تبليغاتX
آوای ققنوس - پسرکی که داد زد!

به نام خداوندی که بر گناهانم بردبار است، چنان که انگار بی گناهم!

در روزگاران نه چندان دور، پادشاهی قدرتمند و پولدار حکمرانی می کرد که خیلی مورد احترام مردم بود. کوچک و بزرگ شهر به خاطر قدرت و ثروت مرد از او می ترسیدند. آن قدر که اگر او شب را روز اعلام می کرد، همه باور می کردند! یا حتی اگر می گفت دو دو تا می شود ده تا!!!

پادشاه قصه ی ما  که به شیک پوشی و مد هم خیلی اهمیت می داد، روزی به وزیر اعظمش اعلام کرد می خواهد لباسی داشته باشد که گرانقیمت ترین و زیباترین لباس دنیا باشد و حتی پریان و فرشته ها تا به حال چنان لباس زیبایی ندیده باشند... وزیر اعظم با شنیدن درخواست پادشاه مقدار زیادی درهم و دینار از خزانه طلب کرد تا زبردست ترین خیاطان و طراحان دنیا  و زیباترین و گرانقیمت ترین پارچه ها و وسایل را آماده ی براورده کردن خواست حاکم کند. سپس داستان وزیر و لباس زیبا وارد مرحله ی محرمانه ی خود شد و  نویسنده پس از بررسی منابع و اسناد و آمارهای مختلف موفق به یافتن سر انجام پول هایی که وزیر از خزانه برداشته بود نشد! اما نتیجه آن شد که همه ی شما می دانید: لباسی که فقط  حلال زاده ها آن را می بینند!!!

پادشاه که از این لباس خیلی خوشش آمده بود، مدام آن را به اطرافیان و درباریان نشان می داد و آن ها نیز از ترس اینکه تهمت ناحلال زادگی(!) وصله ی تنشان شود، لب به تحسین  لباس فاخر پادشاه و خیاطان و طراحان آن می گشودند. ( و البته نویسنده هم ذهن خلاق خیاط را تحسین می کند که چگونه توانسته با یکهمچین فکری ملتی را اسکل کند و پول خزانه را هم تمام  و کمال نوش جان کند!)

حاکم که از تشویق و تملق درباریان سیر نشده بود، تصمیم گرفت با لباس جدیدش در شهر گردش کند و  فک ملت را هم از این زیبایی آویزان کند. برای همین با ندیمان و غلامانش در خیابان های شهر می گردید و مردم نیز از ترس  جانشان و اینکه مبادا مورد اتهام کذا واقع شوند، زبان نمی جنباندند... تا اینکه کودکی که حلال و حرام زادگی و پادشاه و گدا حالیش نبود به آهنگ و خنده  ندا در داد که: آی لخته و آی لخته...! آی لخته و ...!

بقیه ی ماجرا مشخص است! درباریان و پادشاه از حقیقت گویی کودک نفهم برآشفتند و او را به جرم   دروغگویی و تخلف اخلاقی و مالی و جانی و اتهام زدن به بزرگان بدون داشتن سند و  روحیه ی تهاجمی و دور از اخلاق و  شانتاژ و پروپاگاندای تبلیغاتی و ... به باد فحش و کتک گرفتند و تا می خورد زدند!

حال آن که جرم پسرک فقط یک چیز بود: آن چه را همه می دیدند، او داد زده بود!

عکس کاملا تزیینی است!

+ در تاريخ پنجشنبه 21 خرداد1388 و ساعت8:48 بعد از ظهر توسط حسین نگاشته شد. |