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 و ساعت10:32 بعد از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |

دیدن...

نگاه...

تماشا...

آمده ام تا با نگاهم تماشا کنم دیدنت را!!!

+ در تاريخ پنجشنبه 17 بهمن1387 و ساعت0:38 قبل از ظهر توسط محسن نگاشته شد. |