تبليغاتX
آوای ققنوس

بسم الله

 تقدیم به ابروپیوسته ای که نگاهش خسته است و دلش ...    

 

يک دفعه سر وکله اش پيدا مي شود. نمي دانم چرا و چه طور. اما ناگهان کنار خودم حسّش مي کنم. برمي گردم و پشت سرم مي بينمش. گاهي حتي جلوي پايم سبز مي شود. گاهي هم زير پايم!

هرچه سعي مي کنم از ش فرار کنم نمي شود. مي دوم اما باز هم دنبالم مي آيد. بعضي وقتها فکر ميکنم از شرّش خلاص شده ام. اما چند قدمي که راه مي روم يا جايم را که عوض مي کنم دوباره يک جايي روي ديوار، روي شيشه، زمين يا جاي ديگر مي بينمش.

اين اواخر فهميدم که شب ها راحت تر ميشود از دستش گريخت. اما باز هم حسش مي کردم.اگر چه کمرنگ تر وبي حال تر؛ اما هنوز وجود داشت. تنها موقعي که همه جا تاريک مي شود نيست. انگار از تاريکي مي ترسد. انگار وجودش وابسته به نور است. براي همين  يک هفته است خودم را در تاريکي حبس کرده ام؛ مبادا دوباره پيدايش شود.

اطرافيان مي گويند ديوانه شده ام. مي گويند: ((اسم آن هيولايي که تو ازش مي ترسي سايه است. سايه را هم همه ي آدم ها دارند!)) اما من حرفشان را باور نمي کنم. فکر ميکنم اين هيولا، اسمش سايه يا هر چيز ديگري که باشد چيز خوبي نيست. ترسناک است. چون نمي شود حسّش کرد. نه نوري دارد، نه گرمايي و نه صدايي... حتي نمي شود لمسش کرد! انگار  نامرئي است...اما من مي بينمش! آن قدر در تاريکي مي مانم تا خسته شود و برود... اگر نرفت؟!... اگر نرفت ميکشمش! گردنش را ميگيرم و خفه اش مي کنم.

آه! نگاه کن! دوباره پيدايش شد. انگار دوباره پرده ي پنجره کنار رفته. حتما يواشکي از آنجا آمده تو. الان خفه اش مي کنم!... خفه ات مي کنم! .... خفه ات ... خفه ... خَـ ... خِـ....  Ugh!

+ در تاريخ جمعه 15 آبان1388 و ساعت11:6 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

و من پشت قاب تلویزیون ...

۸/۸/۸۸ 

و خوابم تعبیر شد ...

ضریح امام رو میبینم و نمیتونم برم تو ...

دعایم کنید ...

یا امام هشتم ...

+ در تاريخ جمعه 8 آبان1388 و ساعت0:17 قبل از ظهر توسط سید یاسر نگاشته شد. |

اگه حال داری ، ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ در تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت1:5 قبل از ظهر توسط سید یاسر نگاشته شد. |

:

 ...

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

:

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

...

+ در تاريخ یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت7:55 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الحی

کوچه ای تنگ قدیمی با دیوارهای کاهگلی و تیرهای چوبی چراغ برق...

بوی خاک و جوب های هشتی وسط کوچه را هم اضافه کنی می شود همان کوچه ی "قهر و آشتی"...

کوچه ای که تو را از یک طرف می فرستند داخلش و کسی را که چشم دیدنش را نداری از طرف دیگر .

 یک جایی وسط های کوچه، بالاخره تنه تان به هم می خورد و چشم تو چشم می شوید!

آن وقت صدای شکستن چیزی در ته دل جفتتان می آید و ... همدیگر را در آغوش می گیرید...

.

.

.

.

ماه رمضان برایم مثل کوچه ی آشتی کنانی است که خدا از ته کوچه دارد می آید و من جز فرار چاره ای ندارم.

 لا مفرّ الّا الیه...

+ در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت1:15 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به قول یکی از دوستان (با دخل و تصرف) :

نویسنده مدتیست(خیلی وقت است) از همه چیز خسته شده ، بیش از همه

از خودش !!!

بالاخره موفق شدم بنویسم ، توی وبلاگی که دیگه نویسنده هاش سخت توش می نویسن !! (هر کی به دلیلی)

می خوام اول یه Review بکنم ، بعد هم یه نتیجه گیری :


ادامه مطلب
+ در تاريخ چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت10:31 بعد از ظهر توسط سید یاسر نگاشته شد. |

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

.

.

.

.

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری

+ در تاريخ جمعه 9 مرداد1388 و ساعت11:30 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بسم الله

گاد؛ که از آن به نامهای دیگری مثل منیجر،رئیس و... هم یاد میشود؛ مدیر بازی مافیاست.

او تنها کسی است که همه ی مافیاها و پلیس ها را میشناسد.

اوست که به راحتی دو روی متفاوت بازیگران در شب و روز را می بیند و به روی خودش نمی آورد.

او تنها کسی است که در طول بازی نمی خوابد!

او همه روش های کثیف مافیا برای پیروزی و همه تقلاهای  پلیس را برای کشف حقیقت نظاره گر است.

او حتی گاهی از طرف بازیگران تهدید و تطمیع می شود!

او حساب همه چیز را دارد. رای ها را به دقت می شمارد. نظم را حفظ میکند. تعداد مافیاها و پلیس ها را چک می کند و مراقب است که تخلف و تقلبی صورت نگیرد.

گاد همه چیز را می داند. اما حرفی نمیزند!!!

در آخر بازی، نه برنده است و نه بازنده. فقط دیده است که آدمهای دور وبرش اگر مافیا باشند به چه روشهایی حقیقت را می پوشاند و مخفی کاری می کنند. فقط پی برده که همین آدمها چگونه وقتی که پلیس می شوند برای پی بردن به حقیقت تلاش می کنند. فقط فهمیده که مافیا چه قدر راحت میتواند پلیسی را که همسوی او نباشد شبانه حذف کند تا مسیر پیروزیش ضربه ای نبیند.

... و برای همه ی این دلایل و دلایل دیگر معمولا در مافیا؛ نقش گاد را انتخاب می کنم.


ادامه مطلب
+ در تاريخ یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت0:12 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

تا حالا شده با عشقت دعوات بشه...؟

.

.

.

کاش حداقل بلد بودم با عشقم دعوا کنم!

+ در تاريخ دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت10:49 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدای معصومیت

          تقدیم به پسرکی که دلش از پیراهنش هم سفید تر است...

 

خیلی نامردی!خیلی بی معرفتی!چطور جرات می کنی زل بزنی به من؟

من همه کارها را راست و ریس کرده بودم. همه ی مخفی کار ی ها را انجام داده بودم. نوشته هایم را مخفی کردم. جلوی هیچ کس گریه نکردم. به هیچکس نگفتم: دوستت دارم. دست هیچ کس را نگرفتم. همه شعرهایم را سوزانده بودم. همیشه میخندیدم. لوده بازی درمی آوردم. تا همین آخر کار آدمی بی خیال و خونسرد جلوه می کردم. اما تو همه چیز را به هم ریختی. وگرنه چطور ممکن بود بقیه بو ببرند؟ من حتی نگذاشتم "باد صبا" خبردار شود. اما تو پیش همه رازم را برملا کردی. چرا همه چیز و همه کس می توانند د روغ بگویند، اما تو نمی توانی؟ چرا می شود روی همه چیز را پوشاند جز تو؟ دستم را رو کردی. آبرویم را بردی ... هی ... بی معرفت... هی... حالا هم که با پررویی از توی آینه زل زده ای به من! به خدا خسته شدم. دیگر نمی خواهت! درت می آورم تا دیگر مرا لو ندهی! هی...

بسازم خنجری نیشش ز فولاد ... زنم بر دیده تا دل گردد آزاد... هی... بی معرفت ...

 

+ در تاريخ یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت8:15 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خداوند خوب خودم!

چند وقتی است قلمم خشک شده.

چند وقتی است ساکتم.

چند وقتی است آرامم.

چند وقتی است بی حوصله ام کلا!

چند وقتی است خسته ام. – و این خیلی بد است.-

چند وقتی است به کسی که دوستش دارم لبخند نزده ام.

چند وقتی است در چشم های کسی نگاه نکرده ام تا بگویم ((دوستت دارم))

چند وقتی است تا ازم سوال نشود جواب نمی دهم.

چند وقتی است حال و حوصله ی بحث کردن ندارم.

چند وقتی است از خیره شدن در چشم های بقیه می ترسم.

چند وقتی است بغض نکرده ام. بغضم نترکیده، های های زار نزده ام...

چند وقتی است از فیلم های عاشقانه بدم می آید. از سریالهای آب بندی شده ی تلویزیون بدم می آید.

چند وقتی است از تکرار بدم می آید. از "چند وقتی است" بدم می آید.

چند وقتی است فال حافظ نگرفته ام.

چند وقتی است از کتاب خواندن خسته شده ام.

چند وقتی است با صدای بلند آواز نخوانده ام.

چند وقتی است خودم را می گیرم!

چند وقتی است این جمله را زیاد می شنوم: چت شده؟!

چند وقتی است مشکوک می زنم.

چند وقتی است ناگهان به جایی خیره می شوم و ...

چند وقتی است دست هایم داغ نیستند! سرد شده ام...

چند وقتی است نگاهم دیگر کسی را اذیت نمی کند.

چند وقتی است چشمانم "حسرت" را داد می زند.

چند  وقتی است موسیقی! چند وقتی است محسن یگانه!

چند وقتی است... چند وقتیه... نمی دونم چم شده؟!

شما می دونید؟

+ در تاريخ شنبه 6 تیر1388 و ساعت8:37 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

گفت: تفنگ عشق یک تیر بیش تر ندارد.

.

.

.

از وقتی شنیدم از مخم بیرو ن نمی رود. هر وقت یادش می افتم گریه ام می گیرد...

یعنی واقعا یک تیر بیش تر ندارد؟

آن وقت اگر یک بدبختی یک موقعی اشتباهی دستش روی ماشه رفته باشد و همین طوری تیر عشق را شلیک کرده باشد چه بلایی سرش می آید...؟

.

.

.

+ در تاريخ شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت10:20 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

چشم هايش... روزي هزار بار همين را مي گويم فقط! نمي دانم موثر است يا نه ؟! نمي دانم  وارده است يا نه؟! نمي دانم معروفه است يا نه؟! من فقط روزي هزار بار همين را مي گويم. چشم هايش..

+ در تاريخ سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت0:20 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

قلم برداشتم تا داستان بنويسم.

داستان كوتاه...

نوشتم:

داستان كوتاه...

+ در تاريخ چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت10:0 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بسم الله مجیب المضطر اذا دعاه...

چه کسی باور می کرد این چشم های معصوم دروغ بگویند. مگرنه قانون نانوشته ی چشم ها این است که آدم ها هر چه بخواهند می توانند دروغ بگویند اما چشم هایشان نه...

اصلا مگر می شود چشم هم معصوم باشد و هم دروغ بگوید؟

حالا ۵ ماه است که چشم هایش به همه، حتی به دکترها دروغ گفته و ما تازه فهمیده ایم...

...بسم الله مجیب المضطر اذا دعاه

+ در تاريخ سه شنبه 18 فروردین1388 و ساعت3:4 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

شبيه مرغک زاري، كز آشيانه بيفتد

جدا ز دامن مادر، به دام دانه بيفتد

 

شبيه طفل جسوري كه رنج داده پدر را

براي گريه اش اينک، به فكر شانه بيفتد

 

درست مثل جواني، شرور و هرزه و سركش

كه وقت غصه و غربت به ياد خانه بيفتد

 

شبيه متهمي كه به دست خويش بميرد

و يا به پاي خودش، دستِ تازيانه بيفتد

 

منم مشبه تشبيه هاي فوق و اي كاش

كه از سرم هوس گفتن ترانه بيفتد

 

هدف گرفته دلم را كمان ابروي ماهت

دعا بكن كه مبادا دل از نشانه بيفتد

 

هميشه وقت زيارت شبيه پهنه ي دريا

تمام صورت من در پي كرانه بيفتد

 

شبيه رشته ي تسبيحِ پاره، دانه ي اشكم

به هر بهانه بريزد، به هر بهانه بيفتد

 

وليعهد دلم نه! تو شاه كشور قلبي

كه با تو قصه ي جمشيد در فسانه بيفتد

 

خيال كن كه غزالم، بيا و ضامن من شو

بيا كه آتش صياد، از زبانه بيفتد

 

الا غريب خراسان! رضا مشو كه بميرد

اگر كه مرغک زاري از آشيانه بيفتد

                                                                                            

                                                                                                                                                                   محسن رضواني

+ در تاريخ جمعه 7 فروردین1388 و ساعت7:25 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدایی که خیلی خیلی مهربان است.

انگاری آب توشه!

حضرات می فرمایند نشونه ش همینه. دونه هاش با دونه های دیگه فرق میکنن که فرقشون هم اینه که انگاری آب توشه!

*

انگاری آب تومه!

نشونه ش همینه. هم اردوی جنوب رو از دست دادم هم هفته ی شهدا رو...

... همین الان پیامک اومد:

hamsafare gerami,farda sare saate 21 jahate savar shodan be ghatar , dar rah ahan ….

راستی چه قدر دلم برای صدای قطار جنوب تنگ شده. اصلا هر قطاری صدای تق و توق خودش رو داره. اگه قطار مشهد یورتمه می ره و قطار کرمان تکنو می زنه، قطار جنوب هم  صدای طبل و سنج  میده... همون طبل وسنجی که ظهر عاشورا می زنن و از صد تا روضه مکشوف خوندن بدتره...

با ریتم یک نواخت اما وحشت ناک تتتق تتق تتتق تتتق تتتق تتق تتتق تتتقتتتق تتق تتتق تتتق...

دکتر گفت پای کامپیوتر نشستن و کتاب خوندن هم ممنوعه. وقتی قیافه ی چپ و چارمو دید گفت: چون تب داری نباید به چشات و سرت فشار بیاری . انگار میدونسته ممکنه مثل الان به دری وری نوشتن بیفتم.

 

پ.ن1: همه ی اونایی که تو یه هفته ی اخیر با من تماس فیزیکی و شیمیایی داشتن خودشونو برای این دونه های آبدار آماده کنن.

پ.ن2: اگه هنوز کسی نفهمیده داستان چیه، بره از اونایی که آبله مرغون گرفتن بپرسه!

 

(به قول ابراهیم:)   

تا دم لحد - یا علی مدد

+ در تاريخ یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت8:30 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فکر نمی کردم این قدر سخت باشد. نگاه تکلیفی ، خیلی از  قصه ها را عوض می کند .

پ.ن: از جمله قصه ی عشق را!

+ در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت2:42 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام

چند سال است که منتظر نشسته ای؟

هنوز امیدواری برگردم؟

فعلاً که این جا خوش می گذرد. البته آب و هوایش خوب نیست. آلوده است. حتی گاهی وقت ها به حالت "اضطراری" می رسد.  اما به جز آب و هوا بقیه ی چیزها رو به راه است. مثل همیشه.

غذا و پول که بهمان می رسد. فیلم و پارک و موسیقی و تلویزیونمان که به راه است. گرچه سرعت اینترنتمان پایین است و فیلترینگش هم اعصاب آدم را خرد می کند اما باز هم راضی ایم...

بیش تر از این توضیح نمی دهم چون خودت بهتر می دانی این جا چه می گذرد.  اما با همه ی این ها گاهی دلم می گیرد و آن وقت است که به تو نامه می نویسم و درد و دل می کنم. آهان! داشتم می گفتم:

چند سال است منتظر نشسته ای؟

جدّاً هنوز منتظری برگردم؟! نه! واقعا با این دلخوشی هایی که این جا داریم فکر می کنی باز هم بر می گردم.

اگر قرار بود برگردم، بر می گشتم همان بار اولی که شنیدم گفته ای "آنان که روي از درگاه من برگردانده اند؛اگر مي دانستند چقدر دلم برايشان تنگ شده است  بند بند وجودشان به شوق من از هم مي گسست و پاره هاي جانشان به اشتياق از هم مي گسيخت و دل و قلبشان از خوشي آب مي شد..."

اگر قرار بود برگردم بر می گشتم همان موقعی که آورده بودیم کنار خانه ی خودت و از عظمتت به سجده انداخته بودیم.

اگر قرار بود برگردم بر می گشتم همه ی آن موقع هایی که دستم را گرفته بودی و من به زور دستم را از دستت کشیدم.

چند سال است که منتظر نشسته ای؟

هنوز امیدواری برگردم؟

خب. دیگر باید بروم به زندگیم برسم. کاری نداری؟

خداحا...! خدایا حافظم باش...

امضا

بنده ی پر روی تو!

+ در تاريخ جمعه 11 بهمن1387 و ساعت8:54 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

مثل سيبي كه از درخت مي افتد

مثل ماهي كه به شب چهاردهم مي رسد

مثل ذره اي كه به سوي آفتاب پر مي كشد

مثل چشمان متعجب يك كودك شش ساله

مثل رودي كه به دريا مي رسد

مثل فلب عاشق

مثل بادكنكي كه باد مي شود

مثل جوش زير پوستي

مثل موج دريا

مثل ققنوس...

بزرگ شدم….

+ در تاريخ پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت7:20 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو سریع الرضا

چشم هایش را دوخته بود به زمین سفید، و بی هوا جلو می رفت. انگار نه انگار که باید ادب و احترام را رعایت کند. دم در که رسید لحظه ای ایستاد و گفت: سلام. من که نشنیدم کسی جوابش را بدهد. اما او  مثل این که جواب سلام را گرفته باشد، لبخندی زد و دوباره بی هوا جلو رفت. انگار نه انگار این جا آداب و رسومی دارد. نه اذن دخولی نه زیارت نامه ای. هیچ...

روی برف ها دویدم یا به تر بگویم لیزیدم (!) تا به او برسم. زیر لب برای خودش ترانه می خواند: آخه من کجا برم/ یه کلاغ که رو سیاس/... دیگر طاقت نیاوردم

گفتم: آخر مرد حسابی! همین جوری که نمی شود. بدون اجازه کله ات را می اندازی می آیی تو. بعدش هم جای ذکر گفتن و دعا کردن ترانه می خوانی؟!

جوابم را نداد. نگاهش را دوخته بود به خدامی که با بیل و تی به جان برف ها افتاده بودند و راه را برای زوار باز می کردند و زمزمه می کرد: من که توی سیاهیا/ از همه رو سیا ترم...

 

ازش جدا شدم. گفتم می روم داخل حرم زیارت. شب های برفی خیلی خلوته. دست آدم راحت به ضریح می رسه. دستی برایم تکان داد،کلاهش را روی گوش ها کشید و به سمت یکی از خادم ها رفت. رفتم...

گوش هایم را چسبانده بودم به مشبک های ضریح. پر از صدا بود. مریض دارم...  غریبم... دستم به دامنت...  یا امام رضا...  پول ندارم...شفای راضیه ... سلامتی مش حسن... کار، ماشین، پول، درد و ...

صداها با هم قاتی شدند و چشم هایم سنگین. با صدای اذان صبح به خودم آمدم. برای تجدید وضو که آمدم بیرون دیدمش. تی را گرفته بود دست و راه باریکی از میان برف ها برای زوار درست کرده بود. از دور شده بود مثل یک نقطه ی سیاه وسط یک صفحه ی سفید.

انگار صدایی از بلندگو های حرم می آمد که می گفت: به سیاهی فکر نکن/ تو یه زائری برو ...

 

+ در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت10:14 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

فکر می کنیم معشوق ها هیچ وقت عاشق نشده اند.

بیچاره معشوق ها... چه عاشقان غریبی!

از این  طرف رانده،  آز آن  طرف مانده...

+ در تاريخ شنبه 4 آبان1387 و ساعت1:18 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام خدای محمد (صلوات الله علیه و آله)

خدای خوبم!   من بار دیگر آمده ام. آمده ام پیش تو. آمده ام در آغوش تو و زار زار گریه می کنم.  گریه می کنم و تنها امیدم تویی...

خدای عزیزم!  من کاری جز اشک ریختن بلد نیستم. و تو خودت خوب منظور مرا از این اشک ها می فهمی. چون تو می دانی در درونم چه خبر است. تو می دانی چه می خواهم. تو مرا خوب می شناسی.

خدای من!     دست های خالیم را  ببین. من هیچ چیزی برای آوردن به در خانه ات ندارم. اما... . اما تو همه چیز داری و تویی که بخشنده ای. به این گدا که با تمام وجودش در درگاهت به گدایی آمده ببخش.

خدای من!     چگونه از درگاهت با دست خالی برگردم در حالی که تمام امیدم به کرم و بخشش تو بود ...؟ همه ی خیالم این بود که مرا از این منجلاب غفلت و تباهی نجات می دهی...

 خدا!           می دانم عمرم را در فراموشی تو تباه کردم. می دانم جوانیم را در دوری از تو به خیال خودم خوش گذراندم. و در همه ی این روزها از خواب سنگین غفلت بیدار نشدم.

خدای خوبم!   حالا این بنده ی توست. بنده ی ضعیف و حقیر تو که در آغوشت افتاده و زار زار گریه می کند و دست آویخته به کرم تو و تنها یک چیز دارد: امید. امیدی که در مقابل کرم تو هیچ است ...

 برداشتی آزاد از فرازهایی از مناجات شعبانیه.

+ در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 و ساعت10:31 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الرحیم

 

۱+90

1+90 یعنی: عدم اراده

1+90 یعنی: عدم تلاش

1+90 یعنی: یک سال بی خیالی

1+90 یعنی: غرور

1+90 یعنی: تکبر

1+90 یعنی: 90 فاصله بین آرمان و واقعیت

1+90 یعنی: 90 نشانه برای غرور بی جا

1+90 یعنی: 90 تا ای کاش

1+90 یعنی: 90 تا ((یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا))

1+90 یعنی: 91

 

*********************************************************************

 

 

 یکی از فواید اسباب کشی اینه که چیزایی رو که خیلی وقته از یاد برده رو پیدا می کنه و خاطراتش براش زنده میشه. این شعر رو پشت یک کاغذ وسط کتاب ها پیدا کردم. فکر کنم اگر شاعرش هم این شعر رو ببینه یادش نیاد که این رو کی و کجا گفته!

نکات تستی:

1- شاعر محترم، این شعر رو در اتوبوسی که ما رو از زورخونه ی یزد به اردوگاه می برد و پس از خواندن شعری از سهراب سپهری توسط این جانب سروده است.  

 

2-بنابر قوانین حفظ حقوق شاعر، ویراستار هیچ گونه تغییری در رسم الخط شعر ایجاد نکرده است!

 

3-شایان ذکر است قالب و قافیه ی شعر مذکور در هیچ قالبی نمی گنجد جز دل!

 

 

جاده بود، مهتاب نبود

گلبانگ اذان صبح پیچیده بود.

سجاده،

گلی لاله، سرخ

زیبا بود.

 

آسمان را نگاه کن،

زیباست، آبی.

خط های سفید و آبی

همه جا سپید است.

 

بوی گل نرگس همه جا،

پیچیده بود

سجده آخر چه قدر طولانی بود

آسمان را نگاه کن.

 

*ماه نبود مهتاب بود!

تقدیم کرد،

تا یادش باشد سر بندش را محکم ببندد.

زیباست،یا علی

 

+ در تاريخ یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت3:23 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

 هو الحی

 

 به خودم قول داده بودم از سر جلسه که بیرون آمدم بیرون نگویم ((می تونستم بهتر بدم !)) این همان جمله ای بود که از کنکوری های سال قبل و سال های قبل شنیده بودم...

به خودم قول داده بودم که این بار هم موفق خواهم شد. این بار هم یک جوری از پس این غول مسخره بر خواهم آمد. یه خودم قول داده بودم از سر جلسه بیایم بیرون و با اطمینان بگویم ((یک))!

*

جهادی که می رفتیم به خودم قول دادم که تا آخرین روز یک نفس کار کنم. قول داده بودم به بهانه ی درد کمر و تاول دست ها نپیچانم و به عنوان آقای قالیباف مفتخر نشوم! قول داده بودم این بار دیگر آدم شوم. می گفتم این بار دیگر زمین نمی خورم. این بار هم موفق خواهم شد ...

*

تمام شد! همه مان مردیم! می توانستم بهتر بدهم. خیلی بهتر. ... ((اصلا سوال های امسال مشکل تر بود!)) ... ((امسال مفهومی تر بود!)) ... ((استرس داشتم!)) ... ((هوا گرم بود!)) ... ((زمین کج بود!)) ... ((اصلا سیستم ـموزش و پرورش ما اشکال داره!)) ... اصلا تقصیر آخونداست! و ...

شاید این حرف ها به درد پدر و مادر و رفیق و بقالی سر کوچه بخورد اما خودم خوب می دانم که ((می تونستم بهتر بدم)) اگر ...

*

برای همه ما ، پیش دانشگاهی زندگی بود. زندگی های متفات با پایان های متفاوت. اما برای من پیش دانشگاهی چیزی بود شبیه یک اردوی جهادی...

*

قول داده بودم. قول داده بودیم این جهادی شروع ((چله ی عاشقی مان)) باشد. فکر می کردیم آقا را در کوچه های خاکی گرمیانگ راحت تر می شود دید تا در هوای آلوده ی خیابان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تهران! ... آماده بودم که این دفعه در مقابل سرعت عجیب زمان بایستم تا نگویم: ((چه زود تمام شد)) و به همین سادگی تمام شد...

خداحافظ مسافرت جهادی دانش آموزی دبیرستان فرهنگ - روستای گرمیانک – تابستان 1386

خداحافظ ...

*

 و به همین راحتی تمام شد... خداحافظ پیش دانشگاهی! سلام زندگی!

+ در تاريخ سه شنبه 1 مرداد1387 و ساعت12:35 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

دلم برای حرم تنگ شده بود... شاید هم او دلش برایم تنگ شده بود... خلاصه هر چه بود میان برف رفتم سلامی دادم و برگشتم...

سلام...

سلام آقا!

***

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است، همه میدانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

دل ديوانه من اين همه آواره مگرد

خانه دوست همينجاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شماست اگر بگذارند

...

+ در تاريخ دوشنبه 17 دی1386 و ساعت4:50 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

بارون می آد. اینجا سایت دبیرستان مفید ۳ است. من پیش دانشگاهی ام. من باید برای کنکور ثبت نام اینترنتی انجام بدم. من باید درس بخونم. من باید تست بزنم. من باید کتاب بجوم. من باید ....

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان


می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛

از برکه های اینه راهی به من بجو!

***

توی بخش نواسخ جلوی حرف ((لیتَ)) نوشته بود ((حرف تمنی)). یعنی برای کاری استفاده می شود كه هيچ اميدي به انجام دادنش نيست...

با خودم فكر مي كنم: (( يا ليتني كنت معكم...))

***

تعطيل!

+ در تاريخ دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت12:39 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام داداش!

دیشب ماه نزدیک شده بود! آمده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل پارسال همین موقع که ماه نزدیک شده بود و دور کعبه می چرخیدیم و می خواندیم: البیت بیتک و العبد عبدک

 

دیشب ماه نزدیک شده بود! امده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل ماه همون خوابم. همون موقع که به ماه اشاره کردی و گفتی: ((بریم؟!)) و تا خواستم جواب بدهم...

 

دیشب ماه نزدیک شده بود! آمده بود پایین و بزرگ شده بود. مثل ماهِ "آن شب جهادی" ... راستی گفتم "جهادی" ... اصلا فکرش را هم نمی کردم دوباره "بیل" مرا طلبیده باشد! به قول "امینِ راز نهفته": کاش بودی و می دیدی! اما می دانم که تا نبودی و ندیدی. اما یک روز روی ماه خداوند را بوسیده ای... داشتم می گفتم، همین فردا شب عازمیم، این دفعه "گرمیانک" کرمانشاه.... "اللهم ارزقنا جهادی"

 

 

 

دیشب ماه نردیک شده بود! آمده بود پایین بین همه ی مردم. نمی دانم کجا، اما هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

ای منتظر غمگین مباش

قدری تحمل بیشتر

گردی به پا شد در افق

گویی سواری می رسد

...

+ در تاريخ چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت9:53 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

یه جور نگرانی مثل خوره افتاده توی ما که نکند شما ما را به کل فراموش کرده اید ببینید آقا ما اینجا هستیم ما را یادتان هست؟ یک قراری بود که شما جلو بیفتید و ما پشت سرتان و این حرفها........یادتان هست؟

حتما" این هم خاطرتان هست که شب رسیدیم بیابان....از بخت بد شاید مهتاب که بماند یک ستاره هم نبود .چنگ میزدیم به ردای هم که یکهو جا نمانیم چون گم اگر میشدیم  دیگر واویلا بود.

لرز هم گرفته بودیم چه جور ...عین جوجه ی یک روزه ای که پر و بال مادرش را پیدا نکند.لاکردار یک سرمایی شده بود انگاری رفتیم سرزمین یخبندان.سوز میزد توی چشم آدم.

هیچ کی هم نبود . رهگذری خارکنی مسافری..........هیچ. فقط باد بود هی هو میکشید و هماورد میخواست.بوته ی خارها را بلند میکرد و دیر میجنبیدیم می کوفت توی سر و رویمان . مثل یک زن بیابانی دور خودش میرقصید و شن می پاشید توی هوا .شن ریزه ها لای دندان قرچ قرچ می کرد.

هی یکی می افتاد زمین صف می ایستاد تا آه و ناله اش را بکند و پا شود تا یکی دیگر.شما گفتید" این طور که نمیشود. جلوی پایتان را هم نمی بینید" .راستی هم که نمی دیدیم پا که میگذاشتیم اصلا"نمیفهمیدیم کجا است.خار است...خاک است......سنگ است......ولی شما مثل ما نبودید ...چه جور آدم کف دستش را می شناسد؟شما همچین رهوار می رفتید که انگار کن کوره راه ها شیار های کف دستتان هستند .بلد راه بودید آقا چه بلدی..!!!!

بعدش یک تپه ی ماهوری چیزی پیدا شد ما منتظر دستور و حرف شما دیگر نشدیم.همان جا وارفتیم. شما هی دور ما چرخ زدید رفتید اینور آنور. دلتان شور ما را می زد که آیا تا صبح دوام می آوریم یا نه؟

یاد آوری اش البته شرمندگی است ولی چه می شود کرد؟اول زیر لبی بعد که رویمان باز شد بلند بلند شروع کردیم به ایراد بنی اسراییلی گرفتن.یه چیزهایی شبیه این که "ما را برگردان پیش فرعون آنجا خوش تر بودیم." "یک چیز بده همین جا بپرستیم.خدای تو خیلی دوره." حتی اشتباه نکنم آخرش یکیمان در آمد و گفت: "تو و خدایت بروید جلو کار ها را که کردید بیایید دنبال ما."

شما بدتان که نیامد هیچ.....ناز خریدید .وعده دادید ... دستمان را گرفتید و کشیدید .دورمان راه رفتید تا بلکه ما به رفتن رضا بدهیم. یادم نمی آید یکبار گفته باشید: "اکه هی ساربان یه مشت علیل و ذلیل شدم."حتی نشستید و برای پاهای تاولی مان گریه کردید . گفتید: "یک جور باید گرمتان کرد" گفتید:" اگر بشود کاری کرد جلوی پایتان را ببینید!"

ما فقط گوش می کردیم.پشت آن تپه کرخ و مات نشسته بودیم و مثل گنگ ها شما را دید می زدیم که دست سایبان چشم می کردید و نگران افق دور بیابان را می دیدید و با دلهره می گفتید : "این جا گم می شوید!" راست هم می گفتید ولی ما دیگر حوصله ی تا یید هم نداشتیم. همه ی جل و پلاسمان را پیچیده بودیم دورمان فقط چشمهایمان پیدا بود.آن هم نیمه باز و خمار. اولش چرت های نیمه کاره زدیم.بعد راستی  دیگر ندیدیمتان.صداتان  البته تا مدتها می آمد توی گوشمان التماس می کردید : "نخوابید حالا نه حالا نه"

من یکی که آخرین صدایی که از گلوتان شنیدم صدای فریاد بود . داد می کشیدید :"من یک آتش می بینم ."توی همان خماری با خودم گفتم لابد شما فکر کردید ما ساده ایم . به هوای یک آتشی آن دور ها چشممان را باز میکنیم و از این سکر کیفوری می آییم بیرون.ولی نه.......ما سنگین خوابیده بودیم.رفیقمان می گوید شما بعد گفتید : "می روم شعله بیاورم .باید گرمشان کنم!"گفتید : "نور باشد همه چیز درست می شود."ما لای خرناسه ها توی دلمان گفتیم : "طفلک....ساربان جوان!" گفتیم : "چرا دل نمی کنی از ما؟بابا راه خودت را بگیر برو دیگر "

صدای پایی نشنیدیم که بفهمیم از کدام  طرف رفته اید یا چه کار کرده اید ..... داشتیم هفت دولت و هفت تا پادشاه را خواب می دیدیم. نصفه های شب ولی پریدیم . دندان ها از سرما کلید...یک نرمه یخ روی موها و ابروهامان.دیدیم نیستید! پتو ،ردا و لباس هایتان را انداخته اید روی پاهای برهنه ی ما و رفته اید.دیدیم  با دست هاتان دور تا دور،تپه های شنی درست کرده اید که شغال ها ما را دیرتر ببینند . شتر خودتان را زانو زده کرده بودید حایل ما که نکندطوفان شن بیا ید یا گرد بادی . حتی تکه نان و ته مشک آبتان را هم گذاشته بودید کنار دستمان.

گفتیم حتما" جایی همین دور و بر هایید ،ولی نبودید،نه یک قدم نه ده قدم دور تر . فقط چیزی که بود،یک رگه ی مهتاب از آن ابر های تو در تو زده بود بیرون که می شد با همان باریکه ی نور،رد پایتان را پیدا کنیم. چهار دست و پا و وحشت زده افتادیم روی ردتان .

رد پا رفت تا یک بوته ی گزنک،بعد جلو تر،جلوتر و ناگهان قطع شد . ته یک جفت نعلین....ولی ردی از پاهای برهنه نبود . هیچی نبود . همه چیز همان جا روی نعلین ها تمام می شد .

فکر می کنید ما الآن کجاییم؟همان بیابان . همان شب. وحشت زده و یخ کرده کنار رد شما که یکهو تمام شده ،همین. نشسته ایم اینجا و باریکه ای نور از پشت ابر ها افتاده توی صورتمان.

آقای ساربان جوان! یعنی ممکن است ما را یادتان رفته باشد؟

  

نوشته: فاطمه شهیدی

کتاب: "خدا خانه دارد"  (حتما بخونید!)

 

+ در تاريخ سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت9:54 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

به نام تو...

 

نمی دونم چرا هر موقع میخوام باهات حرف بزنم، بی ادب میشم. یعنی حتی با رفقای صمیمی هم گاهی وقتها اینجوری حرف نمیزنم ... بعضی موقعها هم که اصلا نمیدونم چه جوری باید باهات صحبت کنم. می دونی ... نه اینکه نتونم با روشهای معمولی باهات ارتباط برقرار کنم؛ اما به هر حال هرموقع که دلم میگیره، وقتی صبرم تموم میشه، وقتی خسته می شم ... می بینم هیچ کس دور و برم نیست... دلم میخواد با تو حرف بزنم.

آخه تو نزدیکترینی. همه چیزمی ... أقرَبُ مِن حَبلِ الوَریدی ... از رگ گردن نزدیکتری...

اولین بار که اینو شنیدم با خودم فکر کردم یعنی چی؟ از رگ گردن نزدیکتر کجاست؟ ....

از رگ گردن نزدیکتر؟! ... یعنی قلب؟!... قلبم؟! خنده داره! قلب سیاه من؟! قلب پر از گناه من؟! قلب شکسته ... قلب خورد شده ی من که هر تیکه شو کسی برداشته و با خودش برده؟!... قلبی که حرمِ تو بوده اما من هر کسی جز تو رو توش راه دادم؟! بعضی ها رو با یه نگاه ... بعضی ها رو با یه جمله ... بعضی هارو به خاطر پول ... به خاطر وسوسه و شهوت ... به خاطر قیافه و جذابیت ... به خاطر هیچی و پوچی ... به خاطر کوفت و زهر مار...؟!

 

هر موقع هم که از این همه آدم خسته می شدم و از این همه بی کسی، تازه می اومدم منت کشی که خدا جونم! دوستت دارم... اما چه جوری حرف کسی رو که به هر کس و ناکسی گفته ((دوستت دارم)) و بعداً زده زیرش باور میکنی؟ چه جوری به کسی اعتماد میکنی که تا کوچکترین بلایی بهش میرسه صبرشو از دست میده و هر چی از دهنش در می آد بهت میگه؟!چه جوری میخوای وارد قلب کسی بشی که قلبش خیلی شلوغه؟!... خیلی بی کسه! خیلی شکسته!......

اما تو می اومدی و آرامش می دادی و می رفتی و باز همون قلب و همون سیاهی و همون شلوغی و همون بی کسی ... و باز هم فراموشی و غفلت از تو.... و باز هم ...

 

آهای خدایی که اینجایی ... همین جا... آهای خدایی که در برابر عزّتت همه چیز ذلیله... آهای خدایی که آفریننده ی هر آفریده ای ... آهای خدایی که گشاینده ی هر غم و اندوهی ... آهای یاری کننده ی هر بی کس ... آهای پرده پوش هر گناهکار ... آهای تنها پناه هر طرد شده ... آهای تنها امید من هنگام بلا و مصیبت ... آهای پناه کسی که هیچ پناهی نداره ... آهای رفیق کسی که هیچ  رفیقی نداره ... آهای کسی که از درون خموشان با خبری ... آهای کسی که گریه ی ترسیدگان را می بینی ... آهای روزی دهنده ی کودکان صغیر ... آهای رحم کننده بر پیران کبیر ... آهای به اعمال همه ی بندگانت خبیر و بصیر ... آهای منتهای آروزی آرزومندان ... آهای خدایی که برای کسی که بخونتت مجیبی و برای کسی که دوستت داشته باشه قریب ... آهای معصومیتِ چشم های دختر بچه ی 4 ساله ای که شب ها به انتظار غذا گرسنه خوابش میبره ... ... آهای حسرت دل مادری که سالهاست چشمش به دره تا فرزندش رو ببینه ... آهای ترمز ماشینی که درست جلوی پای پیرزن خسته ای توقف میکنه!  ... آهای شاخه ی درختی که باعث میشه توپ فوتبال بهش برخورد کنه و سوت نشه! ... آهای دست نامرئی ای که دست بچه ی 2 ساله ای رو که تازه راه رفتن یاد گرفته رو تو دست گرفته و نمیذاره بیفته! آهای نگاه عاشقانه ی عاشق به معشوق! آهای ... آهای رفیق... آهای نزدیک ... آهای عشق .... آهای تنها سرمایه ی من ... آهای خدا! ... توی این کویر سرد ... توی این آتشفشان منجمد ... توی این شهر خاکستری ... توی این آتیش که جای گرم کردن داره منجمد میکنه .... یکی داره داغون میشه ... از همین نزدیک، از همون بالا، از هرجا که نگاه کنی .. یکی داره از هُرم این سرما میسوزه ... یکی داره له میشه ... دل یکی اینجا داره از بی عشقی می ترکه... صبر یکی داره تموم میشه ... یکی داره داد میزنه : کمک... یکی داره با تمام وجودش میگه: دوستت دارم. یکی که اینقدر غرق گناهه که فقط دست توِ میتونه از این لجن زار درش بیاره ... یکی که جلو همه فیلم بازی میکنه اما به تو میرسه دستش رو میشه و ناله میکنه که : أینَ المَفّر؟ و جواب میشنوه: لا یُمکنُ الفِرار مِن حُکومتِه ... یکی که پیش همه ی خوبای درگاهت رفته تا شاید جوابشو بدن... یکی که چشمش به گنبد طلایی امام رضا که می افته بی اختیار لبخند میزنه ... یکی که حتی سگی هم نبود که سلطان نجف نپذیرتش ... یکی که حتی تو قتلگاه سید مظلومان دو عالم هم گریه اش نمیگیره ... یکی که حتی جای آن رود هم نیست که در حسرت بوسه اش بماند ... یکی که داره میسوزه ... یکی که به هیچکس نگفته ((دوستت دارم)) تا شاید یه روز بتونه به مولاش بگه: .... یکی که ... یکی که هچی نیست ... هیچی ... اما میدونه تو همه چیزی ... میدونه تو میشنویش ... تو می بینیش ... تو می فهمیش  ... یکی که دیگه حتی روش نمیشه با تو حرف بزنه ... یکی که میپرسه: کجایی؟ ... یکی که فقط تو می فهمی آرزوش چیه و فقط تویی که میتونی به آرزوش برسونی ... یکی که رسوای هر دو عالمه ... یکی که پیش همه ی خوبات بی آبرو شده ، اینقدر که از آبروی اونا استفاده کرده ... اینقدر که رفته تو مجلس خوبات اما هیچ تاثیری روش نداشته ... یکی که مشهدی و کربلایی و حاجی و... شده اما باز هم آدم نشده ... یکی که خسته س ... یکی که حتی توان گریه کردن هم نداره ... یکی که خجالت میکشه از بزرگراه بی انتهای شهید همت رد بشه ... یکی که جرات نگاه کردن توی چشمای جانبازای شیمیایی رو نداره ... یکی که خیلی اِفه ی نترسیدن از مرگ داره اما همین که قطار مترو توی تونل متوقف میشه رنگ از روش می پره ... یکی که دم از شهید و شهادت میزنه اما داره روی خونِ شون راه میره ... یکی که آب نبات بچگی هاشو گم کرده ... یکی که معصومیت چشماش از دست رفته ... یکی که  هر بار به قنوت میرسه از  دستهای خالیش پیش تو خجالت میکشه... یکی که...

 

 

خیلی پررواَم ... چه جوری روم میشه با اینهمه پستی و رذالت با تو حرف بزنم ... تو  که نباید به حرفهای من گوش کنی ... من که چیزی نیستم ... اصلا نیستم .. بی خیال ... اما یادت باشه ... یادت باشه یه بار یکی که هیچی نبود از دستش در رفت و بهت گفت : " دوستت دارم..."

+ در تاريخ سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت10:46 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام حاجی. چه خبرا؟ خیلی وقته با هم نرفتیم خوشگذرونی.... چیه؟ می دونم که ناراحت میشی که در موردت اینجا بنویسم... اما خیلی حرفها مونده تو دلم که میدونم کسی جز تو نمیفهمه .... میگی چرا زنگ نزدم تا حرفها رو مستقیم به خودت بگم؟! خب خوب میدونی که اگه صداتو بشنوم که همه ی غم و غصه هامو فراموش میکنم و هیچ حرفی ندارم بهت بزنم... به خاطر همین مجبورم بنویسم. اما حیف که اینجا رو کسای دیگه هم میبینن. کسایی که این حرفها براشون قدیمی شده... براشون بچه گونه س. براشون نامفهومه...خششششششششششششش ....مفهومه حاجی؟!

حاجی اینجا مارمولک زیاده، مي ترسم ردمونو بگيرن.! تلگرافي واست ميگم:

يادته واسه هم از صمت ميگفتيم... حديثشو که ديگه يادم نيست ... اما امروز بغض يکي ترکيد. بهش گفتم: صمت.... ياد اون موقعها افتادم.

حاجي جون! يادته وقتي فشار زياد ميشد ... مي خورديم زمين. امروز نتونستم زمين بخورم ... يه عالمه آب رو خودم خالي کردم ... فشارم افتاد!

حاجي جونم! يادته روز تولدت واست يه دفترچه خريدم که پشتش يه مرد نوشته بود:

دعا کنيد خدا زودتر شهادت را... زيرا که مردم بعد از .... ۳ دسته ....

يادته برات مي گفتم:‌ پيش مردي بوديم ... يکي صبرش تموم شد ... داد زد ... همه چيزو گفت ... و اون جواب داد: صبر ... تا جان به جان آفرين! ... امروز صبر يکي تموم شد. بهش گفتم: جان به جان آفرين. ياد اون موقعها افتادم....

حاجي! چشمام هنوز تشنه است ... آب ميخواد. اما جلو آبو گرفتم. خيلي شمرم؟! ....

حاجي! ميدوني چند وقته با هم نرفتيم خوش گذروني ... ميدوني چند وقته نخورديم زمين ... ميدوني چند وقته صمت ....ميدوني از درد سخن گفتن و ....

کجاي کارم؟! ... حتي ....

+ در تاريخ سه شنبه 4 اردیبهشت1386 و ساعت12:55 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الرّووف

 

نباید به چیزی عادت کرد... نباید به عادت کردن عادت کرد... باید عادت کرد به عادت نکردن ... اما من سبز دیوارها رو یادم نمیره !!!

***

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم... چه برسه توی ماه!

***

ای مرز میان مرد و نامرد               گر مرد رهی دوباره برگرد

آدم یا مردِ یا نامرد. یعنی یا همون اول برگه رو سفید میده و بلند میشه و میاد بیرون یا میشینه و تا آخرین سوال رو جواب میده. نه اینکه تو راه 10 تا تست بزنه که بعدا .....بی خیال.

***

روزگاری خداوند عالم، میدانی را تعیین نمود تا همه ی انسان ها بدان میدان جمع شده و هر که دردی دارد از دل برون آورد و در آن میدانگاه به جای گذارد. مردمان آمدند و گذاردند و رفتند. دیری نگذشت که خدای پیغام داد که همه کس برگردند و هر که مشکلی از مشکلات درون میدان را برای خود بردارد.

مردمان جملگی گرد آمدند تا دردی بردارند و به دل بگذارند. اما هرکه خواست انتخاب کند غمها را یکی پس از دیگری عظیم تر و سهمگین تر دید و به خود گفت: کاش همان درد خود پیدا کنم که از دردهای جمله مردمان حقیرتر است....

آره عزیز دلم... فکر میکنی مشکلت از همه بزرگتره و میخوای همه به درد تو توجه کنند ... توقّعت از زندگی بالاست... میدونی چیه؟ تو هنوز فکر همون شکلاتی که مامانت برات بخره ... اما رفیقت درد دوچرخه ای رو داره که باباش میخواد بخره و باباهه هم فکر نون شبه .... و خدا ... خدا همین جاس ... همین جا!

***

تک تیر اندازِ گردان را صدا زد.

سنگری را با دوربین نشان داد و گفت:

((اوناهاش. اونجاست))

تفنگ دوربین دار را برداشت.

انگشت را روی ماشه برد.

نفس را در سینه حبس کرد.

تفنگ را پایین آورد.

دوباره بالا برد.

گذاشت وسط خال.

گفت: چرا بار اول نزدی؟

گفت: ((داشت آب می خورد.))

***

 

در مشک تشنه جرعه ی آبی هنوز هست

اما  به  خیمه ها  برسد  با کدام  دست ؟

 

+ در تاريخ پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت1:20 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

راز نهفته از زمانی نهفته شد که گوشی برای شنیدن پیدا نکرد... یکی دیگه هم روش!

یعنی گوشی هست که بشه بهش اینقدر اعتماد و راز دل رو بهش گفت؟

سلامم بوی خداحافظی گرفته؟

امیر بیقرار ... گل اشکم....

حاجی... سیدتو کشتن! ... تا حالا به عکس لحظه ی پر کشیدنش دقت کردین؟ چقدر هنرمندانه اس!

... و هر سيدي را حاجي‌اي و اين سلسله مسلسل ادامه داردو تو نيز سيدي هستي كه حاجي مدام تو را مي‌پايد. و اگر چشم باز كني خودت سيدي داري كه براي او نقش حاجي را بازي مي‌كني. گفتم كه: اين سلسله، مسلسل است.... و روایتگری ... کار راوی جماعت است...

***

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

***

کسی در مورد کربلا از من سوالی داشـت؟

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت:

 

+ در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 و ساعت9:23 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو الشهید

 

گفتن: امسال جهادی تابستونه .... گفتم: میرم مشهد.... گفتن معلوم نیست.... گفتم میرم جنوب ... گفتن شما رو نمی بریم ... گفتم ....

***

 

گفتن حرکت 29 اسفنده ... گفتم: پنجره فولاد رضا .... گفتن: از مرز شلمچه .... گفتم:

 

 

گفتن:

الرحیل و الرحیل ای کاروان

رو به ره آرید با حال گران

تا شویم سوی کربلای حسین

تا کنیم جان خود فدای حسین

***

  1. حلال کنید. با همتونم!!!!!
  2. در غیاب من سید می نویسه ... البته اگه افتخار بده!
  3.  از همتون خواهش می کنم یه دعا کنید:  برم و برنگردم....!
+ در تاريخ شنبه 26 اسفند1385 و ساعت7:55 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

پرده اول

  ـ هیسسس! یه صدایی میاد! گوش کنید! .............. اَه! نمی شنوید؟  کرید؟ کورید؟ ناقص عقلید؟ نمی شنوید؟ ......... ( انگار چیزی را میبیند به جایی خیره شده و عقب عقب می رود) عجب نوری! عجب هیبتی! یا امام هشتم!

(، نور صحنه زیادتر شده و روی پرده فیلم مداحی با مضمون وصال کربلا پخش می شود)

 ـ کربلا!کربلا! ... رسیدیم ... یا امام حسین! دیدی بالاخره اومدم پابوست! دیدی بالاخره نذرم ادا شد! ( سینه خیز شده و به سمت پرده که در حال پخش فیلم کربلاست حرکت می کند) .... السّلامُ عَلیک یا اَبا عَبدِالله

‚ ـ ( از سجده بلند شده و سلام همراه با  سلام می دهد) السّلامُ عَلیک یا اَبا عَبدِالله....

 

 

***

پرده دوم

 همین چند روز پیش رفت پا بوس....! اما حسین (ع) هم قبول کرد!

 

***

پرده سوم

زمین هنوز رخت سفید از تن نکنده بود و سرما بر بدن زوار لرزه می انداخت. کدام زوّار؟!

اندک زائرانی که سرمای شبانگاه، حریف گرمای دلشان نشده و پاسی از شب گذشته، گوشه و کنار صحن انقلاب پراکنده شده بودند.... جوانکی که عاشقانه به حرم چشم دوخته بود و می نوشت. از چه؟ نمی دانم! به که؟ شاید به خدا؟ شاید به خودش؟ به خود آقا؟ نمی دانم!... نوجوانی هم سن وسال خودم، ته صحن، چفیه بر سرکشیده بود و به گنبد چشم دوخته و لبخند می زد... شاید هم می گریست! شاید هم میخندید و هم می گریست...!!!

"میان گریه می خندم، چو شمع اندر این مجلس     زبان آتشینم هست ولیکن در نمی گیرد"

 

***

 

پرده چهارم

-         بارون میاد نم نم!

-         یا امام هشتم! مریض دارم!

-         گوشی رو می گیرم سمت آقا...!

-         یکی اون ته داره می خنده!

-          رفته پا بوس...

-         پنجره فولاد رضا... برات کربلا میده...

-         صدای گریه! ضجه! التماس!

-         صدای پر کبوترا ... کبوترای سفید و پاک سقا خونه!

-         روضه ی مکشوف! پروازهای خاکی بقیع!

-         این آقای بغلی چه تند، تند دعا می کنه!

-         چقدر خلوته! تا حالا پنجره فولادُ اینجوری خلوت ندیده بودم!

-         سرما کار خودشو کرده!

-         سلام امام رضا! دوستت دارم!

-         هر کی که کربلا میره از حرم رضا می ره .....

-         ..................................................

 

***

پرده آخر!

چشم هایم بسته و حلقه شده بودم به حلقه های فولادی پنجره فولاد و می شنیدم صدای نم نم باران را! صدای خنده (از اون ته)! صدای گریه! صدای: یا امام رضا! مریض دارم! صدای پر کبوتران سفید و تمیز! صدای پروازهای خاکی! صدای تند و تند دعا کردن بغلدستی! و به یاد آوردم که  رفته پابوس! که اینجا پنجره فولاده! که برات کربلا میده! از حرم رضا میره! که ....... من ‚ بودم!

+ در تاريخ یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت10:53 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو العشق

 

 

ديگه وقتش رسده بود! همه چيزا از قبل آماده بود! از بعد جهادي اينقدر اتفاق افتاده بود که همه ي شرايط فراهم باشه... نترسیدن بعضی ها، کامنت ها و ایمیل های خیلی ها، اتفاقات مدرسه و ...و شايد بهترين وقت، همين هقته ي شهدا بود.

نمايشگاه، مراسم، مقاله ها ،‌تئاتر، آسايشگاه جانبازان .... جايي که معناي عشق، تکليف، وظيفه، خجالت و خيلي چيزاي ديگه رو درک کردم ...جايي که چشمم به چشم به جانبازي افتاد که 3 تا گاز با هم روش اثر کرده بود و تمام پوست بدنش از بين رفته بود و از پشت شيشه ي C.C.U براي ما دست تکون مي داد. فکر کنم همون تلاقي چشمهاي عاشق با چشمهاي مغرور و از خود مطمئن من بود که شعله ي سوختن رو بار ديگه روشن کرد...

                                     ولي اين بار ققنوس داره ((آروم، آروم)) مي سوزه!

+ در تاريخ شنبه 5 اسفند1385 و ساعت2:11 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

 هو سريع الحساب

 

از خيلي ها خواستم ... اما بعضي ها فکر کردند فايده و اثري نداره و من اهميتي نمي دم ... بعضي ها هم فقط فحش مي دادن و چيزاي ديگه رو به رخ آدم مي کشيدن ... بعضي ها هم که غير منطقي صحبت مي کردن و هيچ استدلالي هم نداشتن. ((بعضي)) ها هم بودن که جواب آدمو درست وحسابي بدن. اما ((خيلي)) ها مي ترسيدن!!! نه از من! ... از خودشون! از وجهه شون! از اينکه نکنه ابهت آسموني و مقدسشون خراب بشه و نکنه يه موقع از توي آسمونها مستقيما با موجودات پست و ريز زميني اي مثل من صحبت کنن و آلوده بشن... از اينکه... بگذريم!

و هميشه با پيچوندن حرف و تيکه و زخم زبون، مي خواستن چيزي رو به من تفهيم کنن و من هم که اصولا از کنايه و استعاره و ... چيزي حاليم نمي شه.

اما يک نفر نترسيد! يک نفر نترسيد از اينکه آسمون خيالي بعضي ها ،‌بياد پايين و به کوچيکتر از خودش هم يه نگاهي بندازه! نترسيد از اينکه حرف رو صاف و ساده بزنه! نترسيد از نوشتن و حرف زدن! نترسيد از اقرار! از اننقاد! نترسيد از عدم تعليق! نترسيد از بچه ها! از بچه بازي هايي که خيلي از بزرگترها باهاش حال نمي کنن! نترسيد از...!

 

اوووه! عجب گرمايي داره! عجب آتيشي!!!!!

 

+ در تاريخ شنبه 5 اسفند1385 و ساعت1:54 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

 
هو الله
 

 گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

 
باز هم 10 روز محرم. باز هم 10 روز هيئت. 10 روز گريه. 10 روز سياه پوشي. 10 روز سينه زني و لطمه زني! 10 روز زير علم رفتن و زنجير زدن! 10 روز ژل نزدن و خط ريش نذاشتن! 10 روز بچه پررو بازي در نياوردن! 10 روز تا ساعت 2 نصفه شب هيئت رفتن! 10 روز حاج محمود و حاج منصور و حاج عبدالرضا...! 10 روز عشق! 10 روز حال!

 

نمي گم بَده ها ! اما توي این 10 روز شده 10 تا نکته بیشتر در مورد نهضت آقا بدونيم؟ شده 10 تا قول به خدا بريم؟ 10 تا گناه رو ترک کنیم؟ چرا 10 تا؟ يه دونه! يه دونه گناه رو ترک کنيم!؟ يه کتاب در مورد فلسفه ي علم و کتل و زنجيرزني و سينه زني بخونيم؟ به يه دونه از موعظه هاي سخنراناي هيئت عمل کنيم؟ به خاطر ابي عبدالله از يه گناه براي هميشه بگذريم؟ يه قدم به طرف خدا بريم؟ يه کار واسه ي خود امام حسين انجام بديم ؟ يه کار واسه ي خود ماه بني هاشم....!؟

مي دونم که خودم خيلي از اين کارا رو انجام نمي دم ... اصلا همه ي اينارو براي خودم نوشتم...!

باز هم 10 روز محرم! 10 روز حال! 10 روز عشق!

***

نکته ها:

 

نکته 1: از اينکه مدتي اين up date  کردن تاخير شد معذرت مي خوام! وقتي امتحانات و اردوي دوره اي و ويروس گرفتن کامپيوتر و هفته ي شهدا با هم همراه شه ، همينه ديگه!

 

نکته 2: از دوستاني که نظرات محترمشون در مطلب پايين پاک شد معذرت مي خوام؛ ولي قرار بود فقط او بخواند، پس چرا بقيه نظر گذاشتن؟ ... همينه ديگه. وقتي به warning مطلب توجه نکنيد و بخونيدش و بعد گمراه بشين؛‌ مي يا يقه ي منو مي گيرن..!!!

 

نکته 3 : نظر به نظرات دوستان عزيزي که به درج برخي از مطالب در وبلاگ معترضند و حقير را تهديد به هک وبلاگ و شکايت و ... نموده اند؛ عارضيم که با توجه به سخنان بزرگان در مذمّت خود سانسوري و مدح چند صدايي و آزادي و بيان اعتقادات بدون خوف و ترس و گرخيدگي و معطوف به اين نکته که مطالب مرقوم در اين وبلاگ ؛ تنها يادداشت هاي روزانه ي اين جانب است که گاه در قالب طنز و پراکنده گويي بيان مي شود.

ضمن تشکر از انتقادات و نظرات صريح و معقول، متقاضي است از نقد مغرضانه و دور از ادب پرهيز شود تا در فضاي سالم و صميمانه به گفتگو نشسته و به نتايج مطلوبي دست بيابيم. مي باشد! است! نقطه سر خط! ( خودمونيم! چقدر ادبي شد!!!)

 

نکته آخر هم اينکه ايشالا سفرنامه ي کرمان و به زودي روي وبلاگ مي ذارم ؛ ولي محرّم نامه ها بمونه براي خودش...!

 

 

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

 

+ در تاريخ شنبه 7 بهمن1385 و ساعت5:21 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |


4/10/85

دعا داره خونده مي شه: ((الهي هذه صلاتي صَلَّيْتُها ....))

دستامو بلند مي كنم تا دعا كنم ... به دستهاي بغليم نگاه مي كنم ... بغليش ... اونوري ... اون ته ... كوچيكتر كه بوديم، مداح كه مي گفت: (اين تيكه رو با سوز و گداز مداح ها بخوونين) دستها رو بالا بيارين ... حاجتاتونو بخواين...ظهور آقامون ... شفاي مريضامون ...

دست ها رو بالا مي آورديم و دعا مي كرديم: خدايا! بابام واسم دوچرخه بخره! ... سرماخوردگي داداشم خوب بشه ... منم قول ميدم پسر خوبي باشم ...

 

همه، دستها رو توي هم حلقه كرده بودن يا اينكه با حلقه هاي توي دستاشون بازي مي كردن ... احساس خجالت مي كردم ... نمي دونم از چي ... شايد اگه دستامو بالا بيارم ريا بشه ... شايد از بغلدستيم خجالت مي كشم ... شايد از خدا خجالت مي كشم ... شايد از خودم ... دستامو بلند مي كنم:

فلا تؤاخِذْني وَ تَفَضَّلْ عَلَّيَّ بالْقَبول و الغفران

برحمتك يا اَرْحَمَ الرّاحمين

+ در تاريخ دوشنبه 4 دی1385 و ساعت8:48 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

۱۹/۹/۸۵

هو العلّام

بابا عصبانيم! خسته شدم! چي كار كنم؟! مي خوام بچه بمونم!!!

نمي خوام بزرگ شم! اينجوري همه رو دوست دارم و همه هم دوست دارند! اينجوري به هيشكي دل نمي بندم و هيشكي هم به من دل نمي بنده! اينجوري صدافت دارم... معرفت دارم ... ايمان دارم ... دوست دارم ... كار دارم! بعداً زنگ بزن!

اينجوري همه ي مسائل 2، 2 تا 4 تا حل مي شه! اينجوري مغالطه نمي كنم! اينجوري حرف زشت نمي زنم! اينجوري هر چه قدر هم درس بخونم و حمّالي كنم با يه شوكولات راضي مي شم!

اينجوري كسي به اشتباهام گير نمي ده! كسي دلش واسه ي كوچيكي هام تنگ نمي شه! كسي خاطرات بچه گي مو مرور نمي كنه! كسي نمي گه با پسر زهره حرف نزن! كسي نمي گه روابط ميان دوره اي نداشته باش! كسي نمي گه روابط ميان دوره اي نداشته باش! كسي نمي گه شازده كوچولو نخون! كسي نمي گه حرف نزن! كسي نمي گه خدا كجاست؟ كسي نمي گه عشق چيه؟ كسي نمي گه چرا؟

اينجوري راحت تر خر مي شم! اينجوري حرف هاي همه رو باور مي كنم! اينجوري مفهوم قشنگي رو مي فهمم! مفهوم لطافت رو ... خوبي رو ... خدا رو !

 اينجوري معني فحش ها رو متوجه نمي شم .... فلان فلان شده رو نمي فهمم ! عدد رقم رو نمي فهمم! عشق رو نمي فهمم! دوست داشتن رو نمي فهمم! شايد هم مي فهمم! اما مطمئنم كه تو منو نمي فهمي؟!!!!!!!!!

+ در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت8:41 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

۱۶/۹/۸۵

يا عِمَادَ مَن لا عِمَادَ لَهُ

يا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَهُ

يا ذُخرَ مَن لا ذُخرَ لَهُ

يا حِرزَ مَن لا حِرزَ لَهُ

يا غِياثَ مَن لا غِياثَ لَهُ

يا فَخرَ مَن لا فَخرَ لَهُ

يا عِزَّ مَن لا عِزَّ لَهُ

يا مُعِينَ مَن لا مُعِينَ لَهُ

يا اَنيسَ مَن لا اَنيسَ لَهُ

يا اَمانَ مَن لا اَمانَ لَهُ

سُبحانَكَ يا لااله الا انتَ اَلغَوث اَلغَوث خَلِّصنا مِنَ النّار يا رَبِّ

+ در تاريخ سه شنبه 28 آذر1385 و ساعت8:30 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

13/9/85

هوالجميل

اوايل بهم مي گفتن مال بلوغ و نوجواني و .. است. هرروز كه مي گذشت به شدتش افزوده مي شد و از رفيق مِفيق هام يكي يكي كم مي شد. تعجب مي كردم چرا همونايي كه تا ديروز از بغلم رد مي شدند صداي جووووون و عزيزم و جيگرمشون قطع نميشد ؛ حالا بي تفاوت از كنارم رد مي شن. همونايي كه تا بهم مي رسيدن باهام حسابي گرم مي گرفتن و از روي محبت يا (يا... يا ... يا...) دستي به سر و صورتم مي كشيدن و نازَم مي كردن؛ همونايي كه – تعدادشون به 30-35 نفر نمي رسيد – گاهي وقتها و غير منتظره منو مي بوسيدند و يا ابراز عشق مي كردند حالا كاري به كارم ندارند و روز به روز فاصله شون با من بيشتر مي شه ... نگو كه همش تقصير اون بود.

 

سوم راهنمايي بودم ... خيلي از دوست هاي قديمي ديگه كاري به كارم نداشتند و به جاش چند تا دوست جديد – 5،6 نفر – پيدا كرده بودم كه از همه شون نزديكتر اون بود. رفيقاي جديدم ديگه با صداي جوووون و جيگر و عزيز صِدام نمي كردن... اين رفيقا ديگه ابراز عشق (رك: سلسله مسلسل) نمي كردن ... ديگه ناز م نمي كردن ... ديگه ...

اما به جاش توي اونا كسي بود كه به من ابراز دوستي كنه... كساني بودن كه از همه رنگ نبودند؛ يه رنگ بودن. آدمايي كه معرفت رو مي فهميدند و صداقت رو متوجه مي شوند و تفاوت ظاهر و باطن رو درك مي كردند؛ آدمايي كه ....

گذشت و به تعداد همونا ي بي تفاوت افزوده شد و تعداد رفيقاي جديدم كمترو كمتر ... تا اينكه فهميدم خيلي از مشكلات به خاطر اونه!

***

چند ماهي از رفتنم به دكتر پوست مي گذره و جوشهام خيلي بهتر شده... حالا دوباره صداهاي آشنايي به گوشم مي رسه شبيه: جَوون؟ جُوون؟ جوش؟ جيرجيرك؟ جيگر؟ جيمبوجت؟ جي-جي بوفون؟ نمي دونم ... يه چيزي تو اين مايه هاست.

حالا دوباره هر از گاهي دست هاي ((محبّت)) بر سر و صورتم نواخته مي شه! حالا دوباره داره به تعداد هموناي چند سال پيش اضافه مي شه! هموناي تكراري! از رفيقاي جديد قديمي يك نفر بيشترونم.مده و تعداد اون هاي روي صورتم كمتر و كمتر مي شه و البته ردّپاش و روي صورتم گذاشته! اوني كه خيلي دوستش دارم چون خيلي چيزا رو بهم ياد داد! معرفت رو! احساس رو! دوست داشتن الكي رو! عشق واقعي رو! ماه بودن ماه رو! خداييِ خدا رو!

بي معرفت! مي خواي تنهام بذاري!؟

 

+ در تاريخ دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت9:0 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

هو العشق

 

به صحرا شدم عشق باريده بود ... از صداي سخن عشق نديدم خوشتر ... عشق آمدني بوَد نه آموختني ... عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد ... و عشق صداي فاصله هاست ... دلا در عاشقي ثابت قدم باش ... عاشق منم كه يار بحالم نظر نكرد ... يه عاشق،بي قايق ... عشقت رسد به فرياد ... عشق هايي كز پي رنگي بوَد ... عاشقي شيوه ي رندان بلا كش باشد ... از اول قرار نبود كه كس بسوزد به آتش عشق ...

و عشق حكايتي است بي عين ... بي شين ... بي قاف ... بي نقطه!

***

اي بي خبر از سوخته و سوختني!

اوايل راهنمايي بود. جو گرفته بودم و با حرارت در مورد عشق براي زفقا صحبت مي كردم كه :

((اصلا عشق مجازي وجود نداره و فقط عشق حقيقيه كه اهميت و ارزش داره.))

مي گفتم: كلمه ي ﻋ ... ﺸ ... ق خيلي مقدسه.

مي گفتم: نبايد اين موضوع رو با رفاقت هاي مسخره اي كه فقط و فقط وفقط يا به خاطر پوله يا به خاطر قيافه س يا به خاطر (...) اس  قاطي كرد!

مي گفتم: اين رفاقتا (چه مذكر-مذكر، چه مؤنث-مذكر چه ...) اسمش دوست داشتنه (like).

مي گقتم: عشق (love) از دوست داشتن (like) برتر است.  ؛)

مي گفتم: .... مي گفتم .....َاه ... همش كه من مي گفتم !

... و اگه كسي هم مي گفت: ((من عاشق فلان دختر يا فلان پسر شدم )) بهش مي توپيدم كه بايد بگي دوستش دارم! نه ((عاشقش شدم))... چون عشق يعني:... يعني:... (بي خيال) ...

...چون عاشق يعني كسي كه همه چيزشو واسه معشوقش مي ذاره... همه چيزشو از چشم هاي اون مي بينه. از صبح تاشب به ياد اونه و كارهاشو به ياد اون انجام مي ده ... اصلا خودشو به حساب نمي ياره و فقط معشوق رو مي بينه ... آخرش هم رفيقام طوري نگام مي كردند، يعني كه:

اي ي ي كه تو گفته يعني چه..؟!

***

در عشق چه لفظ هاست اندوختني!

... سوم راهنمايي بود ... جو گرفته بود و الكي الكي (...!) ي يه پسر كوچولوي ديگه شدم... اصلا عاشق شدم!!!!!

آخه ديدم كه خيلي وقته كلمه ي عشق آلوده ي ماها شده و ديگه عشق رندان بلا كش و مستان دردي كش سعدي و حافظ خدابيامرز جاشو به همون دوست داشتنِ بچه گونه اي داده كه اگه من توي همين بچه گي تجربه كردم ... خيلي ها داران توي سن 20-25 سالگي و بالاتر بهش مي پدازن و خودشون رو هم تهِ عاشق به حساب مي يارن...

خلاصه ... اون رابطه هم به كام ما ناكام شد و توي اين سالها كه گذشت تجربه ي رفاقت ها و دوستي هاي ديگه اي هم پيدا كردم كه البته هيچكدوم تبديل به اون عشق بچه گونه نشد. البته در اين دوره فكر مي كردم كه مي تونم براي خودم يه رفيق ايده آل پيدا كنم كه منو فقط و فقط براي خودم بخواد نه بخاطر قيافه و پول و درس و (...) و...

دنبال خيلي ها رفتم كه نقاط مشتركي با هم داشتيم و تا 2 زار تحويلم مي گرقتند، فكر مي كردم كه اين همون رفيقيه كه قراره با هم به اهدافمون برسيم و دنيا هم گل و گلستون مي شه و هوا هم چقدر خوبه و...!!!

اما...!

***

عشق آمدني بوَد نه آموختني!

دوم دبيرستان بود... جو نگرفته بود! ديگه ياد گرفته بودم كه انگيزه ي رفاقتم با هركس رو مشخص كنم ... يعني از خودم بپرسم:چرا؟ چرا از فلاني خوشت اومده؟

پولش؟ اخلاقش؟ دينش؟ قيافه اش؟ فوق برنامه؟ گروه شهدا؟ شهوت؟ كمبود محبت؟ خدا؟ حرف زدنش؟ ناز و اداش؟ (...)ش؟ چيش؟...

 

بعد از اين بود كه ارزش خيلي از رفقتهام رو درك كردم و رفتم دنبال كسي كه منو فقط براي خدا دوست داشته باشه!

*

ساعت 7 و خورده اي – خوسف – مدرسه ي شهيد مصطفي خميني – اردوي جهادي

خدا... خدا جونم تو چه قدر مهربوني .... يكي دو ساعت بيشتذ نمونده تا يا مقلّب الفلوب و يا محوّل الاحوال بخونيم و تو قبل از همه ي اينها ما رو حوّل حالنا كردي ... البته نمي دون به احسن الحال يا نه ! اما به هر حال : خدا جونم ...دَمِت آلبالو!

نمي خواستي كه اين سال جديد رو هم به جاي دويدن دنبال محبت تو، پي دوستي كس ديگه اي بر‌‌‌‌م... كاري كردي كه ديگه معلم راهنمامون بهم نگه :كمبود محبت داري!

مي خواستي بهم بگي كه هيچ كس توي اين دنيا پيدا نمي شه كه تو فقط و فقط رو واسه ي خودت بخواد چه برسه واسه ي منِ خدا!

و همه ي اينها رو با يه دعواي كوچيك با يه كوير، اونهم سرِ يه موضوع خيلي كوچيك (باخت تيم فوتبالمون توي جام جهاني جهادي) بهم فهموندي ...

توي همين 1-2 ساعت فهميدم كه ((دوستت دارم)) بزرگترين دروغ دنياست و دوستي هاي ما بعضي وقتها فقط ذلّت و ضلالته

فهميدم كه گاهي وقتها مشمول اين حديث از امام علي ميشيم كه:

((مَن لَم تَكُنْ مَودّتُهُ في اللهِ فاحْذُرْهُ، فَاِنّ مودّتَهُ لئيمةٌ و صحبتَهُ مَشئومة))

فهميدم كه دوست داشتن برتر از عشق است (دكتر شريعتي)! فهميدم كه عشق آلوده شده ... فهميدم كه خيلي كوچولوام .... فهميدم كه دوستت دارم!

فهميدم كه حتي بهترين رفيقا هم منو فقط براي چند ساعت از شبانه روزشون مي خوان و وانهم يا موقعيه كه Depress اند يا رمانتيك بازيشون گل كرده يا جبهه و جنگ خونشون كم شده يا دنبال كسي مي گردند كه باهاش بحث راه بندازن و وقتشون رو بگذرونند.

و فهميدم براي خيلي از رفيقام با سنگ تفاوتي ندارم.... فهميدم كه ... اَاَاَآَآَآَآَآَآ  چقدر من فهميدم!

فهميدم كه مي شه طبيعت رو دوست داشت...آدمها رو دوست داشت.... حتي اونايي‌ كه دوره ي پايين تر از تو اند... حتي اونايي كه 20 سال از تو بزرگترند.... حتي اونايي كه زير خروار ها‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خاكن ... حتي اونايي كه هنوز هويتشون معلوم نشده و روي قبرشون نوشته شهيد گمنام – فرزند روح الله

و فهميدم كه ميشه عشق ورزيد ..... و عشق از دوست داشتن برتر است! و مي شه به ماه عشق ورزيد... مي شه به قمر بني هاشم عشق ورزيد. مي شه به حسين بن علي عشق ورزيد. مي شه به امام غايب از نظر هم عشق ورزيد و فهميدم كه حتي ميشه تو رو دوست داشت و دوست داشتن از عشق برتر است! و ميشه به تو عشق ورزيد و عشق از دوست داشتن برتر است!

و اين سلسله مسلسل است!

 

 

+ در تاريخ جمعه 17 آذر1385 و ساعت10:1 قبل از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

سلام

با اجازه ي همه ي دوستان و صاحبان حق

خدا مكه، مدينه  رو روزيمون كرده....

هركي از ما خوبي ديده اشتباه شده ... بدي هم ديده حقش بوده...!

خلاصه اگه خواستيد التماس كنيد دعاتون كنم.

ببخشيد... منظورم اينه كه حلالم كنيد.

+ در تاريخ جمعه 3 شهریور1385 و ساعت12:38 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |

شنیدیم که دنیا دو روز بیشتر نیست . . .

اگه دنیا دو روز باشه، مطمئنا یک روزش دیروز بوده و گذشته

فقط مونده یک روزش که همین امروزه

به فردا نمی شه امید داشت . . .

پس امروز باید نوشت،

باید گفت،

باید ماند

و باید زندگی کرد

 

به نقل از « راز نهفته»

+ در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت12:1 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |