هو العشق
به صحرا شدم عشق باريده بود ... از صداي سخن عشق نديدم خوشتر ... عشق آمدني بوَد نه آموختني ... عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد ... و عشق صداي فاصله هاست ... دلا در عاشقي ثابت قدم باش ... عاشق منم كه يار بحالم نظر نكرد ... يه عاشق،بي قايق ... عشقت رسد به فرياد ... عشق هايي كز پي رنگي بوَد ... عاشقي شيوه ي رندان بلا كش باشد ... از اول قرار نبود كه كس بسوزد به آتش عشق ...
و عشق حكايتي است بي عين ... بي شين ... بي قاف ... بي نقطه!
***
اي بي خبر از سوخته و سوختني!
اوايل راهنمايي بود. جو گرفته بودم و با حرارت در مورد عشق براي زفقا صحبت مي كردم كه :
((اصلا عشق مجازي وجود نداره و فقط عشق حقيقيه كه اهميت و ارزش داره.))
مي گفتم: كلمه ي ﻋ ... ﺸ ... ق خيلي مقدسه.
مي گفتم: نبايد اين موضوع رو با رفاقت هاي مسخره اي كه فقط و فقط وفقط يا به خاطر پوله يا به خاطر قيافه س يا به خاطر (...) اس قاطي كرد!
مي گفتم: اين رفاقتا (چه مذكر-مذكر، چه مؤنث-مذكر چه ...) اسمش دوست داشتنه (like).
مي گقتم: عشق (love) از دوست داشتن (like) برتر است. ؛)
مي گفتم: .... مي گفتم .....َاه ... همش كه من مي گفتم !
... و اگه كسي هم مي گفت: ((من عاشق فلان دختر يا فلان پسر شدم )) بهش مي توپيدم كه بايد بگي دوستش دارم! نه ((عاشقش شدم))... چون عشق يعني:... يعني:... (بي خيال) ...
...چون عاشق يعني كسي كه همه چيزشو واسه معشوقش مي ذاره... همه چيزشو از چشم هاي اون مي بينه. از صبح تاشب به ياد اونه و كارهاشو به ياد اون انجام مي ده ... اصلا خودشو به حساب نمي ياره و فقط معشوق رو مي بينه ... آخرش هم رفيقام طوري نگام مي كردند، يعني كه:
اي ي ي كه تو گفته يعني چه..؟!
***
در عشق چه لفظ هاست اندوختني!
... سوم راهنمايي بود ... جو گرفته بود و الكي الكي (...!) ي يه پسر كوچولوي ديگه شدم... اصلا عاشق شدم!!!!!
آخه ديدم كه خيلي وقته كلمه ي عشق آلوده ي ماها شده و ديگه عشق رندان بلا كش و مستان دردي كش سعدي و حافظ خدابيامرز جاشو به همون دوست داشتنِ بچه گونه اي داده كه اگه من توي همين بچه گي تجربه كردم ... خيلي ها داران توي سن 20-25 سالگي و بالاتر بهش مي پدازن و خودشون رو هم تهِ عاشق به حساب مي يارن...
خلاصه ... اون رابطه هم به كام ما ناكام شد و توي اين سالها كه گذشت تجربه ي رفاقت ها و دوستي هاي ديگه اي هم پيدا كردم كه البته هيچكدوم تبديل به اون عشق بچه گونه نشد. البته در اين دوره فكر مي كردم كه مي تونم براي خودم يه رفيق ايده آل پيدا كنم كه منو فقط و فقط براي خودم بخواد نه بخاطر قيافه و پول و درس و (...) و...
دنبال خيلي ها رفتم كه نقاط مشتركي با هم داشتيم و تا 2 زار تحويلم مي گرقتند، فكر مي كردم كه اين همون رفيقيه كه قراره با هم به اهدافمون برسيم و دنيا هم گل و گلستون مي شه و هوا هم چقدر خوبه و...!!!
اما...!
***
عشق آمدني بوَد نه آموختني!
دوم دبيرستان بود... جو نگرفته بود! ديگه ياد گرفته بودم كه انگيزه ي رفاقتم با هركس رو مشخص كنم ... يعني از خودم بپرسم:چرا؟ چرا از فلاني خوشت اومده؟
پولش؟ اخلاقش؟ دينش؟ قيافه اش؟ فوق برنامه؟ گروه شهدا؟ شهوت؟ كمبود محبت؟ خدا؟ حرف زدنش؟ ناز و اداش؟ (...)ش؟ چيش؟...
بعد از اين بود كه ارزش خيلي از رفقتهام رو درك كردم و رفتم دنبال كسي كه منو فقط براي خدا دوست داشته باشه!
*
ساعت 7 و خورده اي – خوسف – مدرسه ي شهيد مصطفي خميني – اردوي جهادي
خدا... خدا جونم تو چه قدر مهربوني .... يكي دو ساعت بيشتذ نمونده تا يا مقلّب الفلوب و يا محوّل الاحوال بخونيم و تو قبل از همه ي اينها ما رو حوّل حالنا كردي ... البته نمي دون به احسن الحال يا نه ! اما به هر حال : خدا جونم ...دَمِت آلبالو!
نمي خواستي كه اين سال جديد رو هم به جاي دويدن دنبال محبت تو، پي دوستي كس ديگه اي برم... كاري كردي كه ديگه معلم راهنمامون بهم نگه :كمبود محبت داري!
مي خواستي بهم بگي كه هيچ كس توي اين دنيا پيدا نمي شه كه تو فقط و فقط رو واسه ي خودت بخواد چه برسه واسه ي منِ خدا!
و همه ي اينها رو با يه دعواي كوچيك با يه كوير، اونهم سرِ يه موضوع خيلي كوچيك (باخت تيم فوتبالمون توي جام جهاني جهادي) بهم فهموندي ...
توي همين 1-2 ساعت فهميدم كه ((دوستت دارم)) بزرگترين دروغ دنياست و دوستي هاي ما بعضي وقتها فقط ذلّت و ضلالته
فهميدم كه گاهي وقتها مشمول اين حديث از امام علي ميشيم كه:
((مَن لَم تَكُنْ مَودّتُهُ في اللهِ فاحْذُرْهُ، فَاِنّ مودّتَهُ لئيمةٌ و صحبتَهُ مَشئومة))
فهميدم كه دوست داشتن برتر از عشق است (دكتر شريعتي)! فهميدم كه عشق آلوده شده ... فهميدم كه خيلي كوچولوام .... فهميدم كه دوستت دارم!
فهميدم كه حتي بهترين رفيقا هم منو فقط براي چند ساعت از شبانه روزشون مي خوان و وانهم يا موقعيه كه Depress اند يا رمانتيك بازيشون گل كرده يا جبهه و جنگ خونشون كم شده يا دنبال كسي مي گردند كه باهاش بحث راه بندازن و وقتشون رو بگذرونند.
و فهميدم براي خيلي از رفيقام با سنگ تفاوتي ندارم.... فهميدم كه ... اَاَاَآَآَآَآَآَآ چقدر من فهميدم!
فهميدم كه مي شه طبيعت رو دوست داشت...آدمها رو دوست داشت.... حتي اونايي كه دوره ي پايين تر از تو اند... حتي اونايي كه 20 سال از تو بزرگترند.... حتي اونايي كه زير خروار ها خاكن ... حتي اونايي كه هنوز هويتشون معلوم نشده و روي قبرشون نوشته شهيد گمنام – فرزند روح الله
و فهميدم كه ميشه عشق ورزيد ..... و عشق از دوست داشتن برتر است! و مي شه به ماه عشق ورزيد... مي شه به قمر بني هاشم عشق ورزيد. مي شه به حسين بن علي عشق ورزيد. مي شه به امام غايب از نظر هم عشق ورزيد و فهميدم كه حتي ميشه تو رو دوست داشت و دوست داشتن از عشق برتر است! و ميشه به تو عشق ورزيد و عشق از دوست داشتن برتر است!
و اين سلسله مسلسل است!