|
|
|
|
همون روزی که خواستم بهت بگم "ماه" رو ببین. یادته؟
دنبال ما می گردن، وقتی پیدامون نمی کنن انگار نه انگار که خودشون بهمون گفتن دیگه برو. ولی ما هستیم، تا وقتی که حرف برای گفتن داریم. حاجی می دونی چند وقته نرفتیم خوش گذرونی؟
روزي که اومد رفتم سراغش. حالش خوب نبود. هر چي مي پرسيدم اونجا چه خبر بود؟ خوش گذشت؟ دعا کردي؟ ... مي گفت: خوب بود.... همه سلام مي رسوندن! خيلي سعي کردم که حرفي از زير زبونش بيرون بکشم. از اون حرفهاي که بايد بزنه. از اون چيزايي که اونجا ديده بود. چيزايي که بهش داده بودن... اما لام تا کام حرف نميزد... مي گفت: برگشتم گفتم: همين؟! گفت: اما يه چيزي رو جا گذاشتم. گفتم: يعني چي؟ گفت: همش 4 دقيقه.... گفتم: چيزي هم واسه وبلاگ نوشتي؟ گفت: بابا بي خيال! تو کجايي؟ گفتم: جوابتو دادن؟ گفت: "کجاي کارم؟! ... حتي جاي آن رود هم نبودم که در حسرت بوسه اش بمانم..."
من نمی دونم آخه این چه وضعیه؟ آقا حسین که رفتن خوش گذرونی! به ما گفتن بیا اینجا مطلب بنویس. ما هم گفتیم چشم داداش. ولی اینجا نوشتن یه کم سخته! آخه ما اینجا مهمونیم! وقتی صاحب خونه نیست ما چی بگیم؟ اگه هم بخوایم یه جمله اختصار بگیم از فردا گروه های شناسایی ما فعال می شن! حسین کجا رفتی؟ اون دستا رو ببوسم که به کجا قراره بخوره...
|
|