|
|
|
|
کوچـه ای تنگ که آخـــرش ختـــــم می شد به یک خــانــه... خانــه ای مثل بهشــــــــــــــــــــــــت. و پیرمردی کوتاه قامت اما بلند نظر که دستش را به آرامی روی سرم کشید.پیرمردی مثل بهشت. ...حالا، نه کوچـــــــه ای باقی مانده، نه خــــــــانه ای، نه پیـــرمردی و نه ... بهشــــــــــــــــــــــتی. هیچ وقت تقلایم برای رد شدن از لابه لای جمعیت برای رسیدن به پیرمرد یادم نمی رود. شــــــــیرینی لحظه ی تـلــاقی نــــــــــگـاهمــــان هیــــــــچ وقت تلخ نمــی شـــــــــــــود. صورت نورانی پیرمرد، دست مهرش روی سرم، و لبخـــــندی که از هزار جمله گویاتر بود. پیرمرد بهشت را به من هدیه کرده بود. بهشـــتی که گمش کرده ام... بهشت گم شده.
|
|