تبليغاتX
آوای ققنوس - بهشت گمشده

کوچـه ای تنگ که آخـــرش ختـــــم می شد به یک خــانــه... خانــه ای مثل بهشــــــــــــــــــــــــت.

و پیرمردی کوتاه قامت اما بلند نظر که دستش را به آرامی روی سرم کشید.پیرمردی مثل بهشت.

...حالا، نه کوچـــــــه ای باقی مانده، نه خــــــــانه ای، نه پیـــرمردی و نه ... بهشــــــــــــــــــــــتی.

هیچ وقت تقلایم برای رد شدن از لابه لای جمعیت برای رسیدن به پیرمرد یادم نمی رود.

شــــــــیرینی لحظه ی تـلــاقی نــــــــــگـاهمــــان هیــــــــچ وقت تلخ نمــی شـــــــــــــود.

صورت نورانی پیرمرد، دست مهرش روی سرم، و لبخـــــندی که از هزار جمله گویاتر بود.

پیرمرد بهشت را به من هدیه کرده بود. بهشـــتی که گمش کرده ام... بهشت گم شده.

 

 

+ در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 و ساعت4:17 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |