|
|
|||||
|
کوچـه ای تنگ که آخـــرش ختـــــم می شد به یک خــانــه... خانــه ای مثل بهشــــــــــــــــــــــــت. و پیرمردی کوتاه قامت اما بلند نظر که دستش را به آرامی روی سرم کشید.پیرمردی مثل بهشت. ...حالا، نه کوچـــــــه ای باقی مانده، نه خــــــــانه ای، نه پیـــرمردی و نه ... بهشــــــــــــــــــــــتی. هیچ وقت تقلایم برای رد شدن از لابه لای جمعیت برای رسیدن به پیرمرد یادم نمی رود. شــــــــیرینی لحظه ی تـلــاقی نــــــــــگـاهمــــان هیــــــــچ وقت تلخ نمــی شـــــــــــــود. صورت نورانی پیرمرد، دست مهرش روی سرم، و لبخـــــندی که از هزار جمله گویاتر بود. پیرمرد بهشت را به من هدیه کرده بود. بهشـــتی که گمش کرده ام... بهشت گم شده.
راه افتاد. چشم هايش را دوخت به عمق افق،به محل تلاقي آب و آسمان و زمين و راه افتاد... مي دانست با حرتش خيلي ها را آزار خواهد داد. همه ي آن هايي كه سال هاست بين بقيه غرق شده اند و راه خودشان را ادامه مي دهند. همه ي آنهايي كه كاري به دور و برشان ندارند. همه ي آنها كه نمي خواهند آرامش بي نظيرشان به هم بخورد. اصلا مر جز اين بود كه همه، دريا را مظهر آرامش مي دانستند؟ و او راه افتاده بود تا آرامش دريا و آرامش خودش را به هم بزند. مي دانست راه طولاني و خسته كننده اي در پيش دارد. مي دانست بايد با خيلي ها بجنگد، با باد، دريا، طبيعت، آدم ها و خيلي ها ي ديگر، اما راه افتاده بود... مي دانست اگر سر جايش بنشيند، آرامش دارد طوري كه هيچكس كاري با او ندارد. اگر بماند، زيبا مي ماند... خيلي زيبا! آن قدر كه همه تحسينش كنند. مي دانست اگر بماند نه حرص مي خورد، نه پير مي شود و نه خسته! اما راه افتاد و چشم هايش را دوخت به عمق افق... محل تلاقي آب و آسمان و زمين... بلند شده بود. اگر چه تردید داشت، بلند شده بود. اگرچه هنوز خستگی اش تمام نشده بود اما بلند شده بود و تمام قد ایستاده بود. پشت سری هایش که معذب شده بودند زیر لب غرغر می کردند اما او نمی خواست بنشیند. بغل دستی هایش حتی دستانش را می کشیدند و یواشکی نیشگونش می گرفتند تا بنشیند اما او محکم ایستاده بود. از گوشه و کنار می شنید صداهایی را که به بقیه دستور می دادند: ((او را بنشانید!)) اما او بلند شده بود. حالا دیگر تردید هم نداشت. اصلا بلند شده بود که نظم نِشسته ها را به هم بزند. آمده بود آرامش را، یک دستگی را و سکون را از بین ببرد و بلند شده بود... و محکم ایستاده بود... نگاهش را به عمق ساحل، جایی که صخره ها خود نمایی می کردند دوخت و حرکت کرد. می دانست بقیه ای هم هستند که مثل او بلند شده اند و ایستاده اند که به زودی به آنها خواهد پیوست. بقیه ای که هر چه به ساحل نزدیک شود بیشتر می شوند و آن وقت دیگر هیچ سنگ و صخره ای جلودارشان نخواهد بود. او بلند شده بود و محکم ایستاده بود و... و می خواست نشان بدهد که علت بروز موج فقط باد و زلزله و آتشفشان نیست. فقط اراده می خواهد... ((مِنَ المُومِنينَ رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللهَ عليهِ فمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتظِر وما بَدَّلوا تَبديلاً)) آیینه را فراق تو دیوار می کند هو الشهید مراسم داشتیم. اومد روی سن. هنوز گریه می کرد. اشاره کرد به عکس های روی سن و گفت:
((من هر موقع عکس این دوستان شهید رو می بینم، طاقتم تموم می شه و...)) و... * مراسم نداشتیم. سن هم نداشتیم. اصلا کاری نداشتیم. دلمون تنگ شده بود رفته بودیم سر بزنیم... اومد تو. سلام کردیم. لبخند می زد... دیگه گریه نمی کرد!
چون دیگه مراسمی نداریم که عکس های دوستاشو بزنیم روی سن. چون "جایگزین شده"!... "اردوی جنوب" جایگزین "هفته شهدا" شده...
* یاد بند سوم از نامه ای افتادم که...: از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفتهي شهدا ميآيد مي دانيم در رابطه با
چه چيزي حرف ميزنيم. گويي هفتهيشهدا تکهي بزرگي از هويت مشترک ماست و
هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفتهي شهدا، هفتهي
شهداست ... *** 1- از همه ی رضوانیون عزیز معذرت می خوام که جای عمل فقط حرف زدم و نتونستم خیلی مفید باشم. فکر نمی کردم یکدفعه اینقدر حجم درس ها بالا بره. شرمنده! از دو عزیزی که فرصت نوشتن توی رضوان رو بهم دادن هم متشکرم. 2- از اونجایی که من امسال "پیشی" ام ، زندگیم تعطیله. پس اینترنت هم تعطیله. پس وبلاگ هم ... فعلا تعطیل می باشد... * خدایا! کاری کن که هرگز جز برای تو کاری نکنم...
روحم و روی ابر می خوابم منبع: اینجا
گفت: که دیوانه نئی. لایق این خانه نئی .... کوه پرسید ز رود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من کوه پرسید: و من ؟ گفت: در ماندن تو بلبلی گفت: و من؟ خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو آه از آن آبادی که در آن کوه رََوَد، رود مرداب شود و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد، و نخواند دیگر، من و تو، بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز، در خواندنِ من، ماندنِ تو، رفتنِ یارانِ سفر کرده یمان نیست،بدان! "ابوالفضل سپهر"
اللّهم ارزُقنا تَجافِی عَن دارِ الخلود هو الرازق
فقط یه بار ... اگه فقط یه بار دست به ضریح بزنم ها ... راضی ام جان تو... همون جا هم جونم رو بگیره راضی ام. دیگه هیچی نمی خوام ازش. نذر کردم بین الحرمین رو از حرم حضرت ابوالفضل تا حرم امام حسین سینه خیز برم ...........
... از الان هم می تونم بوی کربلا رو بشنوم ( دستش را به سوی آسمان برده و بلند می گوید) یا امام حسین به حق جده ی سادات، گره گشای همه حاجات، شفیع مومنین و مومنات، ما رو برسون به کربلات.
*** بر مشامم می رسد..... بر مشام شما هم می رسد؟! بسم رب المهدي دسته گل ها دسته دسته مي روند از يادها گريه کن اي آسمان در مرگ توفان زادها با تمام خويش ناليدم چو ابري بي قرار گفتم اي باران که مي کوبي به طبل بادها هان! بکوب اما به آن عاشق ترين عاشق بگو: زنده اي! اي زنده تر از زندگي در يادها توي اين روزگار مدرن، عصر مدرنيته و پست مدرنيته ، عصر سياست و سياه کاري، عصر سکوت بره ها و درندگي گرگ ها، زماني که اگر توي هر کاري به فکرسود و منفعت خودت نباشي کلاهت پس معرکه س ؛ توي دوره اي که تفريحات خيلي از هم سن و سالهاي ما شده گيم نت و کافي نت و متر کردن خيابونها؛ زماني که به قول رهبر، دروازه ي شهادت تبديل به يه معبر تنگ شده ؛ روزگاري که شهدا براي ما تبديل به افسانه هايي دست نيافتني شدن ؛ زماني که فرهنگ شهادت و شهدا با برنامه هاي غالبا کليشه اي هفته ي دفاع مقدس ترسيم ميشه ؛ و ياد امام زمان هم منحصر ميشه به غروب جمعه و آهنگ ((تو همون حس غريبي!)) و اطمينان از اينکه اين جمعه هم گذشت و او نيامد... توي اين دوره زمونه ، منتظر بودم که يکي از خويش برون آيد و کاري بکند و فرياد بزند که : " آهاي! مرده هاي متحرک بلند شيد از اين خواب غفلت و مپنداريد که شهدا مرده اند بلکه آنان زنده اند و ما مردگانيم. و از اين زنده ها بخواين که برامون فاتحه اي بخونن تا شايد رحمتي از جانب ارحم الراحمين بهمون برسه" *** تا اينکه هفته ي شهدا شروع شد و اين بار با کلي امکانات و هزينه و ... اما من منتظر چيز ديگه اي بودم . منتظر تاثير... نه بر روي ديگران که بر روي خودم ... منتظر حضور ... حضور دانش آموزان نه! ... حضور شهدا. و حضور رو ديدم... حس کردم! وقتي که مقاله ها و پاورپوينت هاي نيمه کاره به مراسم رسيد. وقتي که تئاتر با اون بازيگراي فجيعش – که خودم از همه فجيع تر تر بودم) و امکانات فاجعه بارتر و وقت کمش يه مراسم سه شنبه رسيد؛ ولي گفته شد که فردا اجرا بشه و فردا هم شد شب آخر تا تاثير رو که بايد مي گذاشت بذاره ... و اگر روزهاي قبلش اجرا مي شد،قطعا چيزي بود در حد تئاتر روحوضيِ بدرد نخور!!! حضور شهدا رو حس کردم،موقعي که همه چيز مراسم سه شنبه روي هوا بود – همه چيزش- و يه دفعه سر و کله ي سخنران مراسم فردا پيدا شد و گفت: به من گفته شده که بايد امروز بيام! وقتي که کليپ پاياني در عرض 3 ساعت آماده شد... وقتي که صداي يکي از بازيگراي تئاتر سه شنبه که روز اجرا بود گرفت و تا شب آخر که بالاخره رفتيم روي سن صداش گرفته بود... وقتي که ... وقتي که خيلي چيزا رو نمي شه گفت! اما مهم اينه که حتي آدم بدبيني مثل من هم اين حضور رو حس کرد!.... *** نمي دونم چرا احساس مي کنم گرمم شده!!!!!
25/9/85 ديروز بر سينه ي ديوارهاي زخمي شهر عكس شهيدان بود امروز عكس نامزدها آن عكس هاي ديروز، بي جلوه هاي ويژه، بي ژست، فوري ولي شفاف! مانند عكس هاي كودكان معصوم آن عكس ها – داماد هاي حجله ي جنگ و جنون- آن برگزيده نازنينان در انتخابات شهادت با راي بالاي ملائك... اين عكس ها امروز اما، عكس هاي رنگي مات! اين چشم در راهان روز انتخابات! دنبال آن عكس جوانم آن عكس خاكي با آن دو چشم تير خورده گيلاس هاي سرخ هم زاد دنبال آن عكس غريبم آن عكس خاموش آتشفشان آه عكسي كه در زير فشار اين همه عكس فرياد دارد مي زند، فرياد، فرياد جرم است يا نه، هر چه بادا باد! من به شهيدان راي خواهم داد!
منبع: قطار اندیمشک - ویژه نامه هفته شهدای مفید ۱ ۲۰/۹/۸۵ به جان دوست که ماییم بی خبر مانده نشسته اوست به دروازه منتظر مانده
مگو به یاُس برادر! که رنگ شب تازه است قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است 10/9/85 قطعه 44 امروز بالاخره رفتم بهشت زهرا...نه، بهشت فاطمه بهتره! رفتم ببينم كسي هست با ما رفيق شه يا نه... از 72 تن شروع كردم، رفتم سراغ چمران، كريمي ، مسح كردستان بروجردي، باقري هموني كه موقع شهادت ريش هاش كمتر از من بوده!!!، حتي سر قبر خالي بندي حاج همت هم رفتم...بعدش رفتم سراغ پلارك، آقاسي، علي محمود وند، شهبازي و ... امّا ديدم اينقدر بدبختم كه هيچكدومشون بهم محل نمي ذارن... آخه بي معرفتي هاي من دهن به دهن گشته و به گوش همه شون رسيده بود! آخرش تنها جايي كه برام مونده بود همون قطعه 44 خودمون بود... نمي دونم چرا تو ي قطعه 44 ياد شلمچه مي افتم ... يعني مي افتادم ... اين بار هم خودمو به سرعت به قطعه 44 رسوندم؛ اما اونجا ((قطعه 44)) ِمن نبود! قطعه اي كه سنگ هاي اكثر قبرهاشون يكي بود... سنگ هاي سياهي كه روشون با سبز و قرمز نوشته شده بود شهيد گمنام فرزند روح الله، سنگ قبرهايي كه از شدّت توجه ما يا لب پَر شده بود يا گود رفته و ترك خورده بود يا ...
اما جايي كه من امروز رقتم يه پارك (!) سنگفرش شده بود كه از وسطش جوي آب رد مي شد و كارگرها هم مشغول بهينه سازي (!) فضاي سبزش بودند ... البتّة پايين هر كدوم از گل وبوته هايي كه كاشته بودند يه سنگ سفيد با حاشيه ي طلايي ديده مي شد كه روش نوشته شده بود: شهيد گمنام ... همه شون عين هم ... به خاطر همين ديگه قبر شهيدايي كه روي سنگش يا ابوالفضل و يا زهرا داشت رو پيدا نكردم! تازه 6-5 دقيقه اي هم طول كشيد تا جاي ابوالفضل سپهر رو پيدا كنم. آخه سنگ مزار اون رو هم مي خواستن عوض كنن ... سنگ مزاري كه روش نوشته شده بود: آرامگاه بسيجي ترين شاعر، ابوالفضل سپهر ، پرواز:28/6/83 مقارن با ولادت مولايش قمر بني هاشم (ع) مرحوم شد... به هر حال قطعه ي 44 من داره عوض مي شه ... اما آدماش كه عوض نمي شن ... مي شن؟ ... پس ما هنوز ما با هم رفيقيم... مگه نه؟
|
|||||