|
|
|
|
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های شاد مدرسه . . . . این شعر امسال برایم معنی دیگری دارد. ماه مدرسه امسال برایم بوی دیگری دارد! بوی پیام بری... بسم الله تخم مرغ رنگی، شعر، مقاله، نوار رنگی، پست وبلاگ، کاردستی، دسته گل، کارت تبریک، خود شیرینی، پیامبری پاره وقت، چوپانی، شهید مطهری، بخشیدن منفی ها، خنده از ته دل، برق چشم ها، معلمی، شمع، سوخت وساز، عاشقی، نگاه تکلیفی، حسرت بچگی،اردی بهشت، بهشت، روز بهشتی اردی بهشت، روز معلم...
روز معلم امسال بهانه ای بود برای این که بیشتر به این فکر کنم "معلم" شدن چه فرقی میکند با "استاد فلانی" شدن... چه فرقی می کند با ارتباط با دانش آموز، با دوستی با دانش آموز، با وقت گذرانی و کار کردن در مدرسه... آیا به صرف رد شدن از در جادویی "اتاق معلمان" می شود معلم شد. یا همین که چهارتا دانش آموز "استاد فلانی" صدایم کنند پس شایسته ی تبریک روز بهشتی اردی بهشتم. خیلی حرف ها دارم که بماند برای بعد...
یک تشکر وبلاگی از همه ی معلم هایم که یواش یواش اسم و قیافه شان از یادم می رود. و یک تشکر وبلاگی اختصاصی از معلم های خاصم... تشکر می کنم از معلمی که با زبان کودکانه یادم داد که سعه ی صدر داشته باشم. که انتقاد پذیر باشم. معلمی که دستم را گرفت بار اول مرا روی سن تئاتر برد و حالا اینقدر بی معرفت شده ام که جز چهره ی مهربانش چیزی از او به خاطر ندارم. ممنونم از معلم هایی که هیچ گاه معلم نبودند! معلم هایی که حتی یک لحظه هم کلاس درس رسمی با هم نداشتیم اما زندگی را و شاید معلمی را به من آموختند. معلم هایی که حاجی هایی بودند برای سید کوچکشان. معلم هایی که از بالا هوایم را داشتند. مثل امین راز نهفته، مثل حاجی ول ، مثل ص... دست مدیرانی را می بوسم که در حقم "معلمی" کردند و اجازه دادند اینقدر در گرمای خامی نوجوانی ، جوانی کنم تا بلکه چیزی یاد بگیرم و بزرگ شوم. مثل دکتر رهبر، مثل آقا فرید! و شرمنده ی معلمی هستم که اگرچه با هم اختلاف داشتیم اما هرگز نباید می رنجااندمش ... امیدوارم مرا ببخشد... آقای سلامت! با شما هستم...
م ع ل م ؛ معرفت، عداالت، لطافت، مروت و خیلی چیزهای دیگر! آرزو دارم یک روز معلم شوم... عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری کی می توان نگفتن کی می توان صبوری کی می توان نرفتن گیرم پری نمانده گیرم که سوختیم و بال و پری نمانده با دوست عشق زیباست با یار بی قراری از دوست درد ماند و از یار یادگاری هو المالک وقتی تصمیم گرفتم بیام رشته انسانی، خیلی ها ناراحت شدن و سعی کردن جلومو بگیرن. --- وقتی آمدم انسانی بعضی ها می کردن من یک روشن فکرم. بعضی ها خیلی تحویلم گرفتن و خیلی ها ناراحت شدن. بعضی ها به چشم یک استعداد از دست رفته بهم نگاه می کردن. بعضی ها هم به چشم یک خنگ! حتی بعضی دوستام هر وقت منو می دیدن بهم فحش می دادن... که تا الان هم می دن ... --- وفتی می خواستم از مفید 3 بیام فرهنگ خیلی ها ناراحت شدن. بعضی هام خوش حال. ............... --- وقتی پیش دانش گاهی شروع شد و بحث انتخاب رشته دانشگاه آزاد پیش اومد؛ گفتن: هر چی دوست دارید. علاقه مهمه. گفتم: من جامعه شناسی رو دوست دارم. خیلی ها چیزی نگفتند. بعضی هام تایید کردند و گفتن: هر چی علاقه داری. اما وقتی گفتم حقوق دوست ندارم، اصلا باورم نمی شد که خیلی ها از این حرفم ناراحت بشن و فکر کنن که من بهشون ناسزا گفتم! --- وقتی کنکور دادم یواش یواش تلفن ها شروع شد: آقای وکیل سلام! آقا حسین! می خوای بری حقوق دیگه؟ ایشالا حقوق شریف دیگه؟(!!!) حسین آقا هر چی علاقه داری همون خوبه. اما حیف شماست که حقوق نخونی! فکرشو می کردم که خیلی ها این حرف ها رو بزنن اما ... --- وقتی نتایجو زدن دیگه گوشیم پشت سر هم زنگ می خورد. خیلی ها زنگ زدنو خیلی ها گفتن: با این رتبه ای که آوردی حیفه نری حقوق! حتما برو حقوق... خیلی از همونهایی که تا دیروز می گفتن: علاقه مهمه. باورم نمی شد. اما هنوز امید داشتم که باز خانواده ام و بعضی دوستام و معلم هام هستن و پشتم وایسادن. تا این که ... --- سر سفره ی شام بودیم که بحث شروع شد: این بچه هنوز نفهمیده زندگی چه قدر خرج داره! آخه مگه توی جامعه شناسی هم پول پیدا می شه! --- تا آخر حرفو گرفتم... می دونستم که آخر این حرف یعنی: "حقوق" و این آخر حرف این قدر سنگین بود که شامم نیمه کاره موند! باورم نمی شد... --- فکر کنم چند روز دیگه "در کمال ناباوری" بنویسم: باورم نمی شه! انتخاب اول: حقوق روزانه ، تهران انتخاب دوم: حقوق روزانه، بهشتی انتخاب سوم: ....
هو المعلم
پدر برایم توضیح می داد که اگر بخواهی از روی هم چنین پلی رد شوی نباید زیر پا و یا حتی جلوی پایت را نگاه کنی. چون می ترسی و سرگیجه می گیری و بعد تعادلت را از دست می دهی و بعد ... تالاپ!!! می گفت باید آرام آرام قدم برداری. باید نگاهت به ته پل باشد. به آخر راه... من تا همین جایش خیلی شانس آورده ام! همیشه کله ام را انداخته ام پایین و با آخرین سرعت شروع به دویدن روی این پل خطرناک کرده ام. و اگر نبودند دستانی که زیر بغلم را بگیرند و نگهم دارند تا با سر به ته دره سقوط آزاد نکنم... اگر نبودند کسانی که گاهی بزنند پس کله ام و بگویند: ((هی بچه! آن ته را نگاه کن! نه نوک دماغت را!)) ... و اگر نبودند بزرگترهایی که گاهی حتی کولم کنند و مرا روی پل جلو ببرند... الان در بهترین حالت در میان آسمان و زمین معلق بودم!... اگر نبودند معلم ها یی که یاد دادند چگونه باید بود ... باید دید... و باید زندگی کرد ... روز و هفته تان مبارک! یا هو
فکر نمی کردم یه اردوی درسی ذره ای شبیه اردوی جهادی باشه، اما بود!
باز هم عکس دسته جمعی
دست همتون درد نکنه! خیلی زحمت کشیدید. بیایید براش دعا کنیم تا هر چه زودتر خوب بشه و برگرده پیشمون ... آتشفشانی تازه در راه است آیا کوه آماده ی عاشق شدن شد؟ شد! مبارک باد
نامه ای از بهشت فرستنده: شهدای دبیرستان مفید گیرنده: تمامی ساکنان فعلی دبیرستان مفید بچه ها سلام. یادتان هست روز اول هفته آمدیم. حالا می خواهیم برویم. به جای سلام باید بگوییم خداحافظ....
اگر خواستید روی ادامه مطلب کلیک کنید هو الحکیم
جامعه شناسی رو هم مثل بقیه ی امتحانا نیم ساعته دادم و اومدم بیرون. نمی خواستم برم مدرسه، اما... یکی از دومی ها گفت: "الان دیپلم گرفتیا!"... اِ ... راست میگه جونِ تو...! اینهم نتیجه ی 11 سال درس و مدرسه! هرچی گشتم احساس خاصی پیدا کنم، نبود! نگرد، نیست! * امروز... امروز ،همون روزه پسر! همون روزی که از سال اول منتظرش بودی. مگه یادت نیست می گفتی: "خیلی دوست دارم روز آخر سال سوم رو ببینم. من از اون خداحافظی می کنم... تو ازاون خداحافظی میکنی ... اما من و تو چه جوری میتونیم از هم خداحافظی کنیم...؟!" حالا دیدی چه جوری؟! همین جوری! For liar eyes, that never lies… For broken heart, that hurt… For forgotten birds… For missed loves… For yesterday… For past… ... * 3 هفته پیش رفته بودم راهنمایی 1 ، دیوارها رو رنگ زده بودند. آدم یاد بیمارستان می افتاد! امروز رفتم درسه، کارنامه امتحان ورودی پیش رو بگیرم. روی آثار باستانی بچه ها رنگ زده بودند. رنگ سبز بیمارستانی! آدم یاد بیمارستان می افتاد. * امروز رفتم فرهنگ، برای امتحان ورودی. از خارج مدرسه 10 نفر رو قبول میکنند. اگه خدا بخواد قبول میشم!. * امروز رفتم برای مصاحبه. اول باید به 20 تا سوال جواب کتبی می دادم: به چه فیلمها یی علاقه دارید؟ چه مجلاتی می خوانید؟ بین والدینتان کدام را بیشتر دوست دارید؟ ادبیات معاصر چیست؟ 3 اآرزوی بزرگ شما به ترتیب اهمیت چیست؟ به نظر شما باید چی مینوشتم؟! آخر کار هم باید یه شعر یادگاری می نوشتم: هان، بکوب ! اما به آن عاشق ترین عاشق بگو: زنده ای؛ ای زنده تر از زندگی در یادها. سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان کیسه میدوزند با نام شما ، شیادها علیرضا قزوه بعد رفتم برای مصاحبه ی شفاهی. خیلی حال داد! جای مصاحبه شروع کردم به گپ زدن. آخه معلم راهنماشون اهل حال بود! "سخت گمنامید..." * امروز زنگ زدنو گفتند. مصاحبه قبولید. با spyware های کامپیوتر هم صلح کردم! چه خبر از اینترنت؟! * امروز ثبت نام کردم. دلم برای همه چیز تنگ میشه ... افتادم به جون windows ! عصر دارم میرم سفر... * امروز... امروز که نه؛ چند وقتیه که این شعر افتاده تو سرم و داره هوار میکِشه: این قافله ی عمر عجب می گذرد. دریاب دمی که با طرب می گذرد. ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب می گذرد...
هو العلیم
خیلی وقته که هرسال همین موقعها ... بی خیال مقدمه! معلومه میخوام چی بگم! میخوام مثل هر سال بگم: معلمای عزیزم روزتون مبارک! اما امسال یه ذره ... یه ذره بیشتر از یه ذره فرق میکنه. امسال بدترین، خشکترین، سردترین و بی روح ترین هفته ی معلم رو تجربه کردم . چرا؟! از اول سال 4- 5 تا معلم یا عوض شده بودن و یا قعر کرده بودن اما در آستانه ی مبارک هفته ی مبارکتر معلم 8 – 9 تا معلم یا عوض شدن.... یا قعر کردن ... یا دعواشون شد ... یا ... هر سال یا خود مدرسه یا خود بچه ها پایه بودن و بالاخره برای هفته ی معلم و معلمهای قدیم و جدید کاری میکردیم... اما امسال نه مدرسه نه بچه ها ونه خود من ... البته نه اینکه کاری نکنیم! اوی این یه هفته زیرآب 2 تا معلم رو زدیم! 3 تا معلم هم باهامون قعر کردن و ... خلاصه خیلی بیکار نبودیم!!!... بگذریم. فردا به جرم قصد اخلال در نظام اسلامی مدرسه بازداشتمون می کنن!... و اما اصل قضیه...: میدونم امسال از همه ی سال ها حواس پرت تر و فراموشکارتر و قدر نشناس تر شدم. اما هنوز همتونو دوست دارم ... هنوز هم مدیونتونم و هنوز هم میگم روزتون مبارک! با شمام: خانم ها: سقاپور حسینی شیرازی و آقایان: مزارع نورایی "مجتبی بختیاری" حیدری فروز میرقاسمی کنی افصح امیرمنصور بابایی شکوهی حامد شهریاری محمد امین احمدزاده فرخی آزمندیان طریقت صمد غفاری حامد تاملی دکتر رهبر موسوی سلحشور کاهانی دیباجی موسوی متقی ناطقی قاضی قنبری نعیمی امیر رهبر هاشمی طاهر بابایی احمدی حاج مهدی ابوفاضلی زیانی عظیمی حسینی میرجانی شکوهی ناظم نیا سرزعیم رضا پور اسدی قاسمیان مختاری محسن باقرپور آذر تربتی فرد مومنی سید عدنان موسوی و خیلی های دیگه که به خاطر همون قدر نشناسی و فراموشی اسمشون اینجا نیست و عده ی قلیلی هم به دلایل خاص دیگه ای!!! و فکرمیکنم آوردن اسم این عزیزان در وبلاگ و یه تشکر خشک و خالی کوچکترین کاریه که میتونم انجام بدم ... اما توی این هفته بعضیها هم مستحق یه تشکر ویژه اند: 1. خدا که اولین معلم انسانه 2. پامبر اکرم و ائمه که معلم زندگین 3. بعضی از رفیق رفقا یا به طور کلی : حجّاج عزیز!!! 4. سرایدار مریض مدرسه که درس صبر و متانتو به من داد. 5. خیلی از کسایی که حتی با یه کامنت به آدم کلی چیز یاد میدن... 6. همه ی معلم هایی که توی این چند رزو از مدرسه قعر کردن... و "دنیا" که خیلی چیزا رو به آدم میفهمونه... خیلی چیزارو... بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش هو الجبار
شايد بي مورد باشه، اما به خاطر بعضي از مشکلات بايد توضيح بدم! اولين باري که وبلاگ زدم سوم راهنمايي بود ... توي پرشين بلاگ و دقيقا به همين اسپل: ghoghnooss23 اسپل عجيب ققنوس برمي گرده به اولين وبلاگي که ديدم و معلم راهنماي سال دوممون – حفظه الله – بهم معرفي کرده بود و طرز نوشتنش هم دقيقا همينجوري بود: ققنوس با دوتا O و دو تا S ! در مورد فلسفه ي خود ((ققنوس)) هم خودتون مطالعه کنيد بهتره! و اما 23 !... اولش يه اسم مستعار بود. اسم مستعار کسي که بردن اسمش توي دوره ي ما جرم بود! و فکر کنم همين الانم جرم باشه! چون اگر همين الان هم بعضي از پست ها رو نگاه کنين، اسم اين آقا پسر به شکلهاي مختلفي اومده. مثل: " سعيد، سعيد ب... ، 23 ، sb ، SBJ و ... " بگذريم! شايد 23 به نوعي همون پسر زهره ي امسال بود! به قولي جذاب، خوشگل و ... اما ((من)) همين منِ الان نبود! منِ اون موقع به نوعي بچه مذهبي و يقه بسته اي بود که کاملا ايده آل فکر مي کرد و آرزوش اين بود که اول مفيد و بعد کلّ جهان رو درست کنه(!) و هرچي بهش مي گفتند: ((يا ايها الذين أمنوا! عليکم انفسکم)) تو کتش نمي رفت. اين ((من)) ،براي نجات 23 از هر راهي که ممکن بود تلاش کرد تا 23 به راه درست و مسير رستگاري و هدايت و ارشاد نمايد!!!! اما امان از کسي که براي نجات کسي که داره توي دره مي افته،دست خودشو بي هوا دراز کنه تا اونو بگيره،بدون اينکه دست خودشو به درختي، سنگي، يا چيز محکمي بند کرده باشه و اون موقع است که پاي ناجي هم سُر مي خوره و سقوط !!! و 23 تلنگري شد به من که: 1- Don't feel in love anybody, so you'll fall down! 2- Don’t think ideally, but think really! 3- If you want to help a person out of the valley,first try to fix your hand on a tree and then try it! 4- God takes care everybody… everybody!... beautiful girls, pretty boys, poor dirty children, rich persons, clean or dirty, small or big, English or Iranian…Everybody!!! 5- The sun shines everywhere because it shines itself! But flashlight just can bighten the way that ahead of it, and even that one happens with battery! If you want to shine the way, try to bright yourself!! 6- ((یا ایها الذین امنوا انفسکم!)) &…. خلاصه ... 23 نمادیه که موارد بالا و خیلی چیزای دیگه رو بهم یادآوری می کنه و باعث میشه که با درس گرفتن از گذشته، راه درستتری رو انتخاب کنم و یه ذره هم حواسم به خودم باشه. 23 باعث شد که خیلی نگران نتیجه ی کارم نباشم؛ بلکه اول هدفم رو درست انتخاب کنم و بعد به بهترین وجه وظیفه ام رو انجام بدم و همیشه یادم باشه که خدایی هست که همین نزدیکیست و هوامونو داره! و اینکه: "القلبُ حرمُ الله، فلا تُسکِنْ حرمَ اللهِ الّا الله" *** بوی سوختن می یاد! شما هم حس می کنید!
29/10/85 روزگار غریبی است، نازنین! با اتوبوس ولوو راه افتادیم، گرمای هوا اذیتمون می کرد. رسیدیم به شهر. اَ ... چقدر نخل! پس کو این همه خونه های درب و داغون شده! اینجا که اصلا خونه ای نیست! زندگی ای نیست! روزگار غریبی ست! جلوتر کانکس ها و کانتینرها و خونه های پیش ساخته و نیم ساخته پیدا شدند! مغازه ها! پمپ بنزین! کافی نت! گیم نت! دفتر ازدواج! بیمارستان! تیمارستان! کرمان خودرو! همونجایی که قرار بود مارو ببرن. عجب زندگی ای! عجب روزگاری! و ارگ... نه ارگ قدیم! ارگ جدید! چلوکباب خوردن توی هتل بین المللی! قایق سواری! آب بازی! دست تکون دادن و چشمک زدن به دخترا! آخی کوچولو!!! عجب روزگاری! و ارگ... و مرگ!... تمام کانکس ها، مغازه ها، پمپ بنزین، کافی نت، گیم نت، بیمارستان و تیمارستان ... همه ی شور زندگی آدمایی که توی شهر دیدیم ... همه ی مراحل تولید Gol و Golf و ورنا ... همه ی زیبایی نخل ها ... همه ی تاریخ بم ... زیر خشت و خاک ارگ مدفون شده بود. تمام عظمت بزرگترین شهر خشتی جهان ... تمام تکاپوی بمی ها برای ساختن شهرشان ... همه ی کیف و کوک های ارگ جدید ... همه ی خنده ها و شادی های بچه ها ... همه ی آمال و امید های نازنین ... نازنین ... همان دخترکی که به همراه پدر و مادرش زیر یک سقف و در عرض 12 ثانیه مقهور قهر زمین شد ... همه و همه زیر خروارها خاک ارگ به خاک سپرده شد! بله! روزگار غریبی ست، نازنین! نازنین! نیستی که ببینی هنوز آواز ایرج بسطامی توی کوچه پس کوچه های مخروبه ی بم می پیچه و به همشهری های ماتم زده ات امید زندگی دوباره می بخشه و اینجوری می شه زندگی آغشته به مرگ رو در شهر تو مشاهده کرد! که اگه توی شهر ما، فقط به زندگیمون سایه انداخته، اینجا میشه پیوستگی و چسبیدگیشو به تک تک نفس هایی که می کشیم ببینیم! بم! شهری که باید دید! باید بود! و باید زندگی کرد! هو الجبّار 28/10/85 خیلی تکراریه، اما واقعیه! مثل خیلی چیزای دیگه! خیلی تکراریه! اما واقعیه! حذف شد....! هو الله
27/10/85 روزگار غریبی است برادر! نگاه خیره ات نا گفته ها فرباد می کند ... نگاهی که ریشه در زمان دارد. نگاه خشکت حکایت می کند از جدایی، از فراق! از غم جدایی! اما نه جدایی عاق و معشوق! جدایی انسان! جدایی انسان از خود! جدایی پیشه ور از بازرگان! جدایی بازرگان از فقیه! فقیه از ثروتمند! ثروتمند از فقیر! فقیر از از انسان! انسان از انسان!
و غافل از اینکه هر کدامتان با آن جامه های برازنده ی قرمز و سیاه مثل هم می شوید! انسان! انسان فانی! انسان مغلوب در برابر دلاک حقیقی! یعنی: مرگ!
و اینچنین است که هر کدام در غرفه ی خود به انتظار دلّاک حقیقی نشسته اید تا بیاید و رهایتان کند از آلودگی دنیا و این را می شود از چشمان حسرت بارت خواند برادر! چشمانی که روزانه به چشمان بی احساس گردشگرانی گره می خورد که برای پاکیزه شدن روحشان از پوچی و روزمرّگی به دنبال غرفه ای مخصوص می گردند. غرفه ی عشّاق! غرفه ی احساس! غرفه ی زندگی و شاید غرفه ی مرگ! روزگار غریبی است برادر! روزگار بی کسی ! روزگار بی احساسی! روزگار انسان گرایی! روزگار تکنولوژی! روزگار قرن 21! روزگار غریبی! و تو همچنان خیره می نگری و با چشمان محزونت فریاد می زنی که:
هو الحبيب قطار... من قطاري ديدم روشنايي مي برد/ من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت/ من قطاري ديدم که سياست مي برد و چه خالي مي رفت/ من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.... قطار! جايي که مي شه توش هفت هشت تا زيارت عاشورا و سينه زني و دست زني و ... برگزار کرد بدون اينکه هيچ هماهنگي خاصي بخواد. بدون اينکه بخواي بعد هر مراسم پذيرايي کني ؛ بدون اينکه بخواي سخنران و روضه خون دعوت کني. فقط 5،6 تا پايه و صداي نخراشيده ! قطار! جايي که بدون هيچ هزينه اي ، هم مراسم احضار روح و جن توش برگزار مي شه! هم انوع کنفرانس ها و همايشهاي سياسي و اجتماعي با حضور هم کوپه اي هاي متخصص در همه ي امور برگزار مي شه! تازه بعدش هم با تخمه و چيپس و آجيل پذيرايي مي شي! هم اينکه اسباب خنده و لوس بازي هم فراهمه و تنها نيازش هم يه آدم بي مزه و لوسه که واست از در و ديوار جوک بسازه و تو هم به بي مزگيش بخندي!- قطار! جايي که همه ي برنامه ها از ساعت 12 شب و بعد خوابيدن معلمها و مسؤولان اردو شروع مي شه! قطار! جايي که همه ي اسباب و وسايل براي انواع شوخي هاي شهرستاني و کارگري و خالي کردن دقّ دلي، سر بچه خرخونها و سوسولهاي دوره فراهمه! قطار! جايي که صداي تلق- تولوقّش سازنده ي انواع هارموني ها و موسيقي هاس! صدايي که خيلي خاطره انگيزه. قطار! که تمام کيفش بيدار بودن شبهاش و جنگولک بازي درآوردن ها شه!!! قطار! جايي که توي کوپه هاي شش نفريش، گاهي 30 نفر هم جا مي شن! قطار! که رستورانش جاييه براي حرفهاي نگفته! ... حرف دل! قطار! جايي که رازها بر ملا مي شه! ... رازهاي دل! قطار! که از پنجره هاش ميشه کوير رو ديد! ماه رو! مهتاب رو! قطار! جايي که صداي ((نمازِ ... نماز)) مسئول واگنش براي هميشه به يادت مي مونه! قطار! که يه عالمه چيز مي شه در موردش نوشت! قطار! که پر از خاطره س. قطار که مونده گاره. هميشه به ياد مي مونه. چه سيمرغ و درجه يکش! چه درجه دو و سه ش! چه فوق العاده اش! چه .... قطار! که مقصد و مبدُﺇِش فرقي نمي کنه. چه کرمان باشه، چه يزد، چه کاشان، چه جنوب، چه مشهد باشه! همش خاطره س. همه ي همش ...! البته قطار داريم تا قطار! قطار زندگي ... قطار رفاقت ... قطار معرفت ... قطار وحشت ... قطار عشق ... قطار ارواح... قطار مرگ! .... قطار شهادت! و قطار! که اين بار به کرمان مي ره و متفاوت با قبل . ... ديگه از 5+1 خبري نيست! از خرس مهربون! از هدايت و رسالت! از تعديل! از فال حافظ! از کوير! از رفاقت هاي کودکانه! از قرارهاي صادقانه! از عشق! از ماه! و قطار! که همچنان با سرعت مي ره و خدا مي دونه تو چه ايستگاهي توقف کنه! ايستگاه رضايت؟!... ايستگاه شقاوت؟!... ايستگاه آتش؟! ....ايستگاه شهادت؟!...... ايستگاه نور؟!... ايست گاه مرگ! 26/10/85 ساعت 1:20 بامداد رستوران قطار 6/10/85 سلام عرض شد! خوبي داداش؟! چه خبر؟ خوش مي گذره؟! يه ذره از خودت بگو. خيلي وقته خبري ازت ندارم! ديگه كمتر با ما مي پري! ديگه خيلي تحويل نمي گيري! ديگه نمي ياي در مورد مدرسه با هم حرف بزنيم. ديگه نمي ياي در مورد هقته شهدا صحبت كنيم! نمي ياي درباره ي اينكه سال ديگه هستيم يا اخراجمون مي كنن حرف بزنيم! در مورد بچه ها، مفيد، عشق، زمين مال من است/ چه اهميت دارد/ گاه اگر مي رويند/ قارچ هاي غربت...! در مورد CD پاورپوينت ، در مورد رسول الله ، در مورد سلمان، راز نهفته، سيد، حاجي، ص، ض، ط، ظ، ع، غ، ف، ق، ك، گ، ل، م، ن، و، ه، ي ..... مي دونم ... مي دونم از من خوشت نمي ياد. مي دونم كه خيلي اذيتت كردم . مي دونم كه دوست نداري روابط ميان دوره اي داشته باشم . مي دونم كه فكر مي كني كمبود محبّت دارم و بچه بازم !... خيلي جلفم ! خيلي بچه م! ... مي دونم كه هيچي برات نداشتم! نداشتم!!؟ ... نداشتيم!؟؟ ... هيچي براي هم نداشتيم ؟؟؟ ... حتما تو مي گي نداشتيم يعني نداشتيم ديگه!؟ ... ولي اگه نداشتيم چرا هر زنگ تفريح 3 دور مدرسه رو مي چرخيديم و حرف مي زديم!؟ اگه نداشتيم چرا ميانگين صحبتمون با تلفن نيم ساعت بود؟! ... چرا به همديگهHyper مي كرديم؟ ... چرا توي عكسها هميشه بغل هميم؟! چرا دستامون گردن همديگه س؟! ... چرا توي كاراي فوق برنامه هميشه اسم من بعد اسم تو و اسم تو بعد اسم من مي يومد؟! ... چرا با هم Redbirds رو زديم؟! ... چرا كار مناسبت ها رو با هم انجام داديم؟ چرا با هم دكلمه مي خونديم ؟... اتل متل يه بابا ... چرا به كارهاي حق پناهي مي خنديديم؟!. چرا براي هم اشك مي ريختيم؟ اشك مي نوشتيم، اشك براي اشك، مشك براي اشك ...چرا هيچ وقت با اولين مترو نمي رفتيم؟ ... چرا با هم در مورد ايستگاه شهيد همت حرف زديم؟... چرا هميشه وقتي با مترو مي رفتي توي ايستگاه مي موندم و بدرقه ات مي كردم ؟... چرا هر وقت ميخواستي بري پيش امين به من مي گفتي؟ چرا با هم مي رفتيم مفيد 1 ؟!... چرا سر زنگ ورزش در مورد (...) باهم حرف زدي؟! ... چرا شب قدر از روي پل بهت تلفن زدم ؟... چرا ماه را دوست داري؟! چرا ماه بود،مهتاب نبود!؟ چرا باهم روبروي ضريح وايساديم؟! ... با هم!!! ... چرا به گنبد كه نگاه مي كرديم... چرا با هم ميرفتيم گيم نت؟ چرا ديگه نرفتيم؟! ... چرا با هم رفتيم قطعه ي 44؟ ... چرا واسه هم كليپ ساختيم؟ چرا از سعيد امين خجالت مي كشيديم؟... چرا دوست داشتم و چرا دوستم دا ... ؟!! ... چرا با هم مي رفتيم پارك ساعي؟ چرا هفته شهداي پارسال مي خواستيم تو مدرسه بخوابيم؟! چرا 1+5 ... همبازي ... شامورتي؟!!! ... چرا توي اردوها پيش هم مي خوابيديم؟ چرا مشهد، يزد، جهادي، جنوب؟!! چرا فال حافظ گرفتيم؟ چرا با هم بيرون كوپه حرف زديم؟ چرا از هم عكس مي گرفتيم؟ چرا دل را به خون نشاند و خدا را نشانه كرد...؟ چرا واسه هم كاغذ رد وبدل مي كرديم؟ چرا مرو اي دوست؟!! چرا به سوي تو؟!! ... چرا به احمدي نژاد راي دادي ؟!!! چرا زنگ تفريح كه تموم مي شد ، من اينور پله ها ... تو اونور پله ها ... آخرش هم با داد و فرياد آقاي قنبري...!!؟ چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است /كبوتر زيباست / و چرا درقفس هيچ كسي كركس نيست...؟؟!
نمي گم بايد جواب بدي ... مي دونم كه براي همش جواب داري! ولي براي اين نوشتم كه دلم برات تنگ شده بود ... براي تو ... براي كوير! ...همونجوري كه دلم براي سلمان تنگ شده بود! ... بماند. راستش غير همه ي اينهايي كه نوشتم، جز خوبي و معرفت و ... چيزي يادم نمي ياد ... يعني اصلا بدي و نامهربوني و از اين چيزميزا يادم نمي مونه ... گرچه مي دونم كه خيلي بهت بي معرفتي و بدي كردم ... اما فقط يه خواهش دارم ... كه با توجه به اينكه فقط تا آخر امسال مزاحمتم و ديگه دردسرت نمي دم ... منو تحمل كني و توي كارهاي باقي مونده ي امسال مثل هفته شهدا به هم كمك كنيم و ... و فقط و فقط منو تحمل كن! ... و اينكه اگه امكان داره ... اگه مي شه ... به خاطر ماه ... ببخش ... ببخش ... ۵/۱۰/۸۵ اخطار 1: به دليل مسائل اخلاقي، دوستان مثبت و پاستوريزه از خواندن مطالب زير خودداري فرمايند! اخطار 2: از دوستان هم مدرسه اي خواهشمند است در صورت مطالعه ي مطالب زير ، در مدرسه هيچگونه عكس العملي كه به نوعي به مطلب زير مرتبط است انجام ندهند! پسر زهره رو يادتونه؟؟! هموني كه اخلاق بچه گونه داشت! هموني كه هر روز آب سيب مي خورد! هموني كه يه جوش روي دماغش داشت! هموني كه موهاي لَخت، چشم هاي سبز، ناخن دراز، واه و واه و واه... هموني كه 270 – 80 - 90 – 100 – آش،ماش بيرون باش .... باز هم دلم سوخت ... گفت: دلم واسش مي سوزه؛ دلم مي خواد به سرنوشت من دچارنشه. گفت: بچه ها همش در مورد اون حرف ميزنن. گفت: شوخي هاي ما داره جدي ميشه! گفت: تا حالا چند نفر بهش مالوندن...! گفت: مي ترسم همينجوري به همه رو بده. گفت: ميخوام بهش بگم جه كار كنه! گفت: روم نميشه باهاش حرف بزنم. گفت: .... گفتم: من قبلا باهاش حرف زدم؛ اون هم اول سال. گفتم: تابلو ميشه. گفتم: جلو بچه ها ضايع ميشيم. گفت: ديره! گفت: تو صحبتو شروع كن؛ بقيه ش با من... زنگ نماز بود... رفتيم گوشه ي ناهارخوري ... شروع كردم به صحبت ... گفتم همين الان كه داريم حرف مي زنيم، مي دوني چند نفر دارن نگاهمون مي كنند ... گفتم تا 5 ميشمارم ببين اگه اولين فضول پيداش نشد ... ،3،2،1،4،5 ... پيدا شد شروع كرد به شمردن ... 5\2تا 10 تا – 5\3 تا 15 تا – 5\4 تا 2۰تا ... گفتم بذار رك بهت بگم ؛اگه به اينا رو بدي تا ترتيبتو ندن ول نمي كنن ... گفت: نمي خوام به عاقبت من دچار بشي... من خودم بارها ديدم كه ... 5\20 تا 100 تا ، 21 5\ تا 105 تا ... از اون گوشه يكي گفت: اين قدر باهاش چونه نزن، آخرش چند؟ يكي گفت: شمارشو گرفتي؟! يكي گفت: بگو به ما هم يه حالي بده؟! يكي گفت: مخشو زدي؟؟!!! .. بسه ديگه 40\ 5 تا 200 تا – 41\5 تا 205 تا حتي كوير....!!!!!!!!! زنگ خورد... بالاي 40 نفر وايساده بودن و به ما تيكه مينداختن و چپ چپ نگاهمون مي كردن ... گفتم : همه ي چيزايي كه از من و اين شنيدي و رفتار بچه ها يي كه همين الان پشت سرت هستن رو ديدي ، نشونه اي از حساسيتهاييه كه روي تو وجود داره... 50\5تا ... 250 تا رفتم توي كلاس ... همه برام دست زدن ... گفتن دمت گرم! ... مخشو زدي!... ايول!!! يكي از اون گوشه داد زد: بچه باز ... هوهو!!! 20\ 5 تا 100 تا!
26/9/85 بهم گفن بيا از خاطرات شهدا بگو ... مورد حمايت خانواده هاي شهدا ... باور نمي كنيد ... (...) گر عهد كند، وفا كند. كانديداي محبوب شما ... بچه ها هر كدوم از اسمها رو كه خوندم هورا بكشيد ... پاي رفاقت واسه هم جون مي دادن ... احمد مسجد جامعي ، هورا ... از خانواده ي معظم پنج شهيد ... توي عمليات، وسط اروند، پاش قطع شده بود، كله ش رو كرد زير آب خفه بشه تا عمليات لو نره ... هورا ... بچه ها به مهناز خانم ملكي راي بديد، خيلي خوشگله ... 12 تا اتوبوس براي غلتيدن روي مين ... از هم سبقت مي گرفتن ... خالي بند! ... هم اكنون آقاي هاشمي رفسنجاني با اختلاف 500.000 راي در رتبه ي اول قرار دارند ... هادي ساعي ... هورا ... فكر كردند پشيمون شده. داشت بر مي گشت.نفر بعدي آماده شد تا بره روي مين ... پيراهنشو درآورد. داد به فرمانده ش. گفت بيت الماله.نو هم هست. قابل استفاده س.برگشت ... هورا ... بذر پاش: هزينه ي تبليغات بعد از انتخابات اعلام مي شود ... كسي نمي دونست ظرف ها چه جوري شسته مي شه. فرمانده ي گردان بود. يواشكي تعقيبش كردن ... چه استادانه ظرف مي شست! ... هورا ... رئيس جمهور مثل رجايي ... شهردار مثل باكري ... شهردار ما ، قاليباف ... يخ ها رو مي شكوندند. وضو مي گرفتند . نماز شب مي خوندن ... دروغه! ... شهري آباد با ائتلاف ...، رسيدگي به مشكلات جوانان ... هورا ... مديريت تحول گرا!حل مشكل بيكاري، اجراي عدالت ... يا زيارت يا شهادت ... هورا ... رايحه ي خوش خدمت، اصولگرايان اصلاح طلب، اصلاح طلبان اصول گرا ... ياران خاتمي .... ياران خميني ... فداييان رهبر ... معصومه ابتكار ... هوراااا ... امام مي گفت: هيچ بشري چنين نسلي روي زمين نديده ، اينا از اصحاب آقا ابي عبدالله بالاترن ... كانديداي نسل جوان ، خانم ... نسل سومي ها به من راي دهيد ... محبوب راي اولي ها ... سيد شهاب الدين طباطبايي ... هورا ... چي مي گي؟دروغه؟ ... حق دارين. آخه نديدين كسايي كه براي اقتادن روي معبر سيم خاردار از هم پيشي بگيرند تا رفيقاشون از روشون رد بشن ... دروغه! ... حل مشكل ترافيك! دورغه! عدالت! دروغه! زيباسازي شهر!دروغه! I love مرگ ومعاد و عقبي كي ميگه كه دروغه؟ ۱۸/۹/۸۵ هو مقلّب القلوب سر كلاس مشاوره ، معلم راهنما از سياست هاي (...) مي گفت. از اينكه مجتمع هدف (goal) داره؛ چشم انداز (vision) داره ؛ ماموريت (Mission) داره ؛ راهبردstrategy) ) داره و خلاصه همه چي داره! ... و با تخصص و مشاركت و اطلاع رساني و از اين صحبتها يك انسان فارغ التحصيلِ متخصصِ آشنا با مهارت هاي زندگيِ متعهدِ متديّنِ خوبّ گوگولي مگولي و جيگرتو بخورم الهي تحويل جامعه مي ده! به طور خلاصه و به قول مديرمون (...) 3 بهترين مدرسه ي دنياست! ما هم عين بچه هاي معصوم به معلم راهنما نگاه مي كرديم و سر تكون مي داديم كه آره، شما راست مي گيد! اما من كه از بعضي فارغ التحصيلان چيزاي ديگه اي ديدم و شنيدم... تاكيد مي كنم كه ((بعضي ها)) ... اصلا بي خيال ... دوست ندارم وبلاگم به دليل رعايت نكردن مسائل اخلاقي مسدو بشه! اما در اين چند سال كه توي (...) درس خونديم ، سياست هاي عالمانه و متخصصانه - و گاه كثيف – (...) ، نه اينكه كمكي نكرده باشه ... اما اون چيزي كه از (...) و مجتمع با اون نام و آوازه انتظار مي رفت نبوده و گاه به من يكي – حدّاقل – ضرر زده... (جمله بنديو حال كردين!) عل رغم سياست هاي عالي (...) ... هنوز ميانگين خنده هاي سر كلاس 10 دقيقه س. (ر.ك:پسر زهره) هنوزم تعداد حضّار نماز جماعت 300 نفري ، 40 نفره .... هنوزم شهدا به ما بدهكارند ... هنوزم عرضه (عرزه،ارزه،عرظه،ارظه) ي بستن يه مفتول كوچولو دورِ يه ميخو نداريم ... هنوزم دين بابا و ننه مون رو داريم (كه همونم نداريم) ... هنوزم عرضه (عرزه،ارزه و...) ي سلام كردن به يه دختر رو نداريم ... هنوزم 270- 80 – 90 – 100 – آش، ماش، بيرون باش (ر.ك: پسر زهره) ... هنوزم روابط ميان دوره اي يعني روابط جنسي ... هنوزم فحش دادن به مقدّسات يعني آزادي و چند صدايي ... هنوزم سياست هاي (...) كارآمده ... هنوزم هدف داريم ... هنوزم vision و strategy داريم ... هنوزم راهبرد و ماموريت داريم ... هنوزم (...) 3 بهترين مدرسه ي دنياست... ((هنوزم كه هنوزه قلب زمين مال ماست...)) ابوالفضل سپهر 15/9/85
هوالصّمد چرا اينقدر عقده داريم؟ها!!؟ ميانگين خنده ي بچه ها سر كلاس هاي معلم هاي مختلف 10 دقيقه اس! از 75 دقيقه! يعني كافيه معلم از فعل دادن يا نمودن يا ... استفاده كنه تا كلاس بره روي هوا! اصلا از هر 20 كلمه ي معلم بچه ها 19 كلمه شو تفسير مي كنن! اونهم تفسير ناجور! اونه از كلمه هايي كه هيچ جوره ناجور تفسير نمي شه ! تا معلم مي گه : دختر، زن، زهره، نرگس، .... چه مي دونم.... هر چي! اصلا مي گه سلام! يكي از بچه ها يه چيزي ميذاره روش و تحويل مي ده و نتيجه اش هم منفجر شدن كلاسه! يكي از بچه هاي مدرسه اس! همه نوع لقبي داره: پسر زهره، داف مدرسه، دوست حق پناه، خوشگل مدرسه، قرمز جيگري، كريستيانو رونالدو،شماره ي 7، ..... شايدم شماره ي 23 و.... تعداد بچه هاي مدرسه به زور 280-270 تا ست. اما 300 جفت چشم دنبالشه! و تا حالا از اين 300 نفر، -به زور- 50 نفر تونستن برن جلو و باهاش فقط و فقط و فقط حرف بزنن كه از اين 50 نفر، 45-46 تاشون اولّيَن و از اون 4-5 نفرِ ديگه كه توي دوره هاي ديگه باهاش فقط و فقط جرات حرف زدن داشتن، دو نفرشون سوميَن كه يه نفرشون من-ََ م! ببخشيد اينقدر عدد- رقمي شد آخه براي درك آدم بزرگا عدد و رقم لازمه! (رك: شازده كوچولو- آنتوان دوسنت اگزوپِري) اما اگه بخوام براي كوچولوها نوضيح بدم: يه پسرك با موهاي لَخت و چشم هاي رنگي ، تيكه ي سرِ زبونش ((زنده باشي)) ِ ، هر روز آب سيب و شير موز مي خوره و از همه مهم تر هنوز اخلاق بچه گونه اش رو حفظ كرده واين دليلِ همون 270 -80 – 90 -100 – آش،ماش، بيرون باشه.... داشتم مي گفتم ... بعضي ها مي گن عشوه و كرشمه ي دخترونه داره ... مي گن حرف زدنش دخترونه س ... مي گن چهره ش شبيه اروپايي هاس ... مي گن گوشته ... مي گن خوشگله ... مي گم بچّه س .... مي گم ماها دلمون براي بچه ها و بچه گي هامون تنگ شده ... مي گم پس حضرت يوسف پس چي بوده! ... مي گم حتي من از اون خوشگلترم! *** توي اين 2-3 ماهي كه گذشته، چند نفري عاشقش شدند، چند نفري به فكرِ زدنِ مخشن، چند نفري مي خوان باهاش رفيق بشن و ازش دفاع كنن و البته ارشاد و هدايتش كنن! اما دريغ از اينكه يك نفر از اين چند نفر پا پيش گذاشته و يك كلمه – فقط يك كلمه - باهاش صحبت كرده باشند! معلم راهنماي پارسالمون مي گفت: به خاطر نداشتن روابط صحيح با جنس مخالفه رفيقم مي گفت: اگه دوست دختر داشته باشب كه اينجوري نمي شه! بچه كوچولوي كلاسمون مي گفت: مال عقده ي جنسيه! جامعه شناسمون مي گفت: مشكل آزاديه! روانشناسمون مي گفت: كمبود محبت...! سياست مدارمون مي گفت: .... حاج آقامون مي گفت: ..... بغلدستيم مي گقت: ....... جلوييم مي گفت: ...... عقبيم مي گفت: ....... نمي دونم دليل بيرونيش چيه. اما به قول امير مومنين كه مي فرمايد: ((مَن اِتّخَذَ اخاً بَعدَ حُسنِ الاِختبار دامَتْ صُحبَتَه .....)) كاش از خودمون مي پرسيديم چرا؟ به خاطر پولش؟ اخلاقش؟ دينش؟ قيافه اش؟ فوق برنامه؟ گروه شهدا؟ شهوت؟ كمبود محبت؟ خدا؟ حرف زدنش؟ ناز و اداش؟ (...)ش؟ چيش؟... اگه از خودشون مي پرسيدن؛ شايد به نتيجه و اعتماد به نفسي مي رسيدن و مي رفتن جلو ... اما كسي نيست كه ... كه ... كه ... ((كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم)) سهراب سپهري *** از خودم پرسيدم ... رفتم جلو و باهاش حرف زدم و گفتم اون چيزايي رو كه بايد مي گفتم ... از سياست هاي مفيد و روابط ميان دوره اي و از روابط بچه ها با هم ديگه و عشق و رفاقتشون و از اينكه من نيومدم با اين حرفها مخ بزنم يا بترسونمش .... حالا اواسط آذره و هنوز كه هنوزه پسر زهره ست و كريستيانو رونالدو ..... با اين تفاوت كه به بچه ها خيلي رو نداده و 270 -80- 90 – 100 تا كمتر شدند و بالطّبع حسّاسيتهاشون هم كمتر و كمتر. اما هنوز ميانگين خنده سر كلاس 10 دقيقه س....
14/9/85 هو الله آخرش فضولي كار دستم داد! تقويم اجرايي مدرسه رو گير آوردم و دنبال زمان اردوي جهادي مي گشتم ... كرج سومها، پيگيري:آقاي [...] __ اردوي كرمان، پيگيري آقاي [...] __ اردوي يزد ... كاشان ... آذر ... بهمن ... اسفند... فروردين ... اِ ... جهادي خط خورده ... پس راسته كه مي گن تابستونه؟ فروردين ... جهادي ... اسفند ... ،... ،... ،.... نه مثل اينكه دارم درست مي بينم ..... مناطق جنگي.................. دوم ها،دوم ها .... دوم ... ها...! خدايا! فكر مي كردم همين فردا شهيد مي شم ... اصلا صبح تا شبم رو به عشق جنگ و جبهه و شهادت مي گذروندم. كلي با حاج همّت و چمران و ... رفيق شده بودم ... نه مثل حالا كه ... (رك:قطعه 44) ... همش يا دنبال سلمان بودم يا به فكر راز تهفته يا مشغول خوندن كتب خاطرات شهدا و... گفتند مي خوايم ببريم جنوب ... دوره بالايي ها رو نبرده بودن ... جنگ آمريكا و عراق بود ... گفتند 40 نفر بيشتر نمي بريم ... كيف يكي از بچه ها گم شده بود .... عكس يه ريل راه آهن كشيده بودند ..... گفتند تا مسؤول كيف دزدي پيدا نشه، سوم شهيد رجايي رو جنوب نمي بريم ... نمايشگاه عكس ها و خاطرات دوره هاي قبلو زده بودن ... 14000 تا صلوات نذر كرده بودم ... هر روز عكس 5-4 تا از بچه ها رو مي زدند ... گفتند: بهترين اردوي دورانِ راهنماييتون مي شه ... عكس ها رو بين ريل هاي راه آهن مي چسبوندن ... رتبه ي درسي ام خوب نبود ... جزو 10 عكسِ آخر بودم... گفتند رضايتنامه ها رو تا آخر هفته تحويل بدبد .... شروع كردم صلوات ها رو فرستادن ... داوطلبانه مسؤول تداركات اردو شديم ... سوم رجايي 20 نفر ... كوپه ي شماره پنج بوديم ... از لحظه ي حركت تا رسيدن به ايستگاه خرمشهر۵-۶تا زيارت عاشورا خونديم با دسِرِ نوحه و سينه زني و جوك گفتن و رقصيدن و ترمز دستي كشيدن و و سط سينه خنديدن و .... شب توي قطار، منبر رفتم در مورد شهدا ... در مورد عبدالحسين شاه زيد ... در مورد توي شلمچه خوردم زمين! *** از جنوب كه برگشتم فقط اينو فهميدم كه اگه جنگ بشه ... مردش نيستم ... نمي رَم ... كجايند مردان پرادّعا! هنوز صلواتهام مونده! *** جهادي كه رفتيم ، ماه بود ... مهتاب نبود يا شايد ... ماه نبود ... مهتاب بود ... يا ماه بود ... مهتاب هم بود ... يا... رفتيم حرم امام رضا. مي دونستم كه امسال سال تحويل حرمش نيستم؛ داشتم گريه مي كردم ... يا داشتم مي خنديدم... شايدم داشتم گريه ميكردم و مي خنديدم ... گفتم: امام رضا!كمك! از جهادي كه برگشتم فهميدم اگه جنگ بشه مردش كه نيستم هيچ! فرار مي كنم و مي رم خارج! توي خوسف خوردم زمين! يا نخوردم زمين! ... شايد هم خوردم زمين هم نخوردم زمين!!! هنوز صلواتهام تموم نشده .... 9300 تاش مونده! *** باز هم فضولي كار دستم داد ... كاش مي شد يه جوري قاطي دوّمها برم جنوب! دلم مي خواد باز هم توي شلمچه بخورم زمين! |
|